Sunday, December 06, 2009
خله جله ر و خوراسان توركله رينده ن موللا نصره ددين (ملا نصرالدين) لطيفه له ري
لطيفه هاي ملا نصرالدين به توركي خلجي و لهجه خراساني زبان تركي
بو مقاله آدليم توركولوق سايين پيروفئسور دوكتور سولطان تولو طره فينده ن سؤزوموزه گؤنده ريلميشدير. بو يازيدا نصره ددين خوجا (ملا نصرالدين) لطيفه له رينده ن بير نئچه سي، خله ججه و خوراسان توركجه سينده وئريلميشدير. يازينين بوتونونو پ.د.ف. فورماتيندا بو آدرئسده ن انديره بيله رسينيز:
http://www.4shared.com/file/166727947/69eab8a7/malla-nesreddin-xelecistan-xor.html
آشاغيدا يازينين گيريش بؤلومونو – اؤز توركجه ميزه اويارلاياراق- وئريره م. مئهران باهارلي
ايران، خله جله ر و خوراسان توركله رينده ن موللا نصره ددين (ملا نصرالدين) لطيفه له ري
توركجه يه چئويره ن: پيروفئسور دوكتور سولطان تولو، موغلا يونيوئرسيته سي اؤيره تيم اويه سي.
٢٠٠٨ ايلينين يونسئكو طره فينده ن نصره ددين خوجا ايلي ائعلان ائديلمه سي دولاييسي ايله نصره ددين خوجانين ايران`دا، خله جله ر و خوراسان توركله ري آراسيندا بليرله يه بيلديييميز لطيفه له ري بورادا سونماق ايسته ديك. اصلينده بو لطيفه له رين توركمه نله رجه ده آنلاتيلديغيني بيلسه ك ده، ايران`دا بو لطيفه له رين هر نده نسه ايران توركمه نله رينجه (توركمه ن صحرا بؤلگه سينده) بيلينمه دييي طره فيميزه ايله تيلميشدير. اولاشابيلديييميز قايناقلاردا خوراسان توركله رينده ن دؤرد، خله جله رده ن ايسه ١٣ لطيفه تثبيت ائتديك. درله مه له ر، پيروفئسور دوكتور گئرهارد دوئرفئر و ائكيبينجه ١٩٦٩ و ١٩٧٢ ايلله رينده ايران`دا، خوراسان و خله ج بؤلگه سينه ياپيلان آراشديرما گزيله ري سونوجو ياپيلان چاليشمالاردان آليندي. بورادا، بونلارين توركجه يه سؤزلو چئويريله ريني وئرمه يه چاليشديق. چئويريله رين خوراسان توركجه سينده كي و خله ججه ده كي بيچيمله رينينين قارشيلاشديريلابيلمه سي اوچون بونلارين اؤزگون لهجه ده كي بيچيمله ري داراناراق يازينين سونوندا وئرمه يي دوغرو بولدوق. لطيفه له رين بنزه رله ري قوشقوسوز كي توركييه توركجه سينده و يا اؤته كي لهجه له رده ده واردير، آنجاق واريانتلارين قارشيلاشديريلما ايشي بورادا نصره ددين خوجا اوزمانلارينا بيراخيلميشدير. بوراداكي گره چله رين، نصره ددين خوجا آراشديرماجيلارينا ياراري اولماسيني اوميد ائده ريك.
خوراسان توركجه سينده ن آلديغيميز دؤرد لطيفه، سيراسي ايله بجنورد، سلطان آباد، دوغائي`ده ن آليندي. بونو ايزله يه ن اؤته كي لطيفه له ر ايسه، خله جله رين ياشاديغي چاهك، حسن آباد، سربند، محسن آباد، نادرآباد، ژيريك آغاج، موشاكيا، سفيدآلا، قاراسو، قورقور و شاقالو`دان آليندي.
posted by 9:50 AM
Monday, November 30, 2009
نگاهي به پيشينه زندگي قوم ترک در خراسان شمالي
http://www.hbayat.azerblog.com/1388_09_09_Say=1071.ay
آذر ۹,۱۳۸۸
روزنامه خراسان: عبدالهيان وجود قوميت هاي گوناگون کرمانج، فارس (تات)، ترک، ترکمن و کرد در خراسان شمالي با همه ويژگي هاي فرهنگي خاص خود سبب شده است لقب «گنجينه فرهنگ ها» برازنده اين خطه ايران باشد. خراسان شمالي از نظر اجتماعي يک دست نيست و محل زندگي اقوام گوناگون است. قوميت هاي مختلفي در استان زندگي مي کنند که با آداب، رسوم و عقايد مختلف خود موجب وجه تمايز اين استان از ديگر استان ها شده اند، اما براي رسيدن به پاسخ اين سؤال که هر کدام از اين اقوام از ابتدا در خراسان شمالي بوده اند يا از مناطق ديگر وارد اين منطقه شده اند، در گزارش هاي مختلف به بررسي پيشينه تاريخي اين اقوام پرداخته ايم. در اين شماره به بيان نظريه هاي گوناگون محققان در خصوص ريشه قوم ترک در خراسان شمالي مي پردازيم.يک محقق در اين خصوص مي گويد: درباره تاريخ باستاني ترکان نظرهاي گوناگوني وجود دارد، به طوري که در خصوص ريشه نژادي اين قوم بين پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد.«نعمتي» اظهار مي دارد: گروهي از پژوهشگران ريشه قوم ترک را از نژاد سفيد و عده اي ديگر، آن ها را از نژاد زرد مي دانند.وي بيان مي کند: بخشي از قوم ترک در جنوب ايران و در استان هاي فارس، اصفهان، بوشهر، کرمان، چهارمحال وبختياري و استان هاي مجاور و عمده ملت هاي ترک، در شرق ايران در استان هاي خراسان شمالي، رضوي، گلستان و مازندران ساکن هستند.وي خاطر نشان مي کند: ترک هاي آذربايجاني در شهرهاي مختلف ايران و به خصوص استان هاي آذربايجان شرقي و غربي، اردبيل، زنجان، همدان، قزوين، تهران و مرکزي و بخش هايي از گيلان، کردستان، استان هاي خراسان و کرمانشاه زندگي مي کنند.وي اضافه مي کند: قوم ترک در ايران تاريخي ۷ هزار ساله دارد، به طوري که ريشه ترکان ايران را مي توان در عبور اقوام سومري و ايلامي از منطقه آذربايجان و سکونت احتمالي در اين منطقه و ديگر مناطق ايران جستجو کرد.«نعمتي» با بيان اين که نيمي از ساکنان خراسان شمالي به زبان ترکي تکلم مي کنند ابراز مي دارد: منطقه بام و صفي آباد اسفراين، بخشي از اسفراين، نيمي از مردم شهرستان شيروان، فاروج و مردم شهر بجنورد و روستاهاي مجاور آن، از جمله ارکان اسفيدان و بخشي از روستاهاي مانه و سملقان جزو ترک زبانان اين استان هستند.وي خاطر نشان مي کند: ترک ها دومين قومي بودند که در زمان سلجوقيان و از طريق مهاجرت بعد از تات ها وارد ناحيه بجنورد و خراسان شمالي شدند.وي هم چنين ريشه ترکي بجنورد را با اغلب ترکي هاي موجود در ايران از قبيل ترکمني و ترکي استان هاي مجاور آذربايجان متفاوت مي داند.يک نويسنده و پژوهشگر ديگر در اين خصوص مي گويد: در بررسي هاي باستان شناختي و طبق اسناد معتبر تاريخي، نخستين ساکنان خراسان شمالي اقوام سکاها و داهه ها بودند که بعدها آريايي ها به علت يخبندان و سردي هوا در منطقه قطب شمال به ناحيه شمالي ايران از جمله خراسان شمالي مهاجرت کردند و آميختگي اين قوم ترک زبان با ساکنان بومي اين منطقه، نژاد پارت را به وجود آورد.«محمد اسماعيل مقيمي» اضافه مي کند: نخستين هسته زندگي اجتماعي اين قوم که به زبان ترکي تکلم مي کردند حدود ۲۵۰ سال قبل از ميلاد در ناحيه خراسان شمالي شکل گرفت.وي اظهار مي دارد: ترک ها در سرزمين سرسبز و جنگلي خراسان شمالي در حاشيه رود اترک و ديگر حوضه هاي آبريز اين رودخانه پراکنده شدند. وي به سخن يک نويسنده روسي اشاره مي کند و مي گويد: جبال خراسان که امروز در بين ۲ کشور ايران و روسيه قرار دارد، در قرون وسطي محل زندگي کوچ نشينان ترک بوده و از همان تاريخ نيز اين سرزمين به اثک يا اتياک به معناي ولايت دامنه و کوهپايه ناميده شده است.وي خاطر نشان مي کند: به نقل از «سعيد نفيسي» مؤلف تاريخ اجتماعي و سياسي ايران، قبل از اسلام اختلاط قبايل ترک و آريايي در شمال شرقي خراسان ديده مي شد.وي هم چنين نقش اقوام گرايلي و ترک هاي شمال خراسان را که ريشه اصلي گويش آنان زبان ترکي است در ايجاد دولت اشکاني بسيار پر رنگ توصيف مي کند.وي مي افزايد: قبل از کوچ کردن کردها به خراسان در سال ۹۱۶ و ۱۰۱۱ هجري قمري ترک ها در اين ناحيه زندگي مي کردند، زيرا بعد از مهاجرت، کردها درگيري هايي با ساکنان بومي و ترک زبان داشتند.اين نويسنده و پژوهشگر اضافه مي کند: حضور اقوام مختلف در خراسان شمالي مجموعه اي متحد از ترک و کرد، ترکمن و تات را موجب شده است که تعامل مثبتي با فرهنگ يکديگر داشته و دارند.يک محقق ديگر نيز درباره ريشه قوم ترک مي گويد: کمربند زندگي ترک زبانان شمال فلات ايران از چين تا دولت عثماني، ماوراءالنهر و پامير و منشوري ادامه دارد و شامل کشورهاي مغولستان، ترکستان، آذربايجان، قفقاز و ترکيه مي شود.«علي رضا جعفريان» مي افزايد: ترک ها نيز مانند فارس ها به منظور يافتن مکان مناسب براي زندگي به سرزمين هاي جديد مهاجرت مي کردند و ممکن است به دليل هم نژاد بودن با ساکنان آن مناطق در مکان هاي خاص ساکن شده باشند.وي با بيان اين که تمدن در ابتدا در سمت شرق بود و بعدها به سمت غرب متمايل شد مي گويد: مهاجرت اين اقوام نيز بيشتر به شکل شرق به غرب انجام مي شد.«جعفريان» تصريح مي کند: در زمان هاي بسيار قديم تمدن در سمت شرق و شمال چين بود، همين امر سبب مهاجرت بسياري از اروپاييان به شرق شد. در اين حرکت ها و مهاجرت ها بود که مغول ها که شاخه اي از ترک ها هستند به ايران مهاجرت کردند و در آن جا ساکن شدند.اين محقق اظهار مي کند: با مطالعه تاريخ ايران مي بينيم که ترک ها نزديک به هزار سال در ايران حاکم و ساکنان اصلي و قديمي ايران بودند که به مرور زمان اختلافاتي با فارس ها پيدا کردند، اما ادبيات و سنت خودشان را به خوبي حفظ کردند و حاکميت را در اين منطقه به دست آوردند.وي خاطر نشان مي کند: قوم ترک در داخل ايران مهاجرت هاي داخلي متعددي نيز داشتند و براي يافتن چراگاه و مکان هاي سرسبز به مناطق مختلف کوچ مي کردند.وي درباره روستاهاي ترک نشين ايران مي گويد: بيشتر روستاهاي ترک نشين ايران تاريخي بسيار قديمي دارد، به عنوان مثال روستاييان کوسه که در ۶۰ کيلومتري شيروان زندگي مي کنند، به زبان ترکي اصيل صحبت مي کنند. براساس بررسي هاي دقيق ساکنان اصلي اين روستا ترک ها بودند و در برهه اي از زمان عده اي از نيشابور به آن جا مهاجرت کردند.«جعفريان» بيان مي کند: در خراسان امروزي ترک ها به چند دسته تقسيم شده اند؛ گروهي از قديم در نيشابور و بام و صفي آباد زندگي مي کردند، گروهي ديگر در درگز و عده اي نيز در قوچان و شيروان هم چنين اسفراين و بجنورد ساکن شده اند.وي مي افزايد: بر اثر بعد زماني و مکاني که براي اين قوم به وجود آمده است، زبان آن ها به شکل محلي صيقل پيدا کرده و لهجه به وجود آمده است.وي هم چنين چگونگي ايجاد لهجه در ميان قوم ترک را نشان دهنده قدمت حضور اين قوم در ايران مي داند و مي گويد: قدمت تپه ارگ که در شيروان واقع شده است، به هزاره پنجم قبل از ميلاد بر مي گردد.وي تصريح مي کند: در مقايسه روستاهاي فارس نشين و ترک نشين خراسان، در مي يابيم که روستاهاي ترک نشين بسيار قديمي و پر جمعيت است.وي بيان مي کند: روستاهاي بزرگ ترک نشين شيروان هم چون زوارم، دوين، حسين آباد، ورقي و علي آباد و روستاي خيلي بزرگ و قديمي باغان که تاريخ آن از زمان صفويه مدون شده است از درجه اهميت بالايي برخوردار است
صفحه N۰۴ فرهنگ (شمالي) ، شماره سريال ۱۷۴۲۷ ، تاريخ انتشار ۸۸۰۹۰۹
posted by 6:59 PM
Friday, September 11, 2009
احسان حصاري مقدم، پژوهشگر فرهنگ و فولكلور تركي خراسان٠-بجنورد
http://www.bojnourdan.blogfa.com/post-39.aspx
این مصاحبه در آذر ماه 87 انجام شد اما احتمالا به دلیل طولانی بودن متن ، بخش کوتاهی را روزنامه چاپ کرد که شاید فراوانی کلمه باعث می شد تا ویژه نامه خراسان شمالی مجبور شود قسمتی از آگهی های تجاری تبلیغی خود را حذف کند . اما توافق بر سر چاپ کامل آن بود . در این جا مشروح آن را با هم می خوانیم .
لطفا برای خوانندگان روزنامه خودتان را معرفی کنید .
با تشکر و احترام – من احسان حصاری مقدم هستم متولد 1340 دیپلم خود را سال 1358 از دبیرستان دانش گرفتم و دارای شغل آزاد هستم .
به عنوان اولین سوال انگیزه خود را از جمع آوری این مجموعه بیان کنید .
در خانواده ای ترک زبان متولد شدم و با آواهای زیبا وآهنگین ترکی رشد یافتم .همبازی های دوران کودکی و معاشرین روزهای نوجوانی ، هم محله ای های دوست داشتنی ترک زبانم بودند که به طور طبیعی کلماتی را در قالب اصطلاح ، کنایه و ضرب المثل در حین صحبت به کار می بردند که بسیاری از آن ها به دلیل موسیقی و آهنگی که دارند در ذهنم مانده .
سال ها گذشت تا این که تابستان 1371 به دعوت یک گروه آزاد کوهنوردی برای صعودی سراسری به منظور بزرگداشت استاد شهریار با دوستان بجنوردی به قله ی سبلان رفتیم . پس از صعود ، در دامنه ای بسیار زیبا جشن خداحافظی برای 5 روز با هم بودن برگزار شد . دوستان آذربایجانی با ارائه تالیفاتی از فرهنگ و فولکلور آذربایجان و شهر تبریز ، بیشترین درخشش فرهنگی را داشتند . در حالی که ما از بجنوردبا تعدادی عکس و پوستر همراه با مشخصات آن ها که حاصل زحمت دوستمان آقای مهجوری بود در نمایشگاه آن ها شرکت کردیم .
در پایان از سوی آنان هدایایی دریافت کردیم که عمدتا تحقیقات فرهنگی و فولکلوریک مناطق زیستی خودشان بود که عبارت بود از ضرب المثل ها – داستان – کنایه و بازی های محلی . با مطالعه آن ها اولین انگیزه ها برای گردآوری ضرب المثل های ترکی به زبان مادری در من شکل گرفت . شاید به دلیل این که با گسترش هر روزه ی علوم و فن آوری های مختلف ، فاصله ی آدم ها از یکدیگر بیشتر شده و زبان رسمی تقریبا جایگزین زبان های بومی و منطقه ای می شود . به طور مثال متولدین دهه ی 60 به بعد بجنورد که پدر و مادرشان ترک هستند کمتر تمایل به یادگیری این زبان داشته اند و ممکن است روزی فرا رسد که این زبان از شهرمان رخت بربندد .
به چه روشی کار را شروع کردید ؟
روزها و ماه های اول به شکل پراکنده ، همه ی آن چه را که می شنیدم یادداشت می کردم. به عبارتی نوع تحقیق به شیوه ی میدانی و با پرس و جو از دوستان ، اقوام سالخورده که سهم بزرگی در این پژوهش بر گردن همه ی ما دارند شکل گرفت . زیرا آن ها در مکالمات روز مره شان با یکدیگر و همسالان خود ، کلمات و اصطلاحاتی را به کار می گیرند که نسل جوان از توانایی ودرک در این کار عاجز است .
شیوه ی جمع آوری و تفکیک و طبقه بندی به چه شکلی است ؟
شیوه ی جمع اوری بیشتر از طریق شنیدن و صحبت کردن و پرسیدن بوده و هست. پس از مدتی یادداشت ها را از دفترچه به روی فیش منتقل کردم که ترتیب الفبایی دارد . تفکیک هم تقریبا از همان ماه های اول خود به خود شکل گرفت .به طور مثال باورهای عامیانه ، بازی کودکانه -لالایی مادرانه - ترانه و تصنیف ،مراسم و آیین ها ،از قبیل تحقیق و پرس و جو برای ازدواج تا مراسم جشن و .......طبابت محلی و وسایل مورد استفاده برای شفا بخشیدن به بیمار .
حوزه ی فرهنگی این پژوهش شامل چه مناطقی می شود ؟
زبان ترکی در شهرمان بجنورد با قدمتی بسیار و دارای حوزه ی وسیعی است . از بلندی های گُلّی داغ ،دامنه های آلاداغ و سالوک گرفته تا بخش هایی از مانه سملقان و جرگلان و دهستان حصارگرمخان و بسیاری روستاها که حتی اسم آن ها هم ریشه ترکی دارد.
اما به دلیل این که خودم فقط توانایی صحبت کردن به زبان مادری ام را دارم ،سعی شده آنچه را که در داخل شهر رایج بوده است ثبت و ضبط کنم .به خاطر این که امکان رفتن به روستاهای ترک زبان وجود نداشت . واین حوزه شامل روستاهای بسیاری است که هر یک تفاوت های بی شماری در نوع صحبت کردن با یکدیگر دارند . امیدوارم شاهد روزی باشیم که به عدد هر روستا و منطقه ، گروهی برای ثبت و ضبط گویش ها فعال شوند .
آیا در زمینه ی گویش ترکی بجنوردی تحقیق جامع و کاملی تا به امروز صورت گرفته است؟
افرادی علاقه مند و فرهنگی از همشهریان بجنوردی تا به امروز ،هر یک بنا به ذوق و سلیقه ی خود شعرهایی به زبان ترکی سروده اند . اما در این وادی ظاهرا کاری علمی و مدون که نشانی از پژوهش و تحقیق داشته باشد ندیده ام .
زیرا هنوز موسسه و اداره ای در بخش فرهنگ و فولکلوریک برای شهرمان بجنورد ،حرکتی همه جانبه انجام نداده ،در حالی که این منطقه را گنجینه ی فرهنگ ها نام نهاده اند .به طور حتم یقین دارم که دوستانی علاقه مند به این مقوله وجود دارند . اما باید با دعوت از آن ها و با تدوین برنامه ،کار پژوهش و تحقیق را آغاز نمود .زیرا سالخوردگان هر قومی ،دل هاشان گنجینه ای است سرشار از آواها ، باورها و رهنمودهای گذشتگان که آن را در سینه حفظ دارند و بافرو افتادن هر یک از آنان دریایی از میراث شفاهی ما محو می شود .در حالی که ثبت و ضبط این خاطرات ، انجام بخشی از وظیفه ی ما نسبت به نسل های آینده ی این استان است .
برای مثال به نظر شما چند نفر از مادرانی که در شهرمان بجنورد و حاشیه ی آن زندگی می کنند ،کودکان خود را با نوای لالایی مادرانه ی قدیمی خواب می کنند ؟ این در حالی است که دراروپای کاملا صنعتی بنا به اعلام نظر سنجی هنوز مادرانی هستند که حتما از لالایی و قصه برای خواباندن کودکشان استفاده می کنند ،نه از پخش موسیقی توسط گوشی تلفن همراه و دیگر وسایل صوتی .
درحال حاضر در چه مرحله ای از این پژوهش قرار گرفته اید ؟
پس از سال ها جمع آوری و تفکیک الفبایی و موضوعی، به خاطر این که سعی بر این است کار شکل علمی به خود بگیرد ،مدتی است با تنی چند از دوستان که عموما باز نشسته ی آموزش و پرورش هستند ،فیش ها را از حرف" الف " تا "ی " مرور کرده ایم . در مرحله ی بعدی تصمیم بر این است که بازی های محلی را که بیش از 40 مورد است ،بر روی کاغذ بیاوریم که به نظرم چندان هم آسان هم نیست .به خاطر این که سال هاست از این بازی های محلی فاصله گرفته ایم .برای مثال بازی "چولی آغاج (چلی آغاج )" که اکثرمتولدین دهه های 30 و 40 و ما قبل آن ، این بازی ها را تجربه کرده اند و برخی بر صحت دانسته هایشان اصرار می ورزند ؛ اما وقتی قرار است بر روی کاغذ بیاید ، بسیار سخت می نماید . ضمن این که عده ی بی شماری هم ترتیب بازی را که کمی هم طولانی است و صحنه های توصیفی فراوانی دارد فراموش کرده اند . پس از بازی های محلی به مواردی دیگر که شرح آن ها وقت شما را می گیرد خواهیم پرداخت .
این تحقیق شامل چه مواردی از شرایط اجتماعی و فرهنگی این شهر می شود ؟
توصیف آن چه که طی این سال ها به دنبالش بودم ،کمی سخت به نظر می رسد. در ذهنم از دوران کودکی با این که 47 سال بیشتر ندارم ،تصاویر زیبا و دلنشینی از شهری خلوت و پر از آرامش جا خوش کرده . آن روزگاران در گرمای تابستان مردی را می دیدم بلند قامت ،با کوزه ای حمایل بر دوش و با پوشیدن پیش بندی از چرم ، با کاسه ای بزرگ از جنس مس که داخلش قطعه ای یخ طبیعی می گذاشت و آب یخ می فروخت که فریادش همچنان در گوشم طنین انداز است" آب یخ –آب یخ "
و یا گام های پیر مردی کوتاه قد که از اوایل اسفند ماه پیام آور صدای پای بهار بود . با سبدی دسته دار بافته شده از چوب نازک که تقویم نجومی و شمسی می فروخت و فریادش نویدی بود از رسیدن عید نوروز. با این جمله، تقویم سال نو و تکرار آن از دروازه قبله (میدان کارگر )تا پای توپ . این ها از مواردی است که نه با عنوان دستفروشی امروزی ،بلکه با مشخصات شغل هایی که از بین رفته اند، به یاد آورده ایم و یا به طور مثال کرایه کردن دوچرخه که برای ما در دوران کودکی بسیار جذاب بود ، آن هم با پرداخت ساعتی 2 یا 3 ریال بدون گرو گذاشتن چیزی ،فقط صداقت بود و راستگویی کودکانه. و یاد آوری شغل هایی که همه ی بزرگسالان خاطرات متنوع و شنیدنی از آن دارند .
از چه زوایایی به یک کلمه ،اصطلاح ، کنایه و ضرب المثل می پردازید ؟
ابتدا سعی می کنیم کلمه و جملات را به فارسی بر گردانیم که متاسفانه بسیاری معادل دقیق ندارند و فقط می توانیم حالت آن را بازگو کنیم و برایش جمله بنویسیم . مثل کلمه ی" هَلَه لُم مَه "که باید منظور گوینده را در زمان کاربری آن توضیح داد. جملات و کنایاتی هم هستند که با تغییر لحن از پرسشی به خبری تبدیل می شوند و توضیح آن ها در نگارش کمی مشکل می شود .برای برخی کلمات ، معادل آن ها را داخل پرانتز می گذاریم تا خواننده به اصل معنی نزدیک تر شود . سپس برداشت خودمان را بر اساس شنیده ها و دریافت از کنایه یا ضرب المثل در قالب جمله می نویسیم و برای غنا بخشیدن به معنای آن سعی شده با آوردن شاهدمثال از گنجینه ی ادب فارسی ، درک آن را آسان تر و قابل قبول تر کنیم . در نگاه دیگر تلاش می کنیم آن چه را تا امروز سینه به سینه از گذشتگان شنیده ایم ،عینا و بدون کم و کاست و ویرایش در متن ترکی بیاوریم .مواردی هم وجود دارد که ضرب المثل یا کنایه ای از قول چندین نفر به دو شکل بیان شده که برای حفظ امانت هر دوی آن ها را با کمی تفاوت آورده ایم .
برای آوانگاری از چه شیوه ای استفاده شده است ؟
شاید بتوان جاودان یاد دکتر محمد معین را به عنوان اولین کسی دانست که در تالیف دوره ی6 جلدی فرهنگ لغت خود از حروف لاتین به جای اِعراب استفاده کرد. پس از او زنده یاد احمد شاملو در گرد آوری فرهنگ فولکلور و عامیانه که 13 جلد آن از زیر چاپ خارج شده و هنوز ادامه دارد ، از فنوتیک به جای اِعراب استفاده کرده . به دلیل آن که بخشی از این کار به زبان ترکی است و همه توانایی خواندن آن را ندارند ، پس الزاما ما هم باید ازحروف فنوتیک استفاده کنیم زیرا به باور من استفاده از اِعراب برای نشان دادن حرکت به شیوه ای قدیمی تبدیل شده .
اما مشکلی که امروز با ان مواجهیم ، ظهور پدیده ای به نام sms است که تفاوت زیادی به لحاظ شکلی با حروف فنوتیک داردو امروز ان را با نام فینگیلیش می شناسند که در سال های اخیر برای ارسال پیام از طریق تلفن همراه مورد استفاده قرار می گیرد . احتمالا ما هم جبرا به جای فنوتیک لاتین باید از حروف فینگیلیش استفاده کنیم . در عین حال نظر کارشناسان هم برای ما قابل احترام است .
طی این مدت آیا از دیگر منابع مکتوب و اینترنت هم بهره برده اید ؟
به طور حتم بله . در برگردان به فارسی ، به ضرورت از امثال و حکم استاد علامه علی اکبر دهخدا ، کوچه شاملو و منابعی دیگر استفاده شده. برای مثال کلمه "قمچی" که ریشه ی آن ترکی است ، عبارت است از شلاق و تازیانه که ذیل آن توضیح دکتر معین آمده و شعری از سیفی را آورده بدین مضمون :
قمچی به ناز بند و جفا را بهانه کن با عاشقان سخن بر سر تازیانه کن
و برخی کتاب های آذربایجان که بسیار مورد استفاده قرار می گیرد .تعدادی بسیار محدود از ضرب المثل و کنایات و یکی دو شعر ترکی که سروده دوستان بجنوردی است در سایت شیندخت گذاشته ام که متعلق به یکی از همشهریان خوش ذوقمان است . سایت شیندخت تنها محلی است که به طور محدود با آن همکاری دارم . محدود بودن همکاری هم به دلیل مشکلاتی است به هنگام نوشتن داریم .
چه مشکلی برای نوشتن دارید ؟
در گویش ترکی کلماتی وجود دارند که هنگام نوشتن با الفبای فارسی بدون نشان دادن یک علامت خاص میسر نیست . به طور مثال در برگردان جملات چشمتان روشن، خانه تان و عروسی تان مبارک به ترکی ، یکی دو حرف وجود دارد که با 32 حرف الفبا ثبت نمی شوند . به همین خاطر به باور من باید علامتی را ابتدا برای خواننده مشخص کنیم تا به محض دیدن کلمه ، حالت آن در ذهنش شکل بگیرد . البته امیدوارم این بدعت که با مشاوره گرفتن و راهنمایی از استادان ادبیات در حوزه ی تخصصی دستور زبان فارسی خواهد بود ، راهگشای مشکلات پیش روی ما در حوزه ی نگارش برای همیشه باشد .
آمار دقیقی هم از تعداد فیش های ثبت شده دارید ؟
به طور دقیق خیر ، اما پس از سال ها ، چندی قبل که دوباره ترتیب الفبایی را کنترل می کردم تا به ضرورت دسته بندی شوند ، حدود 3500 فیش برای ثبت اصطلاح ، بازی ها و ضرب المثل استفاده شده است . در مورد کلمات و افعال هم نزدیک به 3000 فیش نوشته شده است . در حالی که واژه های زیادی هم وجود دارند که فیش نشده اند .
سخن پایانی
پژوهش و تحقیقِ فرهنگی پایان پذیر نیست . زیرا هر آنچه که گرد آوری و ثبت شود ، باز هم مواردی ناب و دست نیافتنی در ذهن واندیشه ی سالخوردگان وجود دارد که همه ی آن ها در دسترس ما قرار نمی گیرند . این موضوع وظیفه ی ما را برای حفظ و نگاهبانی از این میراث شفاهی سنگین تر می کند . به امید همراهی و همکاری و از سوی همه ی همشهریان فرهنگ دوست و با تشکر و سپاس از شما .....
posted by 1:44 AM
تلفظ غلط نامهاي تركي در واحد صداي بجنورد-خراسان شمالي
نامه ای که هرگز خوانده نشد
http://www.bojnourdan.blogfa.com/post-28.aspx
تاحالا شده نامه ای رو از سر ذوق و خوش باوری به اداره ای بنویسین ،اما بعد گذشت ماهها ببینین که هیچ تاثیری نداشته و حس کنید به جای مطالعه مچالهه! شده.
فروردین 86 پس از چند بار تماس تلفنی با واحد صدای بجنورد بالاخره موفق به دریافت اجازه رسمی ملاقات با معاونت وقت صدا ،آقای سلیمانی شدم و عریضه ای رو تقدیمشون کردم که این جا با هم می خو نیم .
جناب آقای محمودزاده ، مدیر کل صدا وسیمای مرکز بجنورد
راه اندازی شبکه استانی سیما برای دوستداران عرصه ی فرهنگ و ادب و فولکلور منطقه ی خراسان شمالی ،فرصتی ست مغتنم تا پس ازسال ها برنامه هایی از صدا و سیما را به زبان مادری خود دیده و بشنوند . واحد صدا به عنوان اولین رسانه فرهنگی – خبری توانسته است بخشی از اقشار را با خود همراه نماید وفراتر از زبان معیار ورایج در دیگر شبکه های رادیویی،گویش مادری را بر سر زبان بیندازد . از جمله گویشی خاص از منطقه ی گرمه جاجرم _ترکی و کردی .به طور طبیعی در اکثر برنامه های رادیویی در سطح ملی به هنگام اجرا ،شرایطی ایجاد می شود که مجری یا گزارشگر مجبور به ضبط مجدد متن شده یا در اجرای زنده با عذر خواهی از شنوندگان موضوع ختم می شود . واحد صدا در بجنورد صرفنظر از اطلاعاتی که گهگاه به اشتباه به شنوندگان خود می دهد ، در ماه های اخیر با تلفظ غلط بسیاری از مکان ها و روستاهای خراسان شمالی ، زمینه ساز بدعتی نو و جدید شده که تاثیری مستقیم بر روی شنوندگان دارد . از مجموع نام ها ، واژه ی مانه سملقان است که مجریان و گزارشگران واحد بجنورد همچنان با تلفظ غیر صحیح بر آن تاکید می ورزند. واین در حالی است که مجری برنامه کردی در مورخ چهار شنبه 22/1/86 با گویش کردی آن را خالی از اشکال تلفظ می نماید .وارد شدن به این حوزه که سِمِلقان یا سَمَلقان کدامیک از آن ها صحیح می باشد ، بحثی است تخصصی که نیازمند به ارائه مدارک مستند و کتبی است .اما با اطمینان می توان گفت که افکار عمومی منطقه ی مانه سملقان و شهر وندان سالخورده ی بجنوردی ،خود بهترین گواه و شاهد درسده ی اخیر برای تلفظ صحیح سملقان می باشند . درعین حال که این واژه ربطی به داستان های اساطیری نداشته و ندارد . جناب آقای محمود زاده ، شناخت جغرافیا یی مجریان و گزارشگران واحد صدای بجنورد از منطقه ی خراسان شما لی ، فوق العاده ضعیف است .زیرا جدای از واژه سملقان نام اکثر روستاها به شکلی غیر مصطلح و غلط تکرار و تکرار می شود از جمله رِیِن - رباط قلّی - قرّه میدان که امیدواریم دوستان ما در روزهای آتی با دقت نظر بیشتری مبادرت به قرائت متن بنمایند . 26/1/86
posted by 1:41 AM
نوروز عَيدِ مِز / احمد فیروزیان
شعر ترکی "عید نوروزمان" از احمد فیروزیان را احسان حصاری مقدم زحمت کشیدند و فرستاده اند، قسمتی از توضیحات ايشان در مورد شعر:.
مطلب زير اولين سروده يكي از همشهريان بجنوردي به نام آقاي "احمد فيروزيان" متولد 1319 كه با تاثير از شعر آقاي سراج شكل گرفته است. ناگفته نماند دوستاني چند پس از شنيدن صداي " ياد السن " به تكاپو افتاده و سعي دارند ابياتي را به زبان مادريمان بر روي كاغذ بياورند.
نوروز عَيدِ مِز / عيد نوروزمان
عيدَ ياخِن اُلَرـ دِ حاجي نوروز چِخَرـ دِ قرمز پالتو گي يَر ـ دِ
عيد نوروز نزديك مي شد حاجي نوروز درمي آمد (مي آمد) پالتو قرمز مي پوشيد
ايزِنِه قَره ائد ر ـ دِ طبلِ نِه قِز دِرْر ـ دِ قرمز كُلتَه قُيَر ـ د
صورتش را سياه مي كرد طبلش را گرم مي كرد كلاه قرمز (بر سرش)مي گذاشت
ملتِ شاد ائدَر ـ دِ غصه نِه پاك ائدَر ـ دِ عيدِ خبر بئِرَر ـ دِ
مردم را شاد مي كرد غصه (ها) را پاك مي كرد (آمدن)عيد را خبر مي داد
اِكِّه قَران آلَر ـ دِ ايل آخِرِه گَلَر ـ دِ انَم خَلته تيكَر ـ دِ
دو ريال پول مي گرفت آخر سال (كه)مي آمد مادرم كيسه پارچه اي (كوچك)مي دوخت
خَلِي خَلتَه چِخَر ـ دِ * خَلِي خَلته نِه دييَر ـ دِ كيچَه لَرـ دَ ـ گَزَرـ دِ
خلي خلته در مي آمد خلي خلته را مي گفت در كو چه ها مي گشت
چارشنبه گين اُلَر ـ دِ آتَم كُندَه يِقَر ـ دِ كُندَه نِه اُت بِئرَر ـ دِ
روز چهار شنبه(سوري كه)مي شد پدرم هيزم جمع مي كرد هيزم (ها) را آتش مي زد
اُت ايستِن دَن كِئچَر ـ دِ سارِه لِقِه تئكَر ـ دِ قِرمز لِقِه آلَر ـ دِ
از روي آتش رد مي شد زردي را مي ريخت قرمزي را مي گرفت
عَيدِ خَبَر بِئرَن ـ دَ بِهِي توپِه آتَن ـ دَ
(هنگام)خبر دادن عيد پرتاب كردن توپ بزرگ (هنگام تحويل سال نو)
آتَم مَنِه گئرَن ـ دَ تازَّه ر ختِ گي يَن ـ دَ اِئپِش َمن دن آلرد
پدرم كه مرا مي ديد (هنگامي)لباس تازه پوشيده بودم از من بوسه مي گرفت (مرامي بوسيد)
اكِّه قَران بِئرَر ـ دِ اُ ـ زَمان لَه ياد اُلسِن بُجنورد لِه دِلشاد اُلسِن
دو ريال مي داد آن زمان ها ياد شود اهل بجنورد شاد شود
* بخشي از مراسم ملاقه زني شب چهارشنبه سوري كه توسط دختران و پسران نو جوان در بجنورد اجرا مي شده است. آن ها با سر كردن چادر به در خانه ها رفته و با نوايي آهنگين اين شعر كودكانه را مي خواندند :
"خَلِي خَلِي خَلتَمِه به ديشي دَكِه كُلْتَمِه به سوا گَل يَم يِمِرتَمه به"
خاله خاله كيسه ي پارچه ايم را بده كلاهم را كه در سوراخ است بده فردا مي آيم تخم مرغم را بده
تصحیح و برگردان:احسان حصاریمقدم
posted by 1:37 AM
یار وفاسه ( وفای یار ) / عبدالله مدحت
شعر یار وفاسه به زبان ترکی بجنوردی را عبدالله مدحت در سال 1372 سرودهاست که با تار اجرا میشود.
برگردان فارسی و ارسال از احسان حصاری مقدم است.
قاش قره گئز یالان دئدنگ خنه له اباد یالان دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
گئزلرنگ گئزمه دیشده،ایریم تی دن اتال د چشمانت به چشمانم افتاد ، دلم از ته ( درون ) آتش گرفت
قاش قره گئز،منه باخ دنگ،ایریم بیردن اتال د چشم ابرو سیاه به من نگاه کردی ، دلم به ناگه آتش گرفت
یادنگ د – د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم یادت هست به من گفتی ، همیشه به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالن دئدنگ چشم ابرو سیاه ، خانه آباد دروغ گفتی
بیر برنن گدردی هایره،یادنگ د – د چق قر باغه با همدیگر میرفتیم یادت هست کجا ؟ به چقرباغ ( باغ گود )
طار مییه - ایش درخته - کئنه کنه اخر داغه به طارمی - سه درخت – شهر کهنه – کوه آخر داغ
یادئنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ دبارم یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالان دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
بیربرنن گدردی هایره،یادنگ د - د چر مغانه با همدیگر میرفتیم یادت هست کجا ؟ به چهار مغان
تیتستانه و بش قارداشه - چلی له باغ و بامانه توتستان و بش قارداش – باغ حلبی به بابا امان
یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ خنه له اباد یالان دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
بیر برنن گدردی هایره،یادنگ د- د باموسایه با همدیگر میرفتیم یادت هست کجا ؟ به کوه بابا موسی
دوبرار وصدراباد و سیب دال له باغه به دوبرار و صدر آباد و به باغی که سپیدار دارد
یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالان دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
بیر برنن گدردی هایره،یادنگ د- د کیچه باغه با همدیگر میرفتیم یادت هست کجا ؟ به کوچه باغ
منطقه - قرنقه دالان- فرزه باغ و شاق قیه منطقه – دالان تاریک – باغ فرحزاد و شاقه
یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د – د بارم یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالانگ دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
بیر برنن گدردی هایره، یادنگ د- د قوزله باغه با همدیگر میرفتیم یادت هست کجا ؟ باغ گردویی
شئد قلی خان و منظره- توپنگ ایاغه،ایچریه شط قلی خان و برج منظر ، پای توپ و ساختمان داخلی
یادنگ د- د منه دئدنگ هم میشه یادنگ د بارم یادت هست به من گفتی همیشه به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ،خنه له اباد یالان دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
بیر گئجه لنگر ایمام د، النگه قی دنگ الم-د یک شب در امامزاده لنگر، دستت را در دستم گذاشتی
بیر داملاق یاش گئز لرنگ دن سو ویشده قشنگ دو داغنگه یک قطره اشک از چشمانت بر روی لبهای زیبایت لغزید
شو حالت د منه دئدنگ، ائلنجه یادنگ د بارم در همان حالت به من گفتی ، تا هنگام مرگ به یادت هستم
قاش قره گئز یالان دئدنگ خنه له اباد یالانگ دئدنگ چشم ابرو سیاه دروغ گفتی ، خانه آباد دروغ گفتی
posted by 1:35 AM
مَنِنگ آیِم(ماه من)
احسان حصاری مقدم
این کلمات که اگه بشه اسمشو شعر بذاریم سروده ی خودمه و تقریباً اولین تجربه ی شعر ترکی . تقدیم به آنانی که قلبشان به یاد زبان مادری می تپد
مَنِنگ آیِم(ماه من) گِئجه لَه آی که چِخَن دَ،من سَنِه آی دَ گِئرَر-دم شب ها هنگامی که ماه بیرون می آمد،من تو را در ماه می دیدم
سَن بیلَردِنگ که بُ ایش چِن گِئجه لَه داغَه چِخَر-دم؟
تو می دانستی که برای این کار ، شب ها به کوه می رفتم؟
دامِنگ ایستِن دَ یاتردِم تا یاخِن دَن سَنه گئریم
پشت بام می خوابیدم تا از نزدیک تو را ببینم
سَن نَمیستینگ گَنَم مَن دَن،گَ سَنه جانِمِه بئرِیم
تو از من چه می خواهی؟بیا تا جانم را به تو بدهم
کیچَه باغ دَن که گِئچَردِنگ مَن اُلَردِم یاش و سَن گِئز
از کوچه باغ که می گذشتی ،من اشک می شدم و تو چشم
گِئز لَرنگ یاش لِه اُلَردِ،مَنَه دییَردِ مِنگ سانِه سِئز
چشمانت اشکی می شد و به من هزاران حرف می گفت(می زد)
سَن گِئچَردِنگ و گِدَر دِنگ،مَن اُلَردِم سَنَه شیدا
تو رد می شدی و می رفتی و من واله و شیدای تو می شدم
ایرَیِم گرب گرب اِئدَر- دِ باشِمَه گَلَردِ غوغا
دلم (قلبم)به طپش می افتاد و به سرم غوغا و سرو صدا می آمد
گِئزِمه یولَه تیکردِم سَنیچن آت دَن دیشردِم
چشمم را به راه می دوختم ،برای تو از اسب پیاده می شدم
آتِِه نگه مَن یال وارَردِم ،گینِنگ آلن لِن دَ بیشَردِم
به اسبت تمنا می کردم(و) در مقابل آفتاب داغ پخته می شدم
یادنگه گَل یَه اُگین لَه سَنِ گِدَردِنگ کِئنَه یول دَن
آن روزها یادت می آید تو از راه کهنه* می رفتی
مَنِه بیچاره سنیچِن تاش لَدِم آلَمَه ، شُ قول دَن
من بیچاره از همان سمت برایت سیبی انداختم
سن گئچردِنگ و گِدَردِنگ ،مَن گِئزِم سَن دَ ، قالَر دِ
تو رد می شدی و می رفتی و من چشمم در تو می ماند
اُتِرَردِم مَن یولِنگ دَ،بوی بالنگ گِئز دَن قاچَردِ
می نشستم در راهت قدو قامتت از مقابل چشمانم محو می شد
قِرخ بُهارگِئش دِ اُگین دَن و منَ ،یادِنگ دَ بارَم
چهل بهار از آن روز گذشت و من به یادت هستم
نَمَه فرق اِئد-دِ سنیچن که گِئرَنگ مَنَم بارَم
برای تو چه فرقی کرد که ببینی من هم هستم
خاراگر خوار دِ ، گَنَم بیر گینِه چِن ایشَه گَلیَه
خار اگر خوار است باز هم برای یک روز به کار می آید
نَم اِئدِ د دَنگ مَنیچن ایندِه یَچَن گئزَه گَلیَه؟
برای من چه کردی که تا حالا به چشم می آید؟
اما بیل بویه بَلَند،گِئزه قشنگ ،مَن سَنَه قول بِئرودِم
اما بدان (ای) زیبا چشم ،بلند قد (که)من به تو قول داده بودم
سَنَم اما مَنیچِن ،یانَم دَ دیل بئرودِنگ
تو هم اما پیش من برایم زبان (قول) داده بودی
سِن گِدِ د دِنگ یو لِنگه مَنَم گِد دِم ایئز یولِمَه
تو به راه خودت رفته ای ، من هم به راه خودم رفتم
اما بیرگین گِئرَرنگ کِه مَن دُرِد دَم قولِمَه
اما روزی خواهی دید که روی قولم ایستاده ام!
*راه قدیم بجنورد به بش قارداش که از ضلع شرقی باغ ها و روستاهای خداقلی و الله وردیخان می گذرد و به بش قارداش می رسد.
posted by 1:33 AM
Saturday, September 05, 2009
شعر درگز(الله اكبر)- محمد عرب خدري
http://arabkhedri.blogfa.com/

شعر الله اکبر ( به لحجه ترکی درگز )درباره درگز با تو ضیحات اسامی و.....در انتها - از محمد عرب خدری
ايزاق يوْلدن، يوردوموزه، اوٌزلنديم دره گز دوْو، داغ دره ني توْولنديم الله اكبـر، آدئي نن من، سؤزلندئم الله اكبر، قلبئي دوْلي، سؤزدندي باخماقلرئي، محبـتلي، گؤزدندئ
سلام اوْلـسون، الله اكبـر، داغيـنه سلام اوْلـسون، دره گـزئي، آدئـنه سلام اوْلسون، مئللتئ نئي، ديلئنه دره گـزئي، تاريخـده بيـر، آدئ وار ايران توران، جنگلرين نن، يادئ وار
الله اكـبر، داشـلي داغـه، يئتنده توْولي يولي، يوخارئ يه، گئدنده يوخـاريدن، دره گـزئ، گـؤرنده تاريخئ من، ورق ورق، گؤررمن بندئـيانه، نـادئره مـن، باخـرمن
الله اكــبــر، يـوخــاريـيه، باخــنده توْولي يوْلي، سن نن اوٌسته، چيخنده دره لـرئـي، يـازده بـولـوت، تـوتونده سلام اوْلسون، بلند داغئي، آدئنه جوانلـرئي، آدي گلســين، يادئنه
الله اكـبــر، غئـرقـي لـرئـي، اؤچنده ككْلئي لرئي، چشمه دن سو، ايچنده نازلي توْخلي، ننه سين نن، كئچنده اگر اوْلسه، كئچن لردن، بيرياد ائت محبـتلي، اوٌره ي لري، بيرشاد ائت
الله اكـــبر، ياغـيش سنــي، يادلـه سين چشمه لرئي، دايئم يئردن، قه ي نه سين چـاقـالـرئي، دسـته گـوٌلئ باغـلـه سين شامالئي نن، ايسسي گلسين، بويانه اوٌره ي ده كـي، محـبـتلــر، اوْيانه
الله اكـبر، قـوٌلله لـرئـي، بلــنددئ چشمه لرئي، يئردن دايئم، گلندئ سنئي آدئي، قديم لـردن، قالندئ ايران تـوران، قئصّه لـري، قالندئ روستم كسن، گز ياغاچي، يالندئ؟
شـوتورپران، يوخـاريده، دورئتـدئ تيزي سئيّئد، يولئ مكم، كسئتدي يـوخـارئدن، بولـوت لره، باخئتدئ آدلي داغئ، دوْست و رفيق، يادائدر گـزماغئنــن، اوٌره ييـنئ شـاد ائدر
يوْلئم سن نن، ايزاق دوٌشـدئ، هئجرته تيوان گلدئ، سن دوٌشوپ سن، غوربته كپــگان گپّـئي، دوٌشئـپديلـر، حئيرته بير كيمسه يوخ، كؤهنه يوْلي، دوٌزتسين دوْآبــي نــئ، دره گـــزه، يئـتـيـرسين
الله اكبر، سن نن ايزاق، دوٌشئپ بن عوموركئچدي، اللي دنم، آشيب بن جوانلـيقده، هريانـه من، قاچيب بن بيلمه سيدئم، قوجه ليق وار، قالماق وار جوانـلـيقدن، بير قـورري آد، قالماق وار
الله اكـبـر، آتـه گئـتـدئ، رحمته چــاغـالـري، عجب قالئب، زحمته هر بيري، بير يانده قالئب، خئدمته آته ننه، كؤلگه سي آيري ذات دي محبتلي، باخمـاقي آيري ذات دي
كيچئي ليقده، كؤچه لرده، دؤرردئي الله اكـبـر، سنـه عــجـب، باخردئي ماشين لـرئي، چـيراغـيني، گؤرردئي خوشحال ليقدن، بيردن فرياد، چكردئي شــادلـيقئ بـيز، اوٌره ي لـره، تؤكردئي
الله اكــبر، آب گـرمئي ده، دورئيدئم ايسسي سوودن، من اوٌزئمه، وورئيدئم قئرخ قئزئيده، يئددي داشي، آتئيدئم شايـد كئ من، آرئزومه، يئتئيديم بو مئللتئي، آزاد ليقئن، گؤرئيدئم
خنـتمه نئي، كؤتـليـنه، يئتئيدئم دره گزئي، درخت لرين، گؤرئيدئم بازاريـنـده، آششاغـايه، گئدئيدئم بيرده گنه، قوجه لرين، گؤرئيدئم محـبّـتي، تـامـاشـايـه، دؤرئيدئم
دره گـزئي، كـؤچــه لــري، داريدئ دوٌروٌست كاسيب، دوٌكانلرده، واريدئ دوْست وْ رفـيق، بـير بـيرينه، ياريدئ يادئـيـده دي، قـوجـه لـرئـي، آدلرئ ياددن چيخمس، ايگـيدلرئي، يادلرئ
كـلبـئي ايسلام، دوٌكانيني، آچـردئ بدل عـمئ، ياخـچي قاتوق، ساتردئ سولئيمان به ي، سئبيليني، توْولردئ دوٌروٌست لق نن، كاسئب لئقئي، زحمتئ خـوداونـدئي، لـوطـفئ بي حـد، رحمتئ
بدل عمئ، كؤچه ده داد، چكردئ كلـبئ كوثـر، خئيارلرئ، سرردئ نوروز ممّد، ياخچي لرين درردئ سبزئ ميوه، ياخچي سينئ، گؤترماق مـوٌشتريـنئ، راضـي اؤوه، گـؤندرماق
عبـدالعـلئ، خئيار بوگوٌن، نئچّه دئ؟ خـاقـان قوْوون، باباخرمان، نئچّه دئ؟ باغدن گلن، ياخچي اوٌزئم، نئچّه دئ؟ تـامـام بيـرئ، بـاتـمـانـئ بـيـر، بئش قران مون نن ارزان، سن ايستئي سن، خوش زبان؟
جلال آغا، بوتقه سينده، دوٌرردئ عباسعلئ، بسْتني سين، توْولردئ آغا چايچي، قلياني نئ، كوفلردئ دره گـزئـي، كــؤچـه لـــرئ، دارئدئ كاسئب لردهْ، بير چوْخ اينصاف، وارئدئ
علـيمـوراد، سـبـزي لـرئ، درردئ ايـكـكي سينئ، اوْتوز پوله، ساتردئ سارئمساغئي، قوْزه سينئ، ساللردئ سحر چاغئ، بازرده بير، عالمدئ غم و قوٌصّه، گويا مونده، يالندئ
گوٌلريزده كي، باغلرده كيملر، واردئ سئل آواده، اوْنئي سـووو، كم واردئ چغّئرلي نئي، اوٌره يئ مه يه داردئ؟ خوداي اؤزئي، اوْلره بـير، رحم گؤره ي بئكارليقي، سووسيزليقي، كس گؤره ي
مستو سوٌپوٌر، كؤچه لري، سوولردئ فـرو نـجـار، ارّه سيـنـئ، چـكردئ گــوٌروٌزلي يم، بادئمجانئ، تؤكردئ حلال لوقمه، چئخرماغئي، قاچماغي شـيرين ليغي، اوٌره ي لره، تؤكماغي
نـوروز عـمئـي، بـيزه نـاغـيل، دئيردئ آبگوشت اتين، بير شوق اينان، دؤيردئ بـيرمـاغئي نـن، بـيربـيريـنه، وورردئ ناغيل لرده، پادشا وار، وزير وار ارسلانئـي، بلـندبويو، قدئ وار
بـارت آغـا، كـمانچه سـين، چـالردئ قـانـع خـياط، كت وشـلـوار، تيكردئ قلعه لي يه م، دام اوٌستينئ، سوواردي بو ايشلرئي، نتيجه سي، حركت الله اؤزئ حـتـماوئــرر، بـركـت
الله اكـبـر، عــرب آشـپـز، نئـرده دئ مرحوم بارت، كمانچه سي، كيمده دئ خانئي آشـپز، چاووشلئ ده، نئرده دئ مجلئس لرئ، شيرين ائدوو، گئتديلر اؤز لــرين نن، خـاطئـره لـر، قويديلر
مــحـرّم گــوٌنـلــرئ مــاتــم توتـردئ حوسئينين نوحه سين موختاردئيه ردئ حسن بــويــنو كســيغ شــيون آتردئ (( گل ائي باد صبا گئت كربلايه خـبـر وئر فاطمه خئير النسايه )) * 1
قوجه جوان، بو گوٌن زنجير، وورللر تامام ماتـم، توتوب قان، آغلئيه للر حـوسئينين آديـنه نوحـه دئيه للر (( گرك دين اوْلمه سه دونيانئ آتماق شرف عيزّتلي بير دونيا ياراتماق)) * 2
فـايتون آت نن، يـوخاريدن، گلردئ جبّار اوْغلو، قمچي سي نن، سورردئ مـوسـافئـردن، قـرن يـارئـم، آلردئ نه بير گـوٌنلر، كئچدئ عجب، گؤرمه دئي تاكسي گلدي، فايتون گئتدي، بيلمه دئي
دره گـزئـي، تاريـخـي چـوْخ، قـديمدئ بعضي لرئ، تلخ دئ بعضي، شيرين دئ خـوراسانـده، دئـيه رسن بـير، گليندئ نوْخاندانئ، چاوئشلي سي، گوٌلريزئ ممّـد آبـاد، بـابـاجئـق اوْنئي گؤزئ
عه يئد لرده، رعْيه ت خوْشحال، اوْلردئ لالـه گـوٌلئ، چـؤلـده باغـده، چيخردئ ياغيش هـر گؤن، بولوت لردن، ياغردئ خـوداي بـيزدن محبّتـين، آلـيپدئ قوجـه جـوان، بختين قـره يازيپدئ
تـامـام يئـرده، قئزلز گوٌلئ، چيخردئ داش دره لر، قئرمئز دوْنئ، گييه ردئ اوٌره يـيـمئـز، مـحـبـّتدن، دوْلــردئ هئچ ذات اينن، اوٌره ييمئز، شادئدئ مـحـبّـتدن، چـؤل دره لـر، باغئدئ
بعضي ايـلـلر، ياغيش اصلاّ، ياغمسدئ اوْت كمـيدئ، ايـنه ي لـرساغيلمسدئ خوداي مه يه، بو صحنه يه ، باخمسدئ چئـمچـه گلـين، بزوو بلـند، سسلردئ خوداي دئردئي، ياغيشئ بيز، ايستردئي چـاخيلردئ، ايلـديريملـر، اوْت كيمين دوروشت دوْلي، تؤكوٌلردئ، قوْز كيمين سئـل گلردئ، سئل آوادن، داغ كيمين خئشت كؤپريده، دؤروو اوْنه، باخردئي هئيبتين نـن، قـودرتين نن، قاچردئي
اخئـر چـرشنـبـه نئـي يـوْلـئ يـوْلاغئ اوْت اؤستئن نن، قوشلر تكين، كئچماغئ سـاري لـيقـئ، وئـرووسـاغـليق، آلماغي آي نه گـؤزل، منظره دئ، بو صحنه گوٌللر تكـين، گوٌرمه ليدئ، بو صحنه
عه يئد لرده، عاششيق لرئي، چالماغي نـوْخـاندانـلي، خاتين لريئ، ياشماغي پلـوانلـرئي، مئـيدانـده قـارماشماغي سينمانئي، پرده سي تك، گؤزيمده حـسرتـئ وار، هنـؤزم اوٌره يـيمده
الله اكبر، عجب عاششيق، چالردئ تئرينگي ني، قئشقئريغي، سالردئ گلين قيزم، كفتر كيمين، اوٌچردئ يـادئـيده دئ، چـاغـالرنن، قاچردئ دام باجه دن، خئزلووعجب، آشردئي
گـؤزل قـيزلـر، بوْيـلرئ ساللرديلر بوْيه مينوو، قوش تكين خيزلرديلر قئـشقئـريق نـن، بوّيلري ايچرديلر بوْي ايچماقئي، لئذّتي خوْش، كئچماغي يــاديـمده دئ، چـاغـالـيقده، باخماغئ
قيز بوْي اينان، يوخاريدن، گلنده اوْغـلـن چـاغـا، ياغـاچ اينان، وورنده يـار آديـني، بـير ديـليـنـدن، آلـنده تـامـام بـيردن، چـكرديـلر، هلهله گوٌلـماق اينان، دوٌشردئ بير، ولوله
آخشام باشئ، عاششيقلـرئ، چالماغئ پـلوانلـرئي، چوخـه پالـتر، گـيماغيئ روستم تكين، مئيدان ايچده، گزماغئ نه بير قشنگ، سوننت دئ بو، قارماشماق قارداش تكين، بير بيرين نن، ساللاشماق
سـيزده گـوٌنـئ آت اربـه، گئـدردئ پـياده لـر، اوْن نـن تئـز تر، يئتردئ حضرت سولطان، باغلرينده، دورردئ سيزده گوٌنئ، نحس چيخرتماق، گوٌنيدئ قـيز اوْغـلـنـلـر، بختـين آچـن، گوٌنيدئ
سيزده گوٌنئ، حضرت سولطان، چؤلينده قارماشماقئـي، فينال مئـيدان، گوٌنينده روستـم تكـين، جـوانـلـرئي، گـؤزينده عجب غوغـالر وار عجب فيكئرلر پلوان اوْلماقئچئن نه بير شوكورلر
عه يد گئجه سي، اوْجاقلرئي، پئلووو اوْجـاقـده كـي، ياغـاچلـرئ، هلوْوو دوٌيـوٌساتـن، ديكـانـدارئـي، چلووو گـيروانكـه داش، تـرزيـدن، دوٌشردئ پئلوو فقط، عه يد گئجه سي،پيشردئ
عه يد گئجه سي، ننم پئلوو، پيشردئ ساري ياغي، تؤكدئ منئ، قيچئردئ قاب قـازانئ، اوْجاقـدن اوْ، دوٌشئردئ عه يد پئلووو، مزّه سي يارلرده دئ چاغالرئي، خوش ليغي يادلرده دئ
الله اكـــبر، بـاغـــده اوٌزوٌم، يـيغردئي ســبد ســبد، اوْنــو يئـرده، سـرردئي كيشميش ايچئن، بو زحمتئ، چكردئي توْموزده كئ، زحمت لرئي، اوجرتئ قيش گوٌنوٌنده، بو زحمتئي، عيزّتئ
درخـتلـرده، مـكــم ديـزاق، قورردئي سـار توتـمـاقه، نه زحمتـلر، چـكردئي قوش وورماقه، شامال كيمين، اؤچردئي نه كئيف ليدئ، سار توتماقدن، دانيشماق رفئــقلرئ، دوْست لـرئ بـير، يـاد ائتماق مـنـوچهر نـن، باغده يونجه، ييغردئي جـواد ايــنان، مـدرسـه ده، گوٌلردئي مد ريضاي نن، بيربيري بيز، وورردئي دعوا ائتماق، يـيغله ماقلر، كئچديلر هر بيري يه م، بير ديياره، دوٌشديلر
چاغاليقئي، قوْز اوْينه ماق، گوٌنلرئ آششيق پاره، قره گوٌردوم، گوٌنلرئ قره گـوٌردوم، غئرقي باسن،گوٌنلري چاغا ليقئي، اوْينه ماغئ، قاچماغئ آينده يه، سـاده ليق نن، باخماغئ
ميزانده بيز، كؤرچه گيردئ، اوْينردئي قـيش گوٌنلـرئ، مـوزالاغئ، وورردئي توْوله نردئ، باخردئي كئيف، ائدردئي چـاغـالئغئي، اويْـنه مـاغي، قاچماغئ بو دوره نئي، سورعته اينان، كئچماغئ
قيش گئجه لر، مئهمانليقه،گئدردئي فانوس الـده، كؤچه لـردن، كئچردئ دانيشماقدن، آي مه يه بيز، دوْيردئي مئهمانليقئي، قوْز كيشميشئ، ميوه سئ دنـه لـرئ، چئيئت لـري، چـيتـنه سئ
قــووورمـه نـئ، خـلتـه دن چئخرردئي جـيـبـه تـؤكـوو، بيربير اوْنـئ، يئيردئي گاه ده اوْن نن، شوْربه يه م بيز، آسردئي شوْر قوْرمه نئي، مزّه سي يادلرده دئ قـووورقـه نئـي، يئماغئ يـادلرده دئ
كمر پوشتده، كدئ، قارپوز، قوْيردئي چئلله گئجه، ياخچئ اوْني، كسردئي تـامام بيرجـه، گوٌله گوٌله، يئيه ردئي قيش گئجه سي، ايسسي چايئ، ايچردئي نـغـيل دئـيوْو، كـوٌره ي لـرئ، آچـردئئ
بـاهـار گـوٌنلـر، باغلـرئ بئـل نن قازماق پاي بئله نئي، سسين عـرشه، چيخرماق گـوٌن چيـخن نـن، تا بـاتنه، ايشله ماق تـامـام بيـرجـه، ايـشلـرديلـر، اؤزلرئ دئيه ر ديلر، شيرين شيرين، سؤز لرئ
گوٌن چيخن نن، يووارچيلر، گللْلر پـاي بئـله نئ، مكـم يئره، وورللر يئـرئ قـازوو، اكـين لـرئ، اكللر جـمـاعـتئي، الـئ الـه، وئـرمـاغئ بيربيرئنئي، دالينده برْك، دورماغئ
هـر بـيرئ ات، گتـيرردئ، اؤزئـي نن قابيلي يوْخ، دئيه ردي اؤز، ديليئي نن شاد ائدردئ، اوٌره ي لرئ، سؤزئي نن خوداي مئهرئ، گوٌرردئ بنده لردن بـركـتـئ، وئـرردئ خـزنه لــردن
چـوْپـان آغـا، پئـتـاوانـئ، باغـلـردئ قـوْيـون لـرنن، داغده داشده، چاپردئ خئلليك اوٌسته، راحت ليق نن، ياتردئ باخرديكئ، بيردن بير قورت، گلمه سين قـوْيـون لـره، آسـيب بـلا، يئـتمه سين
پئـغوو قشمـار، اوْراقـلرئ، ديشلردئ كوٌره نئ داغ، ائدوو ايشين، باشلردئ داس و تبر، دؤزتماقچين، ايشلردئ شاگئردئي نن، سندانه پؤك، وورردئ چـاي ايچـماقه، آره ده بير، دورردئ
نـوخـانـدانـده، سوولـئ دئرمان، ايشلردئ دئرمانچي هئي، داشين ديشين، ديشلردئ اون تـوزئـن نـن، گـؤزلـريـنـئ،قاشلـردئ باره، زينه، بوغدئي لـرئي، چوٌره يئ بـو چوٌره يئ، قاتوق اينن، يئمه يئ
اره بـه چـئ، اره بـه ي نن، گلردئ پامبئق بوغدئي، اره به يه، اؤكلردئ يوْ لـرئ اوْ، يـواش يـواش، گئدردئ هر گوٌن سنئي، ايشئي تامام، زحمتدئ خـوداي سنه، وئرن تامام، رحمـت دئ
كؤچه باغـده، شئرو باغدن، گلردئ كرم دئردئ، اصلي نئ اوْ، سسلردئ دردلئ كرم، سؤزلرينئ، سؤيلـردئ (( هر صباح هر صباح بولبولئي سسئ باشـيمـه ووريـتدئ يـارئـي هواسئ))
ارزئـرومئـي،داغــئ قـارئ، بـولاغـئ گئجه گوٌندوز، سسده اوْلماق، قولاغئ مجنون تكين، ياردن آلماق، سوْراغئ (( توموزئي ايسسي سئ غيشئي ايازئ جانئـم آلـدي قـرا گـؤزلـرئي سنئي))
منئـي آتـم، كيلاسـده درس، وئرردئ ناصر آغا، چوْخ ياخچئ درس، دئيردئ گـاه شـللاق نن، چـاغـالرئ، وورردئ مدرسه نئي، درسلرئ يادش بئخئير كيـتابيـنن، دفـترئ يـادش بئخئير
شاد گوٌنلـرئي، محبّتلئ، سؤزلرئ جوان قيزلر، ايشيللردئ، گؤزلرئ جوان قـوْجه، شادئديلـر، اؤزلرئ سلامتليق، اؤلاري چين، نه ارزان آمّا بوگوٌن، بيزلري چين، نه لرزان
نوخـانـدانئـي، شفتالـوسئ، آلمه سئ قْـوون قـرپئـز، زردآلوسئ، آلچه سئ گوٌل لرئنئي، رنگئ اوْنئي، باغچه سئ بير يوخوتك، ياديمده دئ، باغلرئ باغلـرينده، قيش گوٌنلـرئ، قارلرئ
خاتين لــرئي، حاممامه گئتماقلرئ بوقچه لرنن، كؤچه دن كئچماقلرئ اوْن نن مون نن،اؤزلرين توتماقلرئ بو داستانـلـر، كئچدئ گئتدئ، قوتاردئ كؤهنه رسملـر، ايتدئ گئتدئ، قوتاردئ
ننـم منـئ، حامـمـامه، آپـارردئ بوقـچه ميزئ، باشيـنده گؤترردئ كيسه چكوو، يوواردئ چيخارردئ خاتين لرئي، سسي چيخدئ، حامامده كـاته چـاغـا، بو كيمدئ سر حـامامده
نوخـاندانئـي، حاممـامئـنئي، خزنه سئ ايسسئ سووئ، اوٌسته تؤكماق، مزّه سئ كيسه چكـوو، تميز اوْلـوو، چيخمه سئ كئچدئ گئتدئ، خاطره لر، قوتاردئ عومور كئچدئ، جوانليق لر، سارالدئ
قيش گوٌنينده، وقتي سوْووخ، ديه ردئ خـوْرزك اوْلـوو، نفـسيمـيز، تـؤتـردئ مـامـا خانئم، بـوْغـزيميزئ، باسـردئ كوٌللي بيرماق، بوْغزيميزي، يارردئ نفسيمـيز، اوْن نـن سـؤره، گلردئ
گل بير باخه ي، كئچن گئدن، گوٌنلره بـاغـده آتـم، زحمـت چـكـن، گوٌنلره بوغدئي پامبئق، تريه ي اكن، گوٌنلره ترنـه لرئ، بوتّه دن بيز، اؤزردئي ديشه چكوو، تيرپللرده، قاچردئي
آلاجـه ده، بـلـه خـنــه، يـيـخـيـلـدئ درخت ده كي، بوْي ايپي يه م، قيريلدئ شـيرين شـيرين، خاطئـره لـر، داغيلدئ باغده حوْووض، داش توْرپاقدن، دوْليبدئ كـاتـه چئـنار، ريشه سي يه م، ايتيبدئ
يوخاري تپّه نئ گؤرئي داغيليب توْرپاقلـرئ، كؤچه لرده، ياييليب كـوْره لـرئ، بازارلردهْ، ساتيليب اگـر اوْلـسه بو تـپه ني، ساخلئيئي كئچن لرئ، هر نئچّه دن، يادلئيئي
منـئ ننـم، ياخچـي لايله، دئيردئ بوْينيچ ايپين، مكم ليقنن، چكردئ يوخـو مئهرئ، اوٌره ييمه، تؤكردئ نازلي ننم، لايله لرئي، تاپرمن؟ بيرده گنـه، راحتليق، ياترمن؟
من ننه مئي، لايله سي نن، ياتردئم يوخـو گـؤروو، آته مينوْو، چاپردئم يـوخـوده اؤز، آرئـزومـئ تاپـردئم بولوت لرئي، ايچينده يوْل، گئدردئم بولوت لردن، آت دوزه توْو ، مينردئم
منئـي ننم، كـندي دن اون، تؤكردئ تشت ايچـينده، اوْنـي ياخچي، الردئ خمير ائدوْو، موشت وورماقه، تورردئ كئچدئ گئتدئ، قوتاريتدئ، اوْگوٌنلر ساغـي سـوْلئ، ساللانيتدئ، بو گوٌنلر
مئـيئم چئرپئ، تنديره اوْ، تؤكـردئ اوْتـلردئـيوْ، كـسسـووالـه؛ تؤتـردئ تنديرئ داغ ائدوْو، چؤره ي ياپردئ غيش گوٌنلرئ، تنديريميز، داغئدئ كـؤزه لـرم، تـامـام دوْلـئ، ياغئدئ
زووالـــه نــئ، تـنـديـره اوْ، يـاپـردئ كؤلئنج لرين، اوْت اوٌستئن نن، تؤتردئ چـوؤره ي لـرئ، عـجـب اوْ ياره تردئ تـندير اوٌسته،ككئر لرئي، تزّه سئ چاغالر چئن، يئماغئنئي، مزّه سئ
خان ننه مئي، تنديرئنئي، چؤره يئ دوْراغـينن، بو چـؤره يئي، يئمه يئ جئزغاله نئ، بو چؤره يه، وورمه يئ تندير اوٌسته، قـاپـدئم آلدئم، تزّه سين يئدئم گؤردئم، اوْ چؤره يين، مزّه سين
قـرّي نـنه، باغـده شوْربه، آسردئ اوْت اوٌستئنده، مزّه سينه، باخردئ تئـليت ائـدوْو، اوٌستئن اوْ، باسردئ اوْ شوْربه نئي، يئ ماغي يادش بئخئير ات نوخوتـون، دؤيماغي يادش بئخئير
آتـه گئـتدئ، ننـه يككه، قاليبدئ گؤر اؤزينئ، نه بير گوٌنه، ساليبدئ جـوانـلـيقئي، قـودرتينئ، آتيبدئ بو دونيايه، بئل باغله ماق، اوْلمئيدئ فقط صبئر، ييغله ماق نن، بوْلمئيدئ
نـنم گـنم، ايستـم اوْلئـم، قـوجاغئيده باجي قاردش، اوْله ي سنئي، قئراغئيده نـه چـاره كي، وارميز فقط، سوْراغئيده نـنم سنـه جـانئـم قـوربان، هايئرده سن ايزاق دوٌشدوم، يوردومئزدن، هايئرده سن
الله اكـبـر، نوخـاندانئـي، توْيلرئ جوان اوْغلن، جوان قيزلر، بوْيلرئ قازن ـ قازن، ات ـ پئلوو، هوْيلرئ بـيرده گنـه، اوْ گـوٌنـلرئ، گؤرئيدئم جوان لرئي، خوْش ليقينه، گؤلئيدئم
ائلچي گئدردئ ائلچي ليق، ائدردئ قيز آلماغا، باشليقئن نن، دئيه ردئ جواب آلـدئ، كـلّه قندئ، دؤيردئ ياقليقده كي، كؤكه لرئ، وئرردئ آغيز لرئ،شيرين ائدوو، گئدردئ
ميزان گوٌنو، محصول لركي، ييغيشدئ زارع پـايـئ، اربابـين نن، چيخيشدئ كـوٌره كنـم، تـوْي توتماقه، باتيشدئ توْيلر بيرـ بير، باشلانردئ، ساز اينن گـلـين گـلــردئ اؤويــنه، نازاينن
توْي توتماقچين، موقدّمات، واريدئ مصــلحتئ، آديـازمـاغـي، واريدئ ات و دوٌيوٌ، قـاب قـازانــئ، واريدئ داغـدن اوْدون، حئيوانلر، گلردئ تكه ـ قوْيون، سورودن آيريلردئ
يـوخـاريـدن، جـارچـي سسي،گلردئ تـامـام كسـئ، تـوْيـه خــبر، ائدردئ يوْل يوْلاغنن، جارئي سسين، چكردئ گئجه هركس، توْي يئرييه، گئدردئ نـوقـول يئـيوب، قتئـمينئ، قوْيردئ
توْي ايه سئ، مئهمانلرين، بيلردئ ات دوٌيـوٌنئي، تدارئكين، گؤرردئ آشپز قوْلـون، يوخارئيه، وورردئ يخنئ پئلوو، پيشير ماقچين، قاچردئ سحر تئزدن،بو زحمت چئن، چاپردئ
كؤره كنئي، سققلئنئي، قئرخماغئ تـار قـابـال نن، حاممامه آپارماغئ دوست وْ رفيق، آره لرده، گؤلماغئ گـؤردوم اوْنـده، رفــيق لـرئ، مئهرينئ قوم و خيشئي، يار يولداشئي، لو طفئنئ
جـهـيزئـيّه، خـونچـالرده، الده دئ ميس ايديشلر، جوانلرنن، يوْلده دئ سازنده نئ، كوكئ حتما، سنده دئ قاب ـ قازن نن، تاقچه لرئ، بزردئي رف ديـواره، دؤزمـه لــرئ، دؤزردئي
تـوْيـلـريـنـده، اوْخـوردولر، اؤزلرئ شاد اوْلماقـچين، چالرديلر، سازلرئ ائمّــه دن، دئـيه ر ديلـر، سؤزلرئ ( پئيغمبرئي قيزينئ علي آلدئ يار يار قيز آلماق وْ قيز وئرماق شوْن نن قالدئ يار يار)* 3
رسم لـرينده، يار يار دئماق، واريدئ يار يار لرده، ياخچي سؤزلر، واريدئ سـؤزلـريـنده، محبّـت لـر، واريدئ (آفتافاده، سوو قوْيدوم، دؤرولوتدئ يار يار گئدئي گؤرئي، كؤره كن، گوٌل اوْئتدئ يار يار)* 4
توْي گئجه سي، چالوو وورماق، اوْينه ماق خـاتـيـن لـرئـي، مجلـيسينده، اوْخوماق الـدفـي نـن، كئـچـن لـردن، يئـرله ماق ( باباجئقئي، اوٌستو ميرئي، قله سئ گئتدي گؤريكمه دئ يارئي قره سي) * 5
بير خاتين اوْخوردئ، اوْغلن ديلين نن بيري يه م سويلردئ،گلـين ديلين نن الـدفي سسلـردئ، عاشـيق ديلين نن ( بير حيه ط آليب بن حاممامه ياخين حاممام نن چيخن چئ بوْيييه باخئم( * 6
گـلـيـن بئـلـي، باغـلانــردئ، شال اينن قورآن _ چؤره ي، چؤله نردئ، شال اينن نـنـه بـيـردن، باقئـرـردئ، قــــال اينن گلين يوْلي، چالمـاق يادلردن، چيخمز يار يار دئماق، سسي يادلردن، چيخمز
گلين لرئي، بدوْو آته، مينمه سئ ياريارلرئي، بلند صداسي، سسئ كوٌره كنئي،نارنن آلمه، آتمه سئ بير نازنين، خاطيره دئ، ياديمده عجب نازلي، منظره دئ،گوٌزيمده
شئـر علـي نئي، يار يار لرئ، نفسئ ياري گئـجه، چكردئ اوْ، ناز سسئ شادائدردئ، سؤزلرئي نن، هر كسئ ( يوخاريدن گله من چكمه مي چك يار يار ايندئ قيزئي، ائرته من ايچي يي چك يار يار) * 6
توْي گوٌنلرئ، پئلوو لرئ، سؤزنده سلله لـرئ، بير كيناردن، دؤزنده مست جوانلر، ايپ لرينئ، اؤزنده توْيده عجب، ولـوله لـر، اوْلردئ قوجه جوان، بلند بلند، گوٌلردئ
توْيلرده كي، دف قوْشمه لر، يادده دئ اوْيلئــيانئي، دوْتارئ باخ، طاقده دئ خاتين لرئي، الدفي سئ، ديـلـده دئ كئچن لـرئي، محبّتئ، چوْخيدئ اوٌره ي لرده، كينه لرئ، يوْخيدئ
قتئم قوْيماق، نه بير گؤزل، رسميدئ مـجـمـه لـرئ، دوْلنديرماق، بزميدئ پـولـئ وئـروو، نوقول يئماق، هزّيدئ آي بو رسئم، نه بير گؤزل، رسميدئ جوانلـرئي، الـين توتـماق، هوٌسنيدئ
اوْغلن لرئ، سوٌننه تئنئي، توْيئنده اوْستا موسوو، الينده كي، تيغينده كسردئ اوْ، اوستا ليق نن، يئرنده قـره يانيـق، لتّه لرئ، ياپردئ يانماغينئ، دردينئ اوْ، آلردئ
بـابـاجئقئي، يوْلـئ بيركـم، ايزاقدئ مـرزئ مكـم، ساخله ماقه، ساياقدئ مملكت چئن، قديم نن بير، داياقدئ بـابـاجئـقئم، لوطْف آبادئم، قالرسن خرابليقدن، بيرگوٌن نئجات، تاپرسن
بـابـاجئـقده، بارتقـولـئ، واريدئ ايككي قيزئ، آلتئ اوْغلو، واريدئ رحـيم آغـا، صفـر اوْغلو، واريدئ قوجه جوان، بير بيرينه، قاتديلر باخ قبئرده، عجب راحت، ياتديلر
يوسئف شئيطان، تؤكلرئ آغاريتدئ مرزدن سوو بيركم بويانه ،كئچيتدئ شئرئم عمئي، باغينه سوو، تؤتئتدئ شوْرقله ده، سوولرئ كسيليتدئ موللا عمئـم، الي الـده، قالئتدئ
قـوربـان جـواهئـري، نياز نئرده دئ مممد عـطّـاره بـاخ اوْنـا يئـرده دئ لوطف آبادئي، سبزه سي روْياده دئ كـاتـه آرئغ، اوْنئـي سـووو، قـورئـتدئ تونئن كي چاغايه م، بوگوٌن، موررئتدئ
سولطان حوسئين، حج يولونه، گئدوودئ مكـّـه يـورتـده، بـيردن مريض، اوْلوودئ خلاص لـيق چئن، هر يـوله اوْ، ووروودئ ساغليق ايچئن، شيلگانه نذر، ائدوودئ سـولـطـانـئ ديـبـاجـه، اوْ ال آتوودئ
بـيـردن بـيـرئ، اوْنه يـواش، دئيوودئ خوداي مونده، سن شيلگانه، قاچوودئي؟ آمّـا جـوواب، بـوتـهر اوْن نـن، آلوودئ بيز غريبمئز، خوداي بيزئ تانيمز اوْ شـاهـزاده، قـونشولـرئ اوْنوتمز
حاتم قلعه، شيلگان حئصار، لوطف آباد صـفـر قـلعـه، توْققئي قازن، خئير آباد شمسي خـان وْ، مـير قـلـعه غـفّار آباد تامـام بيرئ سوو سيزديلر بو گوٌنلر مئللت تامام، حئيران ديلر، بو گوٌنلر
مممد حسن عـرب دوْتار، چالنده شاه صنمئي، قئصّه سينئ دئينده اوٌره ييـميز، بـو قئصّه دن، ياننده باخاردئم كي، اوْن ده نه بير، نفس وار ائـشيتماقچئن، بيزده هنئز، هوس وار
شار شاره نئـي، سووو بـو گوٌن، قورئتدئ شئر حووئضئي، شئرئ تئيدن، قوْپئتدئ مـوراد تـپّـه ده كـي داشـم، ايتئــتدئ جـوان لريم، سبـزه لريم، سوْلديلر عمري ميزئ، يامان گوٌنده بوْلديلر
شيلگانينده، ايمام زاده، ديباجدئ محبّـتئ، بـو مئـللـته، سيراجدئ بـارگـاهي، درگز چئن، چيراغدئ نوْخاندانده، علّامه شهرئستاني افتئـخارئ، مسعودئ تفتازاني
بـابـا جئقدن، گئدن گئتدئ، كيم قالدئ؟ جوان گئتدئ، مارال، گئتدئ، كيم قالدئ؟ اؤلـن اؤلـدئ، قاچن قاچدئ، كيم قالدئ؟ اوْلـر بـيرگـوٌن، آبـاد اوْلسون، شهريميز؟ خراب ليقدن، خلاص اؤلسون، شهريميز؟
آيدين لاشديرماق:
آششيق ـ آشيق ـ قاب ـ استخوان زانوي گوسفند كه وسيله بازي بچه ها بود. آغا چايچي ـ قهوه چي ساكن درگز و از مهاجرين آذربايجان. آلاجه ـ منطقه اي از باغات نوخندان. ائلچي ـ خواستگار. الدفي ـ دايره ـ ( دف دستي). الله اكبــر ـ كوهي در جنوب درگز كه راه شوسه و پر پيچ وخم به همين نام، راه ارتباطي درگز با مركز كشور، از آن مي گذشت. اوْتوز پول ـ معادل يك ونيم ريال. اوستا موسوو ـ دلاك ساكن درگز كه ختنه هم مي كرد. ايديش ـ ظروف غذا خوري. ظروف پختن غذا. ايس ـ بو ـ رايحه. بابا جئق ـ لطف آباد يكي از شهر هاي درگز. بــابــا خــرمان ـ نوعي خربزه بسيار شيرين و خوش عطر ورنگ كه در درگز كاشته مي شد. بارت آغا ـ آقا برات نوازنده كمانچه. بارت قولئ ـ آقاي براتقلي عرب خدري پدر بزرگ اينجانب. باره ـ گندم حاصل از كشت بهاره. بدل عمئ ـ آقاي بدل بدلي از كسبه درگز. بوتقه ـ بوتكا ـ كيوسك ـ دكه. بوْي ـ يئل لنجك ـ تاب. بوْينيچ ـ بئشيك ـ گهواره. بوْينيچ ايپي ـ باغير داغ ـ بند گهواره. پاره ـ نوعي وسيله بازي بچه ها ساخته شده از پوست گوسفند يا بز با موهاي بلند كه به زير آن تكه سرب پهن وصل مي شد. پئتاوا ـ دوْلاق ـ پاتابه. پئغوو قشمار ـ آقاي پيغبر قلي آهنگر. پؤك ـ پتك. ترنه ـ خيرچا ـ خربزه هاي نارس كوچك. تفتازاني ـ استاد سعد الدين تفتازاني فيلسوف بزرگ اواخر عهد مغول. توْخلئ ـ قوزو ـ برّه. توْققئي ـ از روستا هاي بخش لطف آباد. توْلنديم ـ دوْلنديم ـ دور زدم. تيزي سئييئد ـ تيزي سيّد يك شيب تند در راه الله اكبر. تيوان ـ گردنه واقع در مسير جاده جديد درگز به قوچان. جبّار اوْغلو ـ درشكه چي. جلال آغا ـ آقاي جلال ربيعي كتابفروش. چاپشلو ـ يكي از شهر هاي درگز. چاغا ـ بچه. چالوو وورماق ـ بزن وبكوب. چققئر ـ روستائي در شمال شهر در گز. چئمچه گلين ـ مترسكي كه براي طلب باران آماده مي شد. چوخه ـ نوعي لباس كه در كشتي به همين نام پوشيده مي شود. حاتم قلعه ـ از روستا هاي بخش لطف آباد. حسن بوْينو كسيغ ـ آقاي حسن بياباني نوحه خوان. حئصار ـ از روستا هاي بخش لطف آباد. خاقاني قوْوون ـ نوعي خربزه بسيار شيرين و خوش عطر و خوش طعم كه در درگز كاشته مي شد. خانئي آشپز ـ آقاي خان محمد آشپز ساكن چاپشلو. خئلليك ـ لباس پالتو مانند نمدي مخصوص چوپانان. خنْـتمه ـ پر طمع. در نزديكـي شهر درگـز رشته كوهي خاكي و با ارتفاع كم وجـود دارد كه راه قـديـم درگــز به قـوچان از آن مـي گـذشت، مـي گويند در پاي اين كــوه شخــصي به نام حسن باغـي داشتـه و در آنجا ساكـن بوده و معروف به طمع كاري، لذا اين تپه به ياد او به نام حسن خنْتمه معروف شده است. دئزاق ـ تله براي به دام انداختن پرندگان كه از تكه چوبي با شاخه هاي فراوان و موهاي دم اسب ساخته مي شد. دوْ آبي ـ از روستا هاي بخش چاپشلو. دوْراق ـ نوعي ماست سفت. دوْو ـ دئديم ـ گفتم. رحيم آغا ـ آقاي رحيم تميز از ساكنين لطف آباد پدر شهيد بزرگوار صفر تميز. زينه ـ گندم محصول كشت پائيزه. ساري ياغ ـ روغن حيواني. سحر چاغي ـ صبح زود ـ وقت سحر. سئل آوا ـ رودخانه. سولطان حوٌسئين ـ آقاي سلطان حسيني ساكن لطف آباد. سولئيمان به ي ـ آقاي سليمان بيك ساكن درگز. شامال ـ يئل ـ باد. شاه صنم ـ نام معشوقه در داستان عاشقانه غريب و شاه صنم. شئر حووئض ـ آب انبار بسيار بزرگ و قديمي واقع در لطف آباد كه امروز جزء آثار ميراث فرهنگي به ثبت رسيده است. شمسي خان ـ از توابع بخش لطف آباد. شوتور پران ـ شتر پران ـ بالاترين گردنه راه الله و اكبر كه بسيار خطرناك بود وعبور دو اتومبيل بطور همزمان از بعضي قسمت هاي آن غير ممكن بود. شيـلگـان ـ روستـائي از توابـع بخش لطف آباد كه مرقد مطهر امامزاده ديباج در آن قرار دارد. صفر ـ آقاي صفر تميز افسررشيد ارتش جمهوري اسلامي ايران كه در جريان جنگ تحميلي به درجه رفيع شهدت نائل گرديد. صفر قلعه ـ از روستا هاي بخش لطف آباد. عباسعلي ـ آقاي عباسعلي رحيم نژاد از كسبه درگز. عبدالعلي ـ آقاي عبدالعلي شعاعي از كسبه درگز. عرب آشپز ـ از آشپـز هاي چـيره دست مجالس درگز كه در پختن يخني پلو غذاي مخصوص مجالس مهارت خاصي داشت. عـلامـه شــهرستـاني ـ ملا محمد تاج الدين علامه شهرستاني صاحب كتاب الـمـلـل و النـحل كه مقبره اش در نزديكي روستاي حضرت سلطان ازتوابع بخش نوخندان واقع است. علي موراد ـ عليمراد ـ از كسبه چهار راه ژاندارمري درگز. عه يئد ـ بايرام ـ عيد. غفّار آباد ـ از روستا هاي بخش لطف آباد. فايتون ـ درشكه. فرو نجّار ـ آقاي فرامرز دلفراز نجار. قازان ـ قازان بيك ـ از روستا هاي بخش لطف آباد. قانئع خياط ـ آقاي قانع از خياط هاي مشهور درگز. قئرخ قيز ـ چهل دختر ـ كوهي در نزديكي شهر درگز. قرن ياريم ـ يك ونيم ريال. قره گؤردوم غئرقي باس ـ گيزلنقاچ ـ قايم باشك ـ بازي بچگانه. قئز لر گوٌلئ ـ شقايق. قوربان جواهري ـ آقاي قربان جواهري فرزند نياز علي. كپگان ـ از روستا هاي تابع بخش چاپشلو. كسسوْو ـ چوبي بلند مانند دسته بيل كه با آن آتش تنور را به هم مي زنند. ككئــر ـ نان يا قسمت زيـرين آن كه در تنور كاملا خشك شده و در موقع خوردن زير دندان ها صدا مي دهد. كلبئ ايسلام ـ آقاي كربلائي اسلام پور نجفيان از كسبه درگز. كلبئ كوْثر ـ آقاي كربلائي كوثر از كسبه خيابان ژاندارمري درگز. كمر پوٌشت ـ بالكن احداثي در دالاني باريك. كندئ ـ كندو ـ مخزن نگهداري گندم وآرد ساخته شده از گل رس. كؤرچه گيردئ ـ از بازي هاي بچه ها. كوٌره ي ـ قوزه ئ پنبه. كوٌفلردئ ـ فوت مي كرد. مي دميد. كوٌكه ـ شيريني هاي مانند نان برنجي كه به قند كوٌكه معروف بود. كولئـنج ـ نـان هـائـي كه هنــوز كاملا پخته نشده و از بدنه تنور جدا شده و در داخل آتش و خاكستر هاي كف تنور مي افتاد. گپئي ـ از روستا هاي تابع بخش چاپشلو. گلين يوْلي ـ آهنگ مخصوص كه در زمان عروس كشان نواخته مي شد. گوٌلريز ـ محل باغات شهر درگز واقع در شمال شهر. لطف آباد ـ يكي از شهر هاي درگز با نام قديمي باباجئق.( بابا جوق) مستوو سوپور ـ يكي از رفتگران شهرداري كه اكثر اوقات در حالت مستي بود. مممد حسن عرب ـ آقاي محمد حسن خدري معروف به محمد حسن عرب نوازنده دوتار وپسر عموي پدرم. مممد عطّار ـ آقاي محمد عطار، داروفروش در لطف آباد. موختار ـ آقاي مختار بدلي نوحه خوان. موراد تپه ـ مرادتپه ـ تپه كوچكي در لطف آباد كه امروز در مركز پارك شهر قرار دارد، سنگ گرد وصاف نسبتا بزرگي در آنجا بود كه جوانان آنرا برداشته وبه بالاي تپه مي بردند سپس رها مي كردند تا به پائين بيايد. موزالاق ـ چوب خــراطي شده ئ مخروطي شكل كه به راس آن ميخ ته گرد درشتي كوبيده مي شد وبا پيچاندن نخ به دور آن( ازپايين به بالا) وكشيدن نخ با ســرعت هرچه تمــامتر چوب به زمين خــورده ومانند فرفره به دور خــود ميچرخيد. موللا عمئي ـ آقاي محمد قلي عرب خدري ساكن لطف آباد، عموي اينجانب معروف به ملا. مئيئم چيرپئ ـ چوب هاي حاصل از هرس درختان مو. نوخاندان ـ نوخندان ـ يكي از شهر هاي درگز. نوروز مممد ـ آقاي نوروز محمد سلحشور كارمند شهرداري درگز. نياز ـ آقاي نياز جواهري از كسبه ومعتمدين لطف آباد. يارتماق ـ پروراندن. ياشماق ـ نوعي حجاب سرو وصورت زنان درگزي. ياقاچ ـ چوبوق ـ شوٌويٌ ـ تركه ـ چوب نازك. يان ـ طرف ـ پهلو. يول يولاغ ـ راه ورسم. *1ـ از اشعار نوحه مراسم عزاداري. *2ـ بيت از زنده ياد استاد محمد حسين شهريار. *3ـ بيتي از يك شعر قديمي مربوط به مجالس عروسي درگز به نام ياريار. *4ـ شرح رديف 3. *5ـ شرح رديف 3. *6ـ از شعــر هــائي كه در زمــان عروس كشان شخصي با صداي بلند آنرا مي خواند و ديگران بصورت هاي هاي جواب مي دادند و شور و حال خاصي ايجاد مي شد.
posted by 11:21 PM
شعرهاي تركي محمد عرب خدري
http://arabkhedri.blogfa.com/

منیم ننم، لایلا لایلا ، دِیَردي بوی نیچین ایپنه محکم، چکردي یوخه مهره، اورگمه ، تؤکردي نازلی ننم، لایلالرینک تاپارمن؟ بیرده گنم راحت لق نن یاتارمن؟ منیم آتام ،کلاس دا ،درس ورردي ناصر آقا، کلاسنه گئدردي گاه شلاق نن ،چاقالاری وورردي مدرسه نین درس لری یادش بخیر کتاب نن، دفتره ، یادش بخیر درخت لر اؤستندا، دزاغ ، قوراردوخ سار توتماقه ، نه زحمت لر ،چکردوخ قوش وورماغه، شامال کیمین قاچاردوخ نه کیف لی دي سار توتماقون قصه سی باغ باجادان ، اوردان بورا ، قاچماسی منوچهرنن ، باغدا یونجا ، ییغردیک جوادنن، مدرسه ده ،گؤلردیک مدرضای نن، بیر بیري بیز ،وورردیک دعوا اتماق ، یغلاماقلار، کئچدلر هر بیری یَم ،بیر دیاره ، دؤشدلر چاقالیقین، قوز اویناموق، گؤنلری آششق، پاره، قره گؤردم، گؤنلری قره گؤردم ، غرقی باسان گؤنلری چاقالیقین ،اویناماقی ،قاچماقی آینده یه، ساده لیقنن ،باخماقی میزان دا بیز، کؤرچه گیردی اویناردیک قیش گؤنلری موزالقه ،محکم یره وورردیک تولاناردی، باخردیک، کیف ادردیک چاقالیقین ،اویناماقی ، قاچماقی بو دوره نین سرعته نن کچماقی الله اکبر، آتا گئتدی رحمته چاقالاري، عجب دؤشوب زحمته هر بیری بیر یانده قالوپ خدمته آتا، آنا، سایه سي ، آیری شیئدي محبتلی باخماسی ،آیری شیئدي آتا گئتدی، ننه ، یکّه قالیپدی گئوراوزنه ، نه بیر گؤنه سالیپدی جوان لیقن قدرته نی بیر کناره آتیپدی بو دنیایه، بئول باغلاماق ،اصلاً اولماز فقط صَبِر، ییغلماقدن، بهره اولماز ننم گنم ایستم، بیردا،اولم سنین قوجاغیندا باجی قارداش تمام بیردن اولیک سنین قراغیندا نه چاره که بیز میز اینده فقط سنین سوراغیندا ننم ، سنه جانم قربان هارداسان اوزاغ دؤشدم یوردموزدان هارداسان الله اکبر، سن نن اوزاغ دوشیپ بن عُمِر کئچیپ ،الّله دن هم آشیپ بن جوانلیقدا، هر یانه من قاچیپ بن بیلمزدیم كه ،قوجه لیق وار ،قالماق وار جوان لیقدن، بیر قوری آد، قالماق وار قیش گئجه لر ،مهمانلیقه گئدردیک فانوس اَلده ،کئوچه لر دن کئچردیک دانشماقدان ، اصلاً مگر دویردیک میهمانلیقین ،قوز کشمشه ،میوه سی دانه لرین، چِیِت لرین ، چتنه سی کمر پشت ده ، کدو قارپوز قویردیک چلّه گجه، اويردن ، گوتررديك تامام بيرجه، گوله گوله ، ييرديك قيش گئجه سي، ايسسه چايه ايچرديك ناغيل ديوپ ، كورك لري ، آچرديك ارابه چی ارابه ي نن ،نوخندان نن گئلردین پامبوق، بئوغدی، ارابه یه اُئوکلردین درگزده، بؤشَتو قَیئ تردین هر گؤن، سنین ایشن ،تمام زحمت دی خدای، سنه وئرن، تمام رحمت دی کوچه باغدا، شیرو، باغدان گَلَردي کرم دِردی، اصلی خان، سسلردي دردلی کرم، سؤزلرینی سؤلردي «هر صباح هر صباح بلبلين سسی باشِمه دؤشتتده یارین هواسی» ارزروم داغنين ، قاره ، بولاغی دشت لرین، گؤنَشی ،اوت اوتراغی مجنون تکین یاردن توتماق ،سراغی «توموزنین ایسسه سی غیشین ایازي جانم آلده، قرا گؤزلرین سنین» گؤن چیخان نن ،یووارچی لر گَلَللَر پای بؤله نی ،محکم بؤله وورللَر یئره قازوپ، اکین لري اَکَللَر جماعتین، اله اله ، ورماقی بیر بیرینین دالندا برک دورماقی هر بیري بیر گیروانکه ات گتیرردی اوزی نن قابله یوخ، ورردی و دیردی او دیلی نن شاد ادردی، اورکلری، سؤزی نن خدای مهر و محبته ،گؤرردي بنده لردن خوشحال اولوپ ، برکته ورردي، خزنه لردن کیچی لیقدا ،کؤچه لردا دورردیک الله اکبر، سنه عجب ، باخردیک ماشین لرین ، چراغنه گؤرردیک خوشحالیقدن ، قخرو باقرردیک شادلیقی بیز اورک لره تؤکردیک بهار گئون لر ، باغلاری بئول نن قازماق پای بیله سسنی، عرشه چیخارماق گؤن چیخن دان تا باتانه تامام بیرجه ایشلماق تامام بیرجه ، ایشلردلر اؤزلري دِیَردیلر، شیرین شیرین سؤزلري چوپان آقا قویون لري اوترماقه اِرتَردِي پتاوانی باغلو ، چؤله گئدردي خللکین تینده ، راحت یاتَردي حواسه واری دی ،که قورت گلمه سین قویون لاره، آسیب، بلا یتمه سین پیغو قشمار ، اوراق لاری دیشلردي کؤرنه داغ اِدو ، ایشن باشلاردی داس و تبر دؤزتماقه، گئجه گؤندوز ایشلردي شاگردی نن،سندانه پتک وورردي چای ایچماقه، آراده بیر دورردي نوخندان دا، سؤلی دِیرمان ایشلردي دِرمانچی هی، داشین دیشن دیشلردي بؤقدیه ، اون اِدَردیو گؤزلرینی قاشلردي باره، زینه، بوقدی لرین چؤرگی بو چؤرگی ،تخمه ده که قاتوقنن ،یه مگی بدل عمه، کؤچه دا داد چکردي کلبه کوثر، خیارلاری سرردي نوروز محمد ، یاخچی لرین درردي سبزي، میوه یاخچی سینی گؤترماق مشتری نی ،گؤلماق نن یؤله سالماق علیمراد، سبزی لرین دؤزاردي ایکی سینی، اوتوز پوله ساتاردي سارمساقین ،قوزه لرین ساللَاردِي سحر چاقه بازارده بیر عالمدي غم و غصه گویا مونده یالاندي گلریز ده کی، باغلاردا ، کیم لر واردي؟ سِل آواده، اونین سؤوی ، کم واردي چغرلی نین، گلریزنی نن اؤرگه مگر داردی؟ خدای اوزین ، اونلرا بیر رحم گؤرگ بیکار لِقه، سوسیز لیقی کَس گؤرک جلال آقا ، بوتقسندا دوراردي عباسعلی ،بستنی سین تولاردي آقا چایچی ، قلیانه نی کؤفلاردي درگزین، خیایانه ، داري دي آمّا کاسب لرده انصاف واري دي الله اکبر ، عرب آشپز ، نئردادي مرحوم بارات، کمانچه سی ، کیمدادي خانی آشپز ، چاوشله دا، نئردادي مجلس لره، شیرین ادوپ گئتدلر اؤزلرین نن، خاطره لر قوی دِلَر نوروز عمه، بیزه ناقیل دِیَردي آبگوشت اَتین، بیر شوق نن دؤیردي بارماقی نن، بیر بیرنه وورردي ناقیل لاردا، پادشا وار ،وزیر وار ارسلانون، بلند بؤیه ، قده وار مستو سپور ،کؤچه لری سوولردي فرو نجار ، ارّه سنی چکردي گؤروز له یم ، بادمجانه تؤکردي حلال لقمه ،چخارماقین ،قاچماقی شیرین لیگی، اورک لرده ،قالماقی کلبه اسلام ، تؤکاني ني ، آچاردي بدل عمی ،یاخچی قاتوق، ساتاردي سلیمان بیک ، سبیلنه ، تولاردي درست لق نن ،کاسب ليقين زحمته خداوندین، لطفه بی حد رحمته برات آقا ،کمانچه سین چالاردي قانع خیاط ، کت و شلوار تیکاردي قلعه له یَم،دام اؤستونه سوواردي بو ایشلرین، نتیجه سی حرکت الله اوزه ، حتماً ورر برکت فایتون، آت نن یوخاری دن ،گلاردي جبار اوقلی ،قمچه سی نن ،سوراردي مسافردن، قرن یارم ، آلاردي نه بیر گؤنلر کئچده عجب ، گئورمديك تاکسی گلدی ،فایتون گئتدی ،بيلمديك قوجا جوان ،بو گؤن زنجیر ووراللار حسین چن ،سینه یه باشا ووراللار تامام ، ماتم توتوپ قان آغليارلار «گرگ دین اولماسا دنیا نی آتماق شرف عزتلی بیر دنیا یاراتماق» محرم گؤنلری ، ماتم توتوردی حسین نین نوحه سین مختار اوخوردی حسن بوینه کسیغ، شیون آتوردی «گل ای باد صبا گت کربلایه خبر ور فاطمه خیرالنسایه» مممد حسن عرب دوتار چالاندا شاه صنم قصه سین بلند دیاندا اورگمیز ، بو قصه دن یاناندا باخاردیم که ، اُونده نه بیر نفس وار بو قصه لر اِشیتماقه بیزده هنوز هوس وار قربان جواهری ، نیاز نئردادي ممد عطاره باخ ، اونا یئردادي لطف آبادین، سبزه سی رؤیادادي کاتا آرغ ،اونین سووی قوررتدي تؤنن که چاغایم ، بوگؤن مورتدي قیش گؤنلری دووه لرینک زینقرو سسلردي حسنعلی قؤزنن نن دؤیه لاین نن گئترردي گِرده دوگه ، خلطه لردن تئوکردي بو دوگی دن ،قابلی قویو پ ییردیک الله بیز، شؤکر ادیپ گؤلردیک باباجق دا ، باراتقلی واریدي ایکه قیزی، آلته اوغله واریدي رحیم آقا ، صفر اوغله واریدي قوجا جوان، بیر بیرنه قاتیپ لار باخ قبرده، عجب راحت یاتیپ لار یوسف شیطان تؤکلری آغارتتی دي مرزدن سو بیر کم بی یانه کئچتدي شِرِم عمی، باغنه سو توتتدي شور قلعه ده، سو لري کسیلتدي ملا عمم، اله الده قالیپتدي شار شاره نین ، سووی بیردن ایتپدي شیر حوضین، شیره تی دن قوپیپدي مراد تپه نی ،داشیم آسمانلره اوچیپدي خاطره لر ،تامام بیردن ،ایتدلر دوست و رفیق ، آتا آنا گئتدلر سلطانعلی مکه ده ، نذر اِدودي سلطان دیباجه، قاپو ورودي ساغلیقیني او، بو یولده ،گئروودي ساده لیق نن، صداقت نن، او بو ایشه گؤرودي خداوندی ائوونده، شیلگانه ، اَل آتودي حاتم قلعه، شیلگان، حصار، لطف آباد صفر قلعه، توققی، قازان خیرآباد شمسی خان و میر قلعه غفارآباد تامام بیره، سو سیزدلر ،بو گئونلر ملت تامام، حیران دیلر، بو گئونلر بابا جق دن، گئدن گئتدي جوان گئتدي ، مارال گئتدي عجب بیر گنده دوران دي آتا گئتدي آنا گئتدي خدایا سن اؤزینگ رحمت ات بو یورد قالسن اونين، اغلان قیزی، رحمت لیقه یتسن
posted by 11:20 PM
Monday, May 11, 2009
هویت و ریشه های تاریخی ؛ حلقه های گمشده ترک های خراسان
http://bojnordnews.blogfa.com/post-1264.aspx
هویت ما تا کدام مرز است؟
تا دروازه های هرات یا سمرقند و بخارا ؟
تا کدامین پایتخت کشور ماست؟
پرداخت به فرهنگ و اصالت در پی یافتن هویت ها و تقویت فرهنگ برای جلوگیری از خودباختگی های فرهنگی بهترین راه ممکن برای جلوگيري از تهي كردن اصلات فرهنگي و تهاجم فرهنگ های بیگانه است.
مطابق اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران "استفاده از زبان های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس در کنار زبان فارسی آزاد است."
بر همین اساس رادیوهای محلی از ابتدای انقلاب ، بخشی از برنامه های خود را در مناطق به فرهنگ و زبان های محلی اختصاص داده اند.
در تعدادی از استان های کشور نیز برخی نشریات وجود دارد که به زبان محلی منتشر می شود و با راه افتادن اینترنت برخی سایت ها و وبلاگ ها نیز به زبان های محلی می پردازند.
ولی متاسفانه با این حال وضعیت توجه به فرهنگ و زبان های محلی در خراسان شمالي مورد مطلوب نیست و گویا اراده ای برای توجه به زبان و فرهنگ تركي نیست.
در منطقه شمال خراسان که استان خراسان شمالی تقریبا نیمی از این قسمت را در بر گرفته است از ابتدای انقلاب تنها به زبان کرمانجی توجه شده و به این زبان برنامه رادیویی تهیه شده است که یکی از دلایل زنده ماندن فرهنگ کرمانجی و توجه به آن بوده است.
این در حالی است که زبان ترکی نیمی از جمعیت مردم خراسان شمالی را شامل می شود.
منطقه بام و صفی آباد اسفراین، بخشی از اسفراین، نیمی از مردم شیروان، فاروج ، مردم شهر بجنورد و روستاهای همجوارش از جمله ارکان ، اسفیدان و بخشی از روستا های مانه و سملقان به زبان ترکی تکلم می کنند .
البته زبان ترکی مربوط به این منطقه خود به چند دسته گویش متفاوت ولی نزدیک به هم تقسم می شود و بارزترین آن تفاوت زیاد آن با گویش ترکی آذربایجانی و استانبولی است.
اگر چه در سال های اخیر تعدادی وبلاگ و سایت اینترنتی با اهداف ایجاد تفرقه در وحدت ملی ایرانیان با گویش های آذری سایت هایی با نام "ترک های خراسان "درست کرده اند و بیشتر به جنبه های سیاسی و ضدیت با نظام جمهوری اسلامی می پردازند.
بی شک این نقیصه نیز ناشی از نبود توجه مسئولان امر در مراکز صداوسیما و ادارات مربوط به مسائل فرهنگی است که موجب شده است راه را برای نفوذ بیگانگان برای هویت بخشی به مردم این ناحیه آن هم به صورت جعلی فراهم کند.
کرمانج ها در خراسان شمالی تا کنون چندین کتاب مربوط به ریشه های تاریخی و ادبی خود نوشته اند ولی برای ترک های بجنورد و خراسان شمالی کار چندانی صورت نگرفته است.
طبق پژوهشی که داشته ام برای فرهنگ ترک های خراسان کار چندانی صورت نگرفته و راه دشواری در پیش وجود دارد و این نا همواری راه به خاطر شرایط حاکم از سوی حکومت ها و سواد کم مردم بوده است.
به جرات می توان گفت عزمی هم وجود نداشته و حداقل نگارنده از وجود آنها مطلع نیست.
راه های زیادی برای پژوهش در این زمینه وجود دارد.
البته برخی از ادارات و سازمان های دولتی از جمله سازمان میراث فرهنگی ، صنایع و دستی و گردشگری همیشه ادعای توجه به فرهنگ های معنوی را نیز در سیاست های اجرایی خود داشته و ردیف خاصی از اعتبارات خود را می توانند به کاوش و پژوهش در این زمینه تا حد تالیف کتب پژوهشی اختصاص دهند.
برای سر درآوردن از این هویت مسافرت یک تیم پژوهشی به کشورهای همجوار از جمله ازبکستان، قرقیزستان و شاید مغولستان یکی از کاربردی ترین و کارآمد ترین بهترین راه ممکن است که البته هزینه های زیادی در پی خواهد داشت ولی برآورده کردن آن با همکاری سازمان هایی که ادعا توجه به فرهنگ اقوام را دارند و همکاری سازمان های بین المللی کار چندان دشواری به نظر نمی رسد.
البته بنا به تحقیق ها و کاوش هایی که نگارنده داشته است برای ریشه یابی زبان ترکی بجنوردی گویا ازبکستان گزینه نزدیکی است چرا که وقتی زبان مردم این کشور را گوش می کنی نزدیکی خاصی به زبان ترک های بجنورد دارد.
البته چندی پیش وبلاگ هایی با عنوان ترک های خراسان در فضای اینترنتی شروع به کار کرده اند که با گویشی بیگانه به زبان ترکی بجنوردی مقاله هایشان را تنظیم می کنند.
امید است طی سال های آینده برای ریشه یابی زبان ترکی بجنوردی و خواستگاه این زبان پژوهش های مناسبی در حد پایان نامه های دکتری صورت گیرد تا زمینه ها تالیف کتاب هایی گردد که به فرهنگ و زبان ترکی بجنوردی بپردازد.
posted by 10:23 PM
Thursday, April 02, 2009
انتخابات ریاست جمهوری در ایران و ترکهای خراسان
صادقی
تجربه نشان داده است که رئیس جمهور های جمهوری اسلامی ایران هر کدام به اندازه تواتایی خود به ترکهای خراسان زیان زده اند، امیدوارم این بار مانند سابق نباشد.
پس از انتخاب آقای خاتمی به ریاست جمهوری، پست های مهم استان خراسان به فارس ها و کرمانج ها واگذار شد. با رفتن آقای خاتمی و آمدن آقای احمدی نژاد، پست های نان آور استان خراسان شمالی و مناطق ترک نشین خراسان رضوی به فارس های سبزوار و نیشابور واگذار گردید و پست های درجه دو را نیز در بین فارسها و کرمانج ها تقسیم کردند و صاحبان خانه هم شدند هیچ کاره!
دوران خاتمی، دوران شومی بود برای ترکهای خراسان. جعل اسامی از ترکی به فارسی و کرمانجی، جعل صنایع دستی ترکهای خراسان بنام فارس و کرمانج، جعل آثار تاریخی ترکان به نام فارس و کرمانجی، بایکوت خبری خراسان شمالی و مناطق ترک نشین خراسان رضوی، تخریب کشاورزی استان و ... از عمل کردهای دولت خاتمی در خراسان بود.
پس از اعلام کاندیداتوری خاتمی، مدیران فارس و کرمانجی که توسط دولت احمدی نژاد از قدرت رانده شده بودند با قول هایی که خاتمی به آنها داده بود بنام "اصلاح طلبان" خراسان های رضوی و شمالی در پشت خاتمی سنگر گرفتند.
در این خصوص یکی از حامیان خاتمی نوشته است:"روز جمعه در بجنورد ، مجمعی از اصلاح طلبان استان خراسان شمالی برپا شد . این جلسه که بیشتر به تقسیم غنایم شبیه بود تا محفلی برای هدایت انتخابات و کارهایی که باید توسط این اصلاح طلبان انجام شود ، مرا وادار به اعتراض کرد . هر چند که اعتراضم بسیار کوتاه و چند ثانیه ای بود . فقط از اینکه وقت روز جمعه ام را برای این جلسه به حدر دادم افسوس می خورم !
http://kazemshahriyari.blogfa.com/post-53.aspx
با انصراف آقای خاتمی حامیان ایشان در خراسان های شمالی و رضوی به دو دسته تقسیم شدند:
دسته اول می گویند با رفتن خاتمی، میدن برای احمدی نژاد خالی شده و یواش یواش دارند از احمدی نژاد حمایت می کنند.
دسته دوم بر این بار هستند که با توجه مخالف مردم امکان دارد رهبری میر حسین موسوی را از صندوق بیرون بیاورد و باید از او حمایت کرد.
در کل اصلاح طلبان و اصوگرایان در خراسان، بخصوص خراسان شمالی پایگاهی ندارند و در بین روشنفکران ترک بیشتر بایکوت انتخابات مطرح بود. اما با کاندیداتوری آقای اکبر اعلمی جو دارد تغییر می کند و اکنون اقای اعلمی در عمل ثابت کرده است که از حقوق اقوام غیر فارس دفاع خواهد کرد، مطرح می باشد.
posted by 9:22 PM
Saturday, February 28, 2009
جغرافياي انساني خلق ترك در ايران
مئهران باهارلي
اودگون، بوز آيي، سيغير ايلي Odgün, Boz Ayı, Sığır İli چهارشنبه، ١٨ فوريه- ٢٠٠٩
سؤزوموز
ايران موطن بيش از ٣٥ ميليون تن ترك زبان مي باشد. روند خودآگاهي ملي و سير ملت شوندگي اين توده عظيم مخصوصا در دو دهه اخير آن چنان سريع بوده است كه امروز به راحتي مي توان به جاي صحبت از "گروههاي گوناگون ترك زبان"، از وجود و قوام "ملت ترك" ساكن در ايران سخن راند.

سه زيرگروه جغرافيائي خلق ترك در ايران:
خلق ترك ساكن در ايران، از سه زيرگروه جغرافيائي مشخص تشكيل يافته است. از اين سه زيرگروه جغرافيائي، ساكنين زيرگروه شمال غرب باشندگان در وطن، و زيرگروههاي جنوب-مركز و شمال شرق ايران در شمار دياسپوراي ملت ترك محسوب مي شوند:
يك- زيرگروه جغرافيائي شمال غرب: بدنه اصلي ملت ترك در ايران در ناحيه شمال غرب كشور ساكن است. اين منطقه كه در ادبيات سياسي "آزربايجان جنوبي" ناميده مي شود مركز ثقل تركزبانان ساكن در ايران مي باشد. آزربايجان جنوبي كمابيش معادل "مملكت آزربايجان" در نظام سنتي و بومي "ممالك محروسه" دولتهاي توركي سلجوقي تا قاجاري است. "مملكت آزربايجان" و يا "آزربايجان جنوبي" اقلا شامل همه "آزربايجان ائتنيك" است. برخي آنرا معادل "آزربايجان تاريخي" و يا "آزربايجان سياسي" كه هر دو بزرگتر از "آزربايجان ائتنيك" مي باشند دانسته اند. زيرگروه جغرافيائي شمال غرب و يا "آزربايجان ائتنيك" شامل بخشهاي پيوسته ترك نشين شمال غرب كشور پيش از سالهاي ١٩٠٦-١٩٠٥ يعني سال شكست جنبش مشروطه و آغاز حاكميت عملي قوميتگرائي فارسي بر بروكراسي، دولت و جامعه ايران است. آزربايجان ائتنيك نواحي ترك نشين استانهاي دوازده گانه امروزي آزربايجان شرقي (همه)، آزربايجان غربي (اكثر)، اردبيل (همه)، زنجان (همه)، همدان (اكثر)، قزوين (همه)، مركزي (اكثر)، گيلان (بخشي)، كردستان (بخشي)، تهران (بخشي)، قم (بخشي) و كرمانشاهان (بخشي) در سالهاي ١٩٠٥-١٩٠٦ را در بر مي گيرد و متروپل تهران را نيز شامل مي شود. اكثريت مطلق تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي ملت ترك به لهجه آزربايجاني و اندكي نيز به لهجه سنقري زبان تركي متكلم اند.
دو- زيرگروه جغرافيائي شمال شرق: اين زيرگروه جغرافيائي، تركان پراكنده در استانهاي امروزي خراسان شمالي، خراسان رضوي، گلستان، مازندران، سمنان و خراسان جنوبي را شامل مي شود. تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي به دو گروه لهجه خراساني و آزربايجاني زبان تركي متكلم اند. "افشاريورد" و يا ناحيه پيوسته ترك نشين در شمال شرق ايران در محدوده اين زيرگروه جغرافيائي قرار دارد.
سه- زيرگروه جغرافيائي جنوب-مركز ايران: اين زيرگروه جغرافيائي همه تركان ايران به جز دو زيرگروه جغرافيائي شمال غرب و شمال شرق ايران را شامل مي گردد. اكثريت مطلق تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي به گروه لهجه هاي آزربايجاني و اندكي (ابولوردي) به لهجه خراساني زبان تركي متكلم است. "قاشقاي يورد" و يا ناحيه پيوسته ترك نشين در جنوب ايران در محدوده اين زيرگروه جغرافيائي قرار دارد.
تركهاي ساكن در شمال غرب كشور و يا آزربايجان جنوبي كه شامل كلان شهر تهران نيز مي باشد، ٨٠،٣% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٢٩،٠% از كل جمعيت ايران)؛ تركهاي ساكن در جنوب ايران ١١،٦% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٤،٢% از كل جمعيت ايران)؛ و تركهاي ساكن در شمال شرق كشور ٨،١% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٢،٩% از كل جمعيت ايران) را تشكيل مي دهند. با اين حساب شمار تركهاي ايران، اقلا ٣٦،١% از كل جمعيت ايران و يا بيش از يك سوم آن است.
سه زيرگروه لهجه اي خلق ترك در ايران:
در ايران به شش زبان از زبانهاي عضو خانواده زبانهاي توركي (Turkic) سخن گفته مي شود. اين زبانها عبارتند از تركي (Turkish)، تركمني، خلجي، قزاقي، ازبكي و اويغوري. در اينجا به دو نكته مي بايست توجه كرد. نخست آنكه "توركي"Turkic نام خانواده زباني و "تركي"Turkish نام يكي از زبانهاي داخل در اين خانواده زباني است. براي نشان دادن فرق بين اين دو مفهوم متفاوت در زبان فارسي، نام خانواده زباني به شكل "توركي" و نام زبان مشخص به شكل "تركي" نوشته مي شود. قبلا هر دوي اين مفاهيم با نام يكسان "تركي" ناميده مي شدند (مانند "لاتيني" كه هم نام يك خانواده زباني و هم نام يكي از زبانهاي داخل در آن خانواده زباني است). بنابر اين مقصد از توركي ازبكي و تركي آزربايجاني، به ترتيب زبان ازبكي متعلق به خانواده زبانهاي توركي و لهجه آزربايجاني زبان تركي مي باشد. دوم آنكه مراد از زبان "تركي" در اينجا شاخه شرقي توركي اوغوز غربي است. شاخه غربي توركي اوغوز غربي، كه آن هم زبان تركي ناميده مي شود لهجه هاي عثماني-تركيه اي اند و در ايران رايج نيستند (شاخه شرقي توركي اوغوز، زبان تركمني و لهجه هاي وابسته است).
زبان تركي، كه زبان اول ايران به لحاظ شمار متكلمين آن است، در اين كشور داراي سه گروه لهجه هاي "آزربايجاني"، "خراساني" و "سنقري مي باشد. اين وضعيت مشابه وضعيت زبان كردي در ايران است كه در اين كشور داراي سه گروه لهجه هاي كرمانجي، سوراني و جنوبي (كلهري، كرمانشاهي و...) مي باشد با اين تفاوت كه فرق بين لهجه هاي آزربايجاني، سنقري و خراساني زبان تركي بسيار كمتر از فرق بين لهجه هاي كرمانجي، سوراني و جنوبي زبان كردي است (بسياري از زبانشناسان كرمانجي و سوراني و جنوبي كه بينشان تفاهم متقابل وجود ندارد را به عنوان زبانهائي عليحده و جداگانه مي پذيرند).
گروههاي لهجه اي زبان تركي در ايران عبارتند از:
يك-گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي: اين گروه، پرمتكلمترين لهجه زبان تركي بوده و زبان اكثريت مطلق خلق ترك در ايران است. اين گروه لهجه ها، زبان دو زيرگروه جغرافيائي "شمال غرب" (آزربايجان جنوبي) و "مركز- جنوب ايران" است و به اين اعتبار، لهجه اي سراسري مي باشد. لهجه هاي گوناگون تركان ساكن در جنوب و مركز ايران به جز ابيوردي، فارغ از منشاء ايلي و يا تباري متكلمينشان، همه جزء گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي شمرده مي شوند. لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي، همچنين زبان همه تركان منسوب به شاخه شرقي اوغوز غربي ساكن در قفقاز (آزربايجان، ارمنستان، گرجستان، داغستان)، آسياي صغير (شرق و جنوب شرقي تركيه) و خاورميانه (عراق، سوريه، اردن، لبنان و اسرائيل) بوده و به اين اعتبار زباني منطقه اي است.
ب-گروه لهجه سنقري" زبان تركي: اين گروه كه كم متكلمترين لهجه زبان تركي است در واقع لهجه اي ويژه از گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي مي باشد. اين لهجه صرفا در يك منطقه مشخص آزربايجان يعني در بخشهاي آزربايجاني استان كرمانشاهان (عمدتا شهرستان سنقر) در شمال غرب كشور بكار ميرود. اين گروه لهجه اي منحصرا در آزربايجان جنوبي و ايران رايج است.
ج-گروه لهجه هاي خراساني" زبان تركي: اين گروه در شمال شرق ايران در بخشهاي ترك نشين استانهاي امروزي خراسان شمالي، گلستان، مازندران، خراسان رضوي، خراسان جنوبي و بخشهائي از استان سمنان و منطقه ملي موسوم به "افشار يورد" و يا "سلجوق" كه در داخل آن قرار دارد رايج مي باشد. علاوه بر آن، گروههايي چند از خلق ترك كه به لهجه خراساني زبان تركي و يا لهجه هاي نزديك به آن متكلمند در خارج شمال شرق ايران در ديگر نقاط كشور نيز يافت ميشوند. به عنوان نمونه لهجه تركان ابيوردي ساكن در استان فارس، يكي از لهجه هاي زبان تركي است كه علي رغم سكونت متكلمين آن در جنوب ايران، در ميان گروه لهجه هاي خراساني زبان تركي و يا لهجه هاي مابين خراساني و آزربايجاني جاي داده ميشود. اين گروه لهجه اي منحصرا در ايران رايج است (در برخي منابع، از وجود گويشوران به تركي خراساني در مناطق جنوبي جمهوري تركمنستان ذكر شده است).
متكلمين به لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي در خارج آزربايجان
در ايران متكلمين به لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي در خارج آزربايجان را ميتوان به سه بخش تقسيم كرد:
١-گروههاي تاريخي پيش-آزربايجاني: اينها گروههاي تاريخي و بومي ترك هر منطقه اند كه از ديرباز، به ويژه در دوره امپراتوريهاي توركي غزنوي-سلجوقي-خوارزمشاهي-موغولي در اين نقاط سكونت نموده اند و به يكي از لهجه هاي پيش-آزربايجاني سخن ميگويند.
٢-گروههاي تاريخي آزربايجاني: گروههاي تاريخي و بومي ترك هر منطقه اند كه در دوره امپراتوريهاي تركي قاراقويونلو-آغ قويونلو-صفوي-افشاري در اين نقاط سكني گزيده و به يكي از لهجه هاي آزربايجاني سخن ميگويند. خاستگاه تباري و مسقط الراس همه گروههاي تاريخي آزربايجاني؛ تركيه (آزربايجان تركيه، همچنين مركز و غرب آن)، جمهوري آزربايجان، عراق-سوريه و آزربايجان جنوبي است.
٣-گروههاي مهاجر آزربايجاني: گروههاي مهاجر متكلم به لهجه هاي آزربايجاني اند كه در قرون نوزده و بيست و در دو دوره قاجار و پهلوي از آزربايجان جنوبي به اين نقاط مهاجرت نموده اند.
اغلب تركان خراسان و بخشهائي از تركان ايران مركزي (استان اصفهان، ....) از گروههاي تاريخي پيش آزربايجاني اند. در مورد بقيه تركان ساكن در جنوب و مركز ايران، هرچند بدنه اصلي اين دسته را گروههاي تاريخي آزربايجاني تشكيل مي دهند، اما آنها به لحاظ تباري و لهجه اي، در اصل تركيب سه گروه مذكورند، يعني اساس آنها را گروههاي تاريخي آزربايجاني كه با گروههاي تاريخي پيش-آزربايجاني و گروههاي مهاجر آزربايجاني آميخته شده اند تشكيل مي دهد.
سه حوزه عشايري خلق ترك:
عشاير ترك ساكن در ايران را مي¬توان در سه حوزه تقسيم بندي كرد. اين تقسيم بندي در انطباق با زيرگروههاي جغرافيائي خلق ترك ساكن در اين كشور مي باشد. گروههاي داخل در اين حوزه ها، تنها شامل آن بخش از خلق ترك است كه هنوز هويت ايلي خود را حفظ نموده اند. قابل ذكر است كه امروز صرفا بخش كوچك و تقليل يابنده اي از گروههائي كه هويت ايلي خود را همچنان حفظ نموده اند داراي حيات كوچرو مي باشند:
يك-حوزه عشايري شمال غرب و يا آزربايجان جنوبي: اين حوزه كه منطبق بر آزربايجان ائتنيك است شامل استانهاي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، اردبيل، گيلان، همدان، تهران، قم، قزوين، زنجان، مركزي، كردستان و كرمانشاه مي¬باشد.
تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: شاهسئوه¬ن (شاهسون)، قاجار، قاراپاپاق (قره پاپاق)، قاراداغلو (قره داغ)، قاراگؤزلو (قره گوزلو)، قاراقويونلو (قره قوينلو)، خدابنده¬لو (خارابانتو-خيرماندالي)، ياريم تاقلي (يارم طاقلو)، ....
تعدادي از ايلات ترك هنوز كوچنده در اين حوزه را ايلات شاهسون، قره داغ (ايل ارسباران)، قره پاپاق، شاهسون بغدادي، مغان و يارم طاقلو و .... تشكيل مي¬دهند. دو-حوزه عشايري جنوب و جنوب غرب: اين حوزه شامل مناطق ملي فارسستان، عربستان، لرستان، لارستان و بلوچستان (شامل استانهاي چهار محال و بختياري، فارس، اصفهان، كهگيلويه و بويراحمد، بوشهر، يزد، خوزستان، كرمان، سيستان و بلوچستان و هرمزگان) مي باشد.
تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: قشقائي، خمسه (ايناللو، بهارلو، نفر، ...)، افشار، بوچاقچي، آغاجري، قاجار، كنگرلو، چهرازي، لره¬كي، بهارلو، سيرجان، قرائي، گوندوزلو، رائيني، ....
تعدادي از ايلات كوچنده ترك اين حوزه جغرافيايي را ايلات قشقايي، خمسه، فارسيمدان، كشكولي، دره شوري، افشار، قرايي، بچاقچي و ... تشكيل مي¬دهند. اين حوزه، اكثريت عشاير كوچنده ترك كشور را در خود جاي داده است.
سه-حوزه عشايري شمال شرق: اين حوزه شامل استانهاي خراسان شمالي، خراسان جنوبي، خراسان رضوي، مازندران، گلستان و سمنان مي باشد.
تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: گرايلو، قرائي، آينالو، مهينه¬اي، تميرلو، ناردين، گوداري، گوارسي، آلي ايلي، قاراقويونلو، بيات، قاراچورلو، ايمورلو، بوكانلو، جويانلو، بورانلو، قليجانلو، ...
جامعه تحليل رونده عشاير كوچنده ترك:
تا يك قرن پيش در ايران، تغيير و تحولات سياسي كلان كشور توسط دولتهاي تركي عمدتا آزربايجاني كه خانواده حاكمشان داراي منشاء ايلي بود مانند سلجوقي، ايلدنيزلي، قاراقويونلو، آغ قويونلو، صفوي، آفشار و قاجار رقم زده مي شد. در كل ايران نيز در قرن نوزده بيش از ٣٠ درصد از كل جمعيت كشور را عشاير كوچنده تشكيل مي¬داد. اما طي سده اخير به موازات تغييرات سياسي و اجتماعي در كشور، در نسبت سه الگوي زيستي عشايري، شهري و روستائي نيز دگرگوني حاصل شد. نتيجتا جامعه عشايري بتدريج جايگاه و سيطره نظامي، سياسي و اقتصادي خود در كشور را از دست داد، به صورت جامعه اي پيراموني و اقماري در آمد و به سرعت رو به اضمحلال رفت. بگونه¬اي كه بر اساس نتايج آمارگيري سال ١٣٦٦ توسط مركز آمار ايران، اكنون عشاير كوچنده با ٢٠٠،٠٠٠ خانوار عشايري كوچنده، و جمعيتي حدود ١،٣٠٠،٠٠٠ نفر صرفا ٢ درصد كل جمعيت كشور را به خود اختصاص مي¬دهند.
در همخواني با سير نزولي جمعيت عشاير كوچنده در كل ايران، وزنه جمعيتي عشاير كوچنده در ميان تركان نيز كاهش يافته است. در واقع در ميان ملل عمده ساكن در ايران، ملت ترك پس از فارسها داراي كمترين درصد عشاير كوچنده است. در حال حاضر ملل داراي بيشترين درصد منسوبيت ايلي و عشايري ايران به ترتيب نزولي عبارتند از ١-بلوچ، ٢-تركمن، ٣-عرب، ٤-كرد ٥-لر، ٦-ترك، ٧-فارس. درصد متوسط عشاير كوچنده ترك نسبت به كل جمعيت تركان منطقه در مقياس كل ايران حداكثر ٢-٣؛ در مقياس آزربايجان جنوبي اندكي كمتر از متوسط ٢-٣ درصد و در مقياس جنوب- مركز ايران اندكي بيشتر از آن است.
هفت زيرگروه اعتقادي ملت ترك:
ملت ترك ساكن در ايران را به لحاظ اعتقادي مي توان به شكل "ناباوران" (افراد غيرديني، ضدديني، ....) و "دين باوران" تصنيف نمود. به دليل تضييقات دولتي و نبود آزاديهاي اعتقادي-ديني-مذهبي در ايران تعيين دقيق تعداد "ناباوران" ترك غيرممكن است.
"دين باوران ترك" در ايران را مي توان به دستجات زير تقسيم كرد. از اين گروهها، دو مذهب جعفري و علوي قزلباشي از مصاديق "اسلام توركي" بوده و در ميان ملل غيرتورك ديده نمي شوند:
يك-جعفري: مذهب جعفري، قرائت تركي شيعه دوازده امامي متشرعه از اسلام اورتودوكس است. سه فرق اصلي اين مذهب با قرائت فارسي شيعه دوازده امامي متشرعه و يا مذهب امامي عبارت است از عدم اعتقاد مذهب جعفري به عصمت امامان شيعي، قائل نبودن به امتيازات صنف روحاني و در راس آنها ولايت فقيه و باور به لزوم جدائي دين از امور دولتي. تخمين زده مي شود كه اكثريت مطلق تركان ايران بر اين مذهب بوده باشند. جعفريان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.
دو-علوي: اين گروه بازماندگان تركان قزلباش در تاريخ است. "قزلباشي-بكتاشي" قرائت تركي شيعه دوازده امامي متصوفه از اسلام هترودوكس است (در مقابل قرائت ايراني-كردي شيعه دوازده امامي متصوفه كه "اهل حق" نام دارد). فرق عمده مذهب علوي با شيعه دوازده امامي متشرعه، عدم اعتقاد علويان به شريعت اسلامي است. تخمين زده مي شود كه بين ١٠ تا ٢٠ در صد تركان ساكن در ايران بر اين مذهب بوده باشند. علويان ترك كه در ايران با نامهاي گوناگون (قيرخلار، قاراقويونلو، آبدال بيگ، صوفولار، شاملو، علي اللهي، سير طاليبي، يئدديلر، قارداش، شاغي، آتش بيگ، ...) شناخته مي شوند در سراسر آزربايجان و بخشهائي از خراسان پراكنده اند. اكثريت مطلق تركان آزربايجاني به شمول همه طوائف تاريخي ترك مانند شاهسئوه¬ن، افشار، بيات، قاراقويونلو، بهارلو، قشقائي و .... ابتدائا بر اين مذهب بوده اند. علويان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.
سه-سني: تركان سني عمدتا در استان آزربايجان غربي (در اورميه، سلماس، خوي، ... و اطراف آنها) و قسما در استان اردبيل و گيلان ساكن اند. رايج ترين نام آنها در استان آزربايجان غربي "كوره سونني" است. تعداد تركان سني بين ١ تا ٣ درصد كل تركان ساكن در ايران است. اين دسته اكثرا شافعي و برخي حنفي، هر دو از مذاهب اسلام اورتودوكس اند. در خارج ايران ٣٠ در صد تركان جمهوري آزربايجان و اكثريت مطلق تركان آزربايجاني تركيه سني مذهب اند. سنيان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.
چهار-جريانات پراكنده باطني، تصوفي، وحدت وجودي: اين گروهها گذار از شيعه متصوفه از اسلام هترودوكس به شيعه متشرعه از اسلام اورتودوكس (و يا عكس آن) را نشان مي دهند. ذهبيه، وحدت وجوديها، شيخيه، خاكساريه، نعمت اللهيه، مولويه، ...... را مي توان در اين دسته جاي داد. تعداد دقيق پيروان اين فرق و طريقتها كه اكثرا در شهرهاي بزرگ طرفداراني دارند معلوم نيست. همه اين دسته جات در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند. پنج-بهائي: دين بهائي انشعابي از شيعه دوازده امامي متشرعه است. تعداد دقيق تركان بهائي در آزربايجان و ديگر نقاط ايران دانسته نيست. اما شمار آنان پس از تاسيس جمهوري اسلامي و آغاز تضييقات سيستماتيك و قتل و كشتارهاي خياباني بهائيان توسط عوامل دولتي و بنيادگرايان امامي و فرار و مهاجرت گروهي بهائيان به خارج كشور به شدت كاهش يافته است.
شش-امامي: مذهب امامي قرائت فارسي شيعه امامي متشرعه از اسلام اورتودوكس است. فرق عمده مذهب فارسي امامي با مذهب تركي جعفري، اعتقاد گروه نخست به عصمت امامان، امتيازات صنف روحاني از جمله ولايت فقيه و در هم آميزي امور ديني و امور دولتي است. مذهب امامي در ميان تركان پديده اي نوظهور است. رواج اين مذهب در ميان تركان ساكن در ايران، تناسب مستقيم با آسيميلاسيون و فارسسازي آنها دارد. نخستين اماميان از تركان آزربايجان به تعداد انگشت شمار در عصر صفوي – علي رغم آنكه نه طريقت صفويه و نه بنيانگذاران دولت صفويه شيعه امامي نبوده اند- پديدار شده اند. سپس در دوره قاجار - تاسيس شده توسط ايل تركي آزربايجاني قاجار كه خود بر مذهب تركي قزلباشي بود- گروهي بومي معتقد به اين مذهب در ميان تركان پديد آمد كه در آغاز از روحانيون امامي و خانواده هاي آنها تشكيل مي شده اند. در عصر دو دولت فارس پهلوي و جمهوري اسلامي مذهب فارسي امامي به سرعت در ميان صنف بازاري و برخي طبقات محروم شهري ترك گسترش يافت. پس از تاسيس جمهوري اسلامي، رايج ساختن اجباري مذهب امامي و تبديل جبري مذهب تركان جعفري، علوي، وحدت وجودي، بهائي و .... به اين مذهب فارسي، از سياستهاي راهبردي دولت جمهوري اسلامي براي آسيميلاسيون تركان ساكن در ايران و ساختن "ملت ايران" (فارسي زبان، امامي مذهب) بوده است. از اينرو مذهب فارسي امامي در ميان تركان را مي توان به عنوان مذهبي استعماري و هكذا نمايندگان ولايت فقيه و حوزه هاي علميه امامي را به عنوان عمال و پايگاههاي استعمار فارسي در آزربايجان توصيف نمود.
هفت-مسيحي: در ايران ترك مسيحي وجود ندارد. اما بخشي از دياسپوراي تركان آزربايجاني ساكن در عراق (موسوم به توركمان) بر دين مسيحي اند. اين گروه كه سابقا تعداد آنها سي هزار تن بود و در شهر كركوك اقامت داشتند با نام "قالا گاوورو" شناخته مي شدند.
زيرگروههاي كشوري ملت ترك
همانگونه كه ذكر شد، مراد از "خلق ترك" در اين نوشته، تركزبانان متكلم به "شاخه شرقي توركي اوغوز غربي" است. ("شاخه غربي توركي اوغوز غربي" كه توده تركزبان مركز و غرب تركيه، بالكان، قبرس و .... را شامل مي شود نيز "تركي" نام دارد). مرزهاي سياسي بين المللي توده متكلم به "شاخه شرقي توركي اوغوز غربي" را بين چند كشور همسايه تقسيم كرده است، يعني وضعيتي مشابه توده كردزبان كه بين چندين كشور خاورميانه تقسيم شده است. محل اسكان اين توده تركزبان، نخست بين دو دولت عثماني و صفوي-افشار-قاجاري تقسيم گرديده، سپس با ورود روسيه به صحنه بخشي از آن در قفقاز به قلمرو دولت تزاري ضميمه شده است. با فروپاشي عثماني، قسمتهائي از آن در كشورهاي تركيه، عراق، سوريه، اردن، لبنان و بعدها اسرائيل و پس از تجزيه اتحاد جماهير شوروي بخشهائي از آن در كشورهاي آزربايجان، ارمنستان، گرجستان و روسيه (داغستان) قرار گرفته است. بسياري از اين گروهها در كشورهاي مذكور و حتي در يك كشور خاص با نامهاي گوناگون (ترك، آزربايجانلي، آزري، توركمان، قشقائي، افشار، كوره سونني، ....) خوانده مي شوند، وضعيتي مشابه آسوريان كه به دليل تفرق و اشتقاق ملي علاوه بر آسوري به نامهاي گوناگوني چون آشوري، كلداني، يعقوبي، سرياني و .... ناميده مي گردند.
به همه حال تركان متعلق به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي و يا "ملت ما" همه داراي هويت ملي واحدي بوده و عضو يك ملت اند. پاره هاي اين ملت امروزه در كشورهاي زير ساكن است (گروههاي مستقر در جنوب و شمال شرق ايران، آخيسقا-مئسخئت، افغانستان و كشورهاي عربي در شمار دياسپوراي تركان اند):
يك-ايران: اين زيرگروه همه تركزبانان ساكن در ايران كه به يكي از لهجه هاي آزربايجاني، سنقري و خراساني صحبت مي كنند را شامل مي شود.
دو-قفقاز: اين زيرگروه همه تركزبانان ساكن در قفقاز كه در دوره حكومت شوروي اصطلاحا و در راستاي سياستهاي استعماري روسيه به نادرستي "آزربايجانلي" خوانده مي شدند را شامل مي گردد و مشتمل است بر تركان آزربايجان، گرجستان، ارمنستان (قبل از ديپورت شدن) و داغستان روسيه. اكثريت دين باوران اين گروه جعفري و بخشي سني مذهب است.
سه-آخيسقا-مئسخئت: موطن اين زيرگروه كه اصلا آميخته اي از تركان آزربايجاني قفقاز و تركان آزربايجاني تركيه است كشور گرجستان مي باشد. اكثريت دين باوران اين گروه سني و بخش كوچكي علوي مذهب است.
چهار-شرق تركيه: اين زيرگروه عمدتا تركزبانان ساكن در ناحيه موسوم به آزربايجان تركيه مركب از استانهاي ايغدير، قارس، آرداهان، ارزروم، گوموشخانا، بايبورت و ارزينجان را شامل است. اكثريت دين باوران اين گروه سني، بخشي علوي و گروهي كوچك نيز جعفري مذهب است.
پنج-عراق-سوريه-اردن-لبنان-اسرائيل: اين زيرگروه همه تركزبانان كشورهاي عراق، سوريه، اردن، لبنان و اسرائيل را شامل مي گردد. اكثر اين گروهها به ويژه در عراق با نام "توركمان" شناخته مي شوند. به تقريب نيمي از دين باوران اين گروه سني و نيمي علوي مذهب است.
شش-افغانستان: در اين كشور گروه بسيار كوچكي از تركان آزربايجاني بنام افشار در هرات و كابل و احتمالا قندهار ساكن اند. افشارها بخشي از توده بسيار بزرگتر قزلباشها در اين كشور مي باشند. به جز افشارها، همه قزلباشهاي ساكن در افغانستان تغيير زبان داده و تاجيك زبان شده اند.
پان ايرانيسم و پان توركيسم
-هنگامي كه از ملت ترك ساكن در ايران سخن گفته مي شود منظور صرفا كساني هستند كه زبان مادري و ملي تاريخيشان يكي از سه لهجه "آزربايجاني" (شامل قشقائي، ايناللو و .....)، "سنقري" و "خراساني" زبان تركي، و نه مثلا يكي از زبانهاي تركمني، ازبكي و قزاقي است. در ايران "ملت ترك" غير از "ملت تركمن" و "قزاق" است. حتي خلق "ترك" و خلق "خلج" كه در بخشهاي جنوب شرقي آزربايجان جنوبي ساكن است، دو گروه ملي توركي خويشاوند اما جداگانه اند.
-هنگامي كه از ملت ترك سخن گفته مي شود منظور صرفا متكلمين به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي است. امروزه در جهان دو ملت با نام ملي "ترك" وجود دارد: يكي شاخه شرقي توركي اوغوز غربي به وجهي كه در بند يكم ذكر شد و ديگري شاخه غربي توركي اوغوز غربي كه شامل تركان تركيه مركزي و غربي، بالكان و قبرس است (توركي اوغوز شرقي، زبان تركمني است). اين دو گروه علي رغم آنكه به دو لهجه يك زبان واحد سخن مي گويند، نام ملي هر دويشان "ترك" است و به لحاظ زباني و فرهنگي و تباري نزديكترين ملل به يكديگرند، به دلائل بسيار تاريخي، زبان شناسي، جامعه شناسي و سياسي دو ملت و دو هويت ملي خويشاوند اما جداگانه اند، مانند "عرب" كه نام ملي چند ملت متفاوت اما خويشاوند در خاورميانه و شمال آفريقا مي باشد. -تقسيم شدگي لهجه اي و جغرافيائي و چندپارگي خلق ترك توسط مرزهاي بين المللي و سيستمهاي اعتقادي واقعيتي تاريخي است. اين تقسيم شدگي و چندپارگي به دليل نبود دولت واحد فراگير در تاريخ اخير كه چتر حاكميت خود را بر همه اين زيرگروهها بگستراند و نيز فقدان ذهنيتي در ميان نخبگان و روشنفكران گروههاي مذكور كه وحدت ملي آنها را درك و تقويت نمايد تشديد شده است.
-با اينهمه، همه تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي ساكن در ايران و منطقه فارغ از لهجه، طائفه، اعتقاد، استان و يا كشور محل سكونت و .... اعضاء و افراد يك گروه ملي بنام "ملت ترك" اند. همانگونه كه همه ارمنيان ايران، منطقه و حتي جهان و يا كردهاي ايران و منطقه منسوب به يك ملت با نامهاي به ترتيب ارمني و كرداند.
-دسته بندي و تجزيه هويتي، ملي، زباني، فرهنگي و سياسي تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي تحت نامهاي "ملت آزربايجان"، "تركان ايراني"، "ايرانيان آزري زبان"، "قوم قشقائي"، "طائفه افشار"، "فرقه اهل حق" و .... سياستي استعماري و در دشمني آشكار با ملت ترك و هويت و منافع ملي آن است.
-مراكز استعماري غربي، روسي و فارسي تلاش بسيار گسترده اي را انجام داده و مي دهند تا زيرگروههاي لهجه اي، جغرافيائي، اعتقادي، طائفه اي و استاني ملت ترك ساكن در ايران و يا زيرگروههاي كشوري خلق ترك را به اقوام و گروههاي ملي جدا و متفاوت تجزيه و بدل سازند.
-پان ايرانيسم كه بر مبناي انكار هويت ملي ملل ساكن در ايران بنياد گذارده شده، يكي از انديشه هائي است كه ملت بودن تركان شاخه شرقي توركي اوغوز غربي را انكار مي كند و از اين رو نيز انديشه اي ضدملي و ضدتركي است.
-پان ايرانيسم كه انديشه اي زائيده استعمار فارسستان بوده و ايدئولوژي رسمي دولت ايران است علاوه بر دولت ايران و پان ايرانيستهاي آشكار، از سوي برخي از آزربايجانيان مدافع پان ايرانيسم نقابدار چپگرا (سيروس مددي) و راستگرا (مرتضي نگاهي) نيز در لفافه گفتمانهاي ديگر تبليغ و مدافعه مي شود.
-تلقي و تقديم تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي ساكن در ايران به عنوان اقوام و گروههاي ملي متفاوت و جدا يكي از اصلي ترين و دقيقترين معيارها براي شناخت پان ايرانيستهاي نقابدار و مدافعين سياستهاي استعماري فارسي و روسي در ميان تركان و آزربايجانيان است. هر انديشه، گروه، شخصيت و ... كه معتقد به جدائي ملي و ائتنيكي زيرگروههاي تركزبانان ساكن در ايران و منطقه- به وجهي كه گذشت- باشد، يا پان ايرانيستي آگاه است و يا متاثري ناآگاه از پان ايرانيسم.
-اگر امروز در داخل و خارج ايران كسي يافت نمي شود كه ادعا كند كردهاي ساكن در غرب ايران و شمال شرق ايران (خراسان) و حتي كردهاي ساكن در ايران و تركيه و عراق و سوريه و قفقاز هر كدام براي خود اقوام و ملل جداگانه اي اند، اين در سايه تلاش گسترده نخبگان و مجاهدات روشنفكران كرد براي خودشناسي، تثبيت هويت مشترك و واحد كردي و شناساندن موفقيت آميز اين خود و هويت به توده كرد و جهانيان است.
-امروز اگر دول استعماري، دولت ايران، ناسيوناليسم فارسي و پان ايرانيستهاي آزربايجاني آشكار و نهان همچو سيروس مددي و مرتضي نگاهي مي توانند ادعا كنند كه تركان استانهاي آزربايجان شرقي و غربي اقوامي جدا از تركان استانهاي همدان و مركزي، و اين دو نيز جدا از تركان ساكن در جنوب ايران و عراق و قفقاز و سوريه و تركيه و .... كه خود آنها هم هر كدام اقوام جداگانه اي اند مي باشند، اين صرفا در اثر غفلت نخبگان و روشنفكران ترك در امر خودشناسي، تثبيت هويت مشترك و واحد تركي و ناكامي در شناساندن اين خود و هويت به توده ترك و جهانيان است.
-انديشه اي كه در ميان برخي از كمونيستهاي آزربايجاني روسگرا و روسزده مانند سيروس مددي طرفداراني داشته و صرفا بخشي از ترك زبانان ساكن شمال غرب ايران را "ملت آزربايجان-آزربايجانلي" مي نامد، در اساس انديشه اي استعماري ساخته روسيه و رايج شده توسط چپ فارس و عمال ترك آنها در ايران است. اين انديشه استعماري، ارتجاعي و فاشيستي، عليرغم آنكه طرفداران آن خود را مترقي و دمكراتيك مي خوانند، در همسوئي تمام با انديشه ارتجاعي، فاشيستي و استعماري ديگر يعني پان ايرانيسم قرار دارد.
-يكي ديگر از انديشه هائي كه ملت بودن تركان ساكن در ايران را انكار مي كند، پان توركيسم است. اين انديشه كه سي و اندي ملت و گروه ملي تورك معاصر را ملت واحدي گمان مي كند، در تحليل نهائي انديشه اي ضدملي و ضدتركي است زيرا بسان پان ايرانيسم ملت عليحده بودن تركان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي را نفي مي نمايد.
-پان توركيسم و پان ايرانيسم در انكار استقلال ملي و وحدت ملي تركان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي و يا ملت ترك وحدت نظر دارند.
گرچه يه هو!!!!
posted by 5:49 AM
Sunday, October 12, 2008
posted by 7:51 AM
Sunday, October 05, 2008
مسئله آذربایجان به صورت راسته حسینی / سید حیدر بیات خزل آی ۱۴, ۱۳۸۷
دو سه هفته پیشتر بحثی بین سایت پیک نت و دوست شاعرم جناب اسماعیل جمیلی در گرفته بود مبنی بر اینکه نویسندگان آذربایجان در تهران چرا دستگیر شدهاند؟ بنده نیز قاتی ماجرا شده و یادداشتی به پیک نت فرستادم. پیک نت یادداشت مرا به صورت کامل منتشر کرد، اما تیتری را به آن افزود که تمام رشتههای نگارنده را پنبه نمود. بنده توضیح داده بودم که اکثر نویسندگان آذربایجانی پس از تبریز در تهران زندگی میکنند و بیشتر محصولات نشریات ترکی نیز در تبریز و تهران تولید و منتشر میشود و تیتر پیک نت این بود: تولید فرهنگی از تهران برای آذربایجان.
این تیتر تداعیگر این معنا بود که تولیدات فرهنگی آذربایجانی در تهران مشتری ندارد و فقط تولید میشود و مشتریان آن در آذربایجان هستند. نگارنده قصد نداشت که به این شیطنت یا سوء تفاهم پیکنتی پاسخ بگوید، لیکن خواندن یک مقاله در شرق اوسط انگیزهای شد برای پیگیری دوباره ماجرا. منتها نه برای اینکه پاسخی برای کسی داده باشم بلکه برای اینکه حقیقت مسئله آذربایجان واقعا برای دوست و دشمن روشن گردد و بالاخره اصحاب رسانه و سیاست بدانند که اصل این قضیه چیست.
ابتدا بهتر است توضیح مختصری در مورد مقاله شرق اوسط بنویسم. عنوان مقاله به عربی چنین است: غیاب عربی فی القضیه الکردیه (غیبت عربی در مسئله کرد) به قلم آزا حسیب قرداغی. این مقاله توضیح میدهد که مسئله کرد در عراق که اکنون برای مردم عراق و جهان عرب تا این اندازه حاد مینماید یک مسئله امروزی نیست بلکه سابقه دهها ساله دارد اما جهان عرب و سیاستمداران و رسانههای عربی یا آن را ندیدهاند یا به سادگی از کنار آن گذشتهاند و این مسئله سبب شده است که کردهای عراق در غیاب حساسیت جهان عرب هزینههای بسیاری را متحمل شوند و…
این مقاله جهان عرب را متهم میکند و جهان عرب جوابی جز شرمساری و قبول آن ندارد، به گونهای که شرق اوسط این سند - و این داغ تغافل را که نویسنده به پیشانی جهان عرب می زند- منتشر می کند.
با خواندن این مقاله به یاد وضعیت امروز آذربایجان افتادم و اینکه هنوز رسانههای فارسی تصور روشنی از مسئله آذربایجان ندارند و باید اندکی بیشتر در این مورد درنگ نمود و برای آنان توضیح داد.
اما توضیح مسئله: چیزی که اینروزها از آن با عنوان حرکت ملی آذربایجان نام برده میشود سابقهای حدودا ۱۰۰ ساله دارد. مرحوم میرزا حسن رشدیه، پدر مدارس نوین ایران و به تعبیر فرهنگ معین «پدر فرهنگ ایران»، برای مدارس جدید خود که برای نخست بار در ایران تاسیس کرده بود. سه کتاب تالیف کرد. یکی از این کتابها به زبان عربی، دیگری به زبان فارسی و سومی به زبان ترکی با نام وطن دیلی، و این کتابها در مدارس جدید تدریس شدند. جبار باغچهبان نیز کتاب شعری برای کودکان به زبان ترکی با نام «پروانه نئجه قیزدی» دارد که احتمالا برای آموزش در مدارس استنایی آن زمان تدارک دیده بود.
بعد از به قدرت آمدن رضا شاه اما زبان ترکی ممنوع شد و کار رشدیه در این زمینه ناتمام ماند. بعد از رضا شاه و در اوایل حکومت محمد رضا شاه نیز مسئله فرقه دموکرات آذربایجان پیش آمد. در زمان حاکمیت فرقه زبان رسمی در آذربایجان ترکی بود، و حتی کارنامههایی که در آن زمان برای دانش آموزان صادر شده است نیز به زبان ترکی است. بعد از شکست فرقه، سنت ترکی نویسی و ترکی خوانی در آذربایجان - با افت و خیزهایی که دارد – هماره وجود داشته است، لیکن به مثابه آتش زیر خاکستری تا زمان انقلاب پنهان ماند. در اوایل انقلاب دوباره این مسئله مطرح شد و نشریات چندی از جمله نشریه وارلیق و یولداش منتشر شدند، لیکن با شروع جنگ ایران و عراق دوباره مسئله فروکش کرد لیکن مجله وارلیق همچنان و تا به امروز منشتر میشود و یکی از معروفترین نشریهها نه تنها در آذربایجان بلکه در تمام کشورهای ترک زبان است.
بعد از جنگ این مسئله دوباره مطرح شد و در اواخر ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی به اوج خود رسید. با آمدن سید محمد خاتمی نشریات بسیاری اعم از نشریات دانشجویی و نشریات استانی به صورت دوزبانه و هر ازگاهی تک زبانه به ترکی منتشر میشوند. دولت ابتدا با یک نگاه فانتزی به این مسئله نگاه میکند لیکن مسئله رفته رفته جدی و جدیتر میشود. در کنار این ماجراها مسئله همایش سالانه قلعه بابک و پخشسیدیهای تصویری آن در بین مردم و اخبار آن از انترنت حاکمیت نیز برخوردهای خود را تشدید میکند.
اینها مسائلی از آذربایجان بودند که اکثر رسانههای فارسی کم و بیش نسبت به آن آگاهی دارند. لیکن مسئلهای که میخواهم مطرح کنم چیزی غیر از این است و آن جغرافیایی است که این مسئله در آن اتفاق میافتد. اکثر مردم و از جمله احتمالا گردانندگان سایت پیک نت فکر میکنند که آذربایجان در چهار استان آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان خلاصه شده است. اما این دوستان به دو مسئله توجه ندارند. نخست اینکه پراکنش جمعیت ترکان از مرزهای غربی آذربایجان تا تهران و قم ادامه دارد. به عبارت دیگر مابین تبریز و تهران و تبریز و قم روستاهای ترک زبان بومی به صورت لاینقطع وجود دارند که شامل روستاهای ترک زبان قزوین، کرج، همدان، بوئینزهرا، ساوه، شهریار، اراک و خود قم هستند و بنده بسیاری از این روستاها را از نزدیک دیدهام. حتی در بخشهای جنوبی، و شرقی قم یعنی در دو سوی جاده قم و کاشان نیز روستاهای ترک زبان وجود دارند. این ترکهای بومی که زمانی خود را ترک غیر اصیل میدانستند امروزه به برکت وجود اینترنت و نشریات و احیانا رادیوها و ماهوارهها و نیز حضور دانشجویان و سربازان این مناطق در بین سایر ترکان آذربایجان، اینک خود را یک ترک درجه دوم نمیدانند و نسبت به هویت و زبان ترکی خود حساس هستند. در میان ۱۹ نویسنده و روشنفکری که در تهران و به همراه مهندس صرافی دستگیر شدهاند، نام حسین حیدری نیز به چشم میخورد. حسین حیدری از ترکان قزوین و صاحب امتیاز نشریه دوزبانه دانشجویی اولوس بود و خود همین نشان میدهد که گستره جریان موسوم به حرکت ملی آذربایجان چه قدر گسترده است. علاوه بر آن میتوان به شهر قم اشاره کرد. در این شهر بیش از چهار استریوی ترکی فعالیت میکنند که عمدتا محصولات عاشیقی و موسیقی ترکان بومی منطقه را تامین میکنند و بیش از صد عاشیق و نوازنده شاهسون و … در قم، ساوه و سایر مناطق تهران، قزوین، همدان و مرکزی زندگی میکنند که برای اینکه حرف بیمدرکی نزده باشم دوستان میتوانند به مقاله «قم، ساوه عاشیق محیطی» که در سایت اینجانب منشتر شده است مراجعه نمایند و در همین روزها گویا تضییقاتی نسبت به برخی از عاشیقهای قم از جمله عاشیق محبوب و جوان، اکبر غلامی صورت گرفته است.
شاخصترین نماد هویتخواهی ترکان این منطه مراسم سالانه بزرگداشت حکیم تیلیمخان ساوهای است که هر ساله در آخر تیر ماه در زادگاه این شاعر واقع در روستای مراغه ساوه برگزار میشود امسال بیش از دوهزار نفر در آن شرکت کرده بودند که از سوی بعضی ناظران این مراسم آلتیرناتیو تجمع سالانه قلعه بابک تلقی شد، اگر چه این مراسم با مراسم قلعه بابک یک تفاوت ماهوی دارد.
مسئله دوم اما مسئله ترکهای مهاجر از آذربایجان است. سیاست تمرکز گرایی که در دوران پهلوی دنبال شد و به تبع آن اکثر کارخانهها و شرکتهای تولیدی در تهران و اطراف احداث گشت. این مسئله موجب شد که سیل مهاجران از آذربایجان به تهران، قم، کرج و قزوین سرازیر شود. در ادامه همین سیاست است که اکنون آنگونه که در مصاحبه آقای موسوی تبریزی که در پیک نت هم درج شد آمده بود: امروزه حدود ششصد هزار نفر از ساکنان قم را ترکزبانها تشکیل میدهند. در تهران و کرج و قزوین نیز وضعیت به همین منوال است. به تعبیر رضا براهنی که روی این تعبیر اصرار نیز دارند: «تهران بزرگترین شهر آذری نشین جهان است». در تهران، کرج، قم و سایر شهرهای نزدیک پایتخت گاه شهرکهایی وجود دارند که بیش از نود و پنج درصد آن را ترک زبانها تشکیل میدهند. تبعا قضیه به اینجا نیز ختم نمیشود ترکان قشقایی، ترکان گچساران، ترکان فریدن اصفهان، ترکان خراسان شمالی و… همه جمعیت معتنابهی هستند که امروزه مسئله هویت برایشان جدی شده است و دیگر مسئله حرکت مدنی آذربایجان در چهار استان آذربایجانی خلاصه نمیشود.
در چنین شرایطی وظیفه رسانهها و روشنفکر طبیعتا ندیدن این مسئله و سکوت در قبال آن نیست. بلکه پرداختن به آن و یافتن راه حلهایی هست که شهروندان ایرانی را با کمترین خطر از این مرحله به مراحل بعدی سوق دهد. پذیرفتن هویت ترکی ترکهای ایران، و به رسمیت شناختن زبان، تاریخ و… از جمله فاکتورهایی است که باید به آن اهمیت داده شود. نپذیرفتن مسئله اما تبعاتی دارد که آن خود بر اهل خرد پوشیده نیست. چیزی که یادآوری آن خالی از لطف نخواهد بو آن است که امروزه برای برخورد با مسئله آذربایجان حکومت ایران از سوی گروههای مختلفی در فشار است. یعنی گروهها و اشخاصی در اپوزسیون هستند که جمهوری اسلامی را برای برخورد با فعالان آذربایجانی تشویق میکنند و حتی تحت فشار رسانهای و تبلیغاتی قرار میدهند. اگر موضع این گروهها نسبت به این مسئله تعدیل شود بعید نیست که موضع جمهوری اسلامی نیز تعدیل شود و مطمئنا هیچ کس از این تعدیل زیان نخواهد دید.
posted by 12:23 AM
Sunday, September 21, 2008
خوراسان تورکلرينين فولکلوريک داستانلاريندان: شاه بهرام ايله ن بانو حوسن حوسئين م. گونئيلي
نوت: بو يازي سؤزموز يازيمي اساسيندا كؤنوت (ائديت) ائديلميشدير. مئهران باهارلي
خوراسان تورکلرينين فولکلوريک داستانلاريندان
حوسئين م. گونئيلي
خالقيميزا آذربايجان تورکلري و ديليميزه آذربايجان تورکجه سي دئييله نده، بير چوخ آداملارا بئله گلير کي، بو خالق يالنيز آذربايجان ساييلان منطقه لرده ياشايير، بو ديل ايسه يالنيز همين بؤلگه لرده ايشله نمکده دير. حالبوکي، بيز تورک ديللرينين بيري اولان و باشقا تورک ديللرييله آز- چوخ فرقله نه ن آنا ديليميزي باشقا تورک ديللريندن سئچمک اوچون آذربايجان تورکجه سي آدلانديريريق و همين ديلين دانيشانلارينين دا چوخو آذربايجان`دا ياشاماقدا اولدوغو و يا بو تورپاقدا دونيايا گؤز آچديقلاري اوچون آذربايجان تورکلري آدلانيرلار.

ايندي تورک ديلي، ادبيياتي، مدنييتي و بير سؤزله تورکولوژي ايشي ايله ماراقلانانلار ياخشي بيليرلر کي، بوگون آزي ۴۵ ميليون سايي[سي] اولان بو درين تاريخلي خالقين يالنيز ياريسي دؤولتلرين جيزديقلاري خريطه لرله گؤسته ريله ن آذربايجان بؤلگه لرينده دونيايا گلميش، اونلارين دا بير حيصصه سي موعيين سببلره گؤره سونرا باشقا يئرلره کؤچموشلر. بئله ايسه، بو خالقين قالان ياريسي هارالاردا دونيايا گلميش و يا آذربايجان`دا دونيايا گله ندن سونرا هارالارا کؤچموشلر؟
بوتون دونيا خالقلارينين بيلدييي کيمي، تورپاقلاريميز تخمينن ۱۸۰ ايل بوندان قاباق دوشمنلرينين الييله پارچالانميشدير. نوفوس سايي[سي] باخيميندان بو خالقين چوخ حيصصه سي آراز چايي`نين جنوبوندا يئرله شه ن اردبيل، دوغو آذربايجان، باتي آذربايجان، گونئي آذربايجان`دا (زنگاندا) توپلوم شکلينده و بو ايالتلره ياخين اولان همدان، قزوين، تئهران، قوم ايالتلرينده اکثرييتله، مرکزي، ايصفاهان، فارس، سيمنان، کيرمان، خوراسان، يزد، ايالتلرينده و قالان ايالتلرده اقلييت و داغينيق شکيلده ياشاماقداديرلار و بونلارين سايي[سي] آزي ۳۰ ميليون نفردير.
تورکييه`نين شيمال- شرق ايالتلرينده و عراق اؤلکه سينين شيمال- غربينده ميليونلارجا آذربايجان تورکجه سييله دانيشان سويداشلاريميز ياشاماقدادير. آراز چايي`نين شيماليندا ايسه اينديکي آذربايجان جومهورييتي`نين ۸ ميليونلوق اهاليسيندان علاوه، واختيله آذربايجان`دان آيريليب گورجوستان`ا قوشولان و آذربايجان`ين شيماليندا داغيستان و بو کيمي اؤزه ل رئسپوبليکالارا چئوريله ن يئرلرده ده ميليونلارجا سويداشلاريميز ياشاييرلار.
سون يوز ايلليکده بو زنگين مدنييتلي خالقين ديلي، ادبيياتي، فولکلور و تاريخي اوزره تدقيقات آپارماق باشلانميش، اؤزه لليکله ده شيمالي آذربايجان هابئله ايران`دان قيراقدا اولان ديلداشلاريميز طرفيندن بؤيوک ايشلر گؤرولموشسه ده، بير سيرا سيياسي شراييطه گؤره جنوبي آذربايجان و جنوبي آذربايجانليلارلا اورتاق طالئعلي اولان باشقا ايران تورکلرينين ديلي، اديبياتي، فولکلورو و بير سؤزله مدنييتي گره که ن قده ر آراشديريلماميش، آز- چوخ گؤرولموش ايشلر ده پهلوي رئژيمينين طرفيندن بعضن سيخيلميش و بوغولموشدور. سون واختلاردا ايسه بو سيخما- بوغمالار گؤتورولموشسه ده، هله ليک دؤولت دستگاهلاريندا سؤزو گئچه ن اسکي رئژيمين قاليقلاري، مدنييت ايستيحاله چيلري و فارس شووئنيزمينين قووه لري طرفيندن تهاجومه معروض قالان آراشديريجيلار بعضن ياري يولدا يورولور، دايانير، دايانمايانلار دا مالي چتينليکلره گؤره گؤردوکلري ايشلري بير يئره يئتيره بيلمه ييرلر. آنجاق هاميميز اينانيريق کي، يئني گنج يازيچي نسلينين يئتيشمه يي ايله بو عئلمي ايشلر داها گوجلو شکيلده دوام ائتديريله جک. يوزلرله گنج آراشديريجي مدنييتيميزه يييه له نمه يه و اونو آراشديرماغا چيرمالانيب، توکه نمه ز ائنئرژي و تميز عئشق ايله عئلمي آراشديرمالار ايشينه گيريشمکدهديرلر.
يئري گلميشکن بونو دا هم اؤزو ايله يادلاشميش ياشلي ساوادليلارا، هم ده گنج ساوادليلاريميزا خاطيرلاتمالييام کي، بو گون بو قافيله دن دالي قالان و بو قافيله يه قوشولمايان صاباح اوولجه اؤزونو قيناياجاقدير. يئرده قالميش بو مدني وظيفه ايندي بوتون ايستئعدادلي و ساوادلي اوغوللاريميز و قيزلاريميزين بوينونا دوشور و هئچ بيريميز بويون قاچيرا بيلمه ريک. بونا دا آرخايينيق کي، يوخاريدا سؤزو گئده ن ايالتلرده ياشايان سويداشلاريميزين سينه لرينده شيفاهي حالدا، اللرينده ايسه يازيلميش شکيلده ايشله نمه ميش، اؤيره نيلمه ميش اؤزه ل و ميثلي گؤرونمه يه ن فولکلور نومونه لري نه قده ر دئسه ن چوخدور. حتتا بعضن بئله نومونه لره راست گلمک اولور کي، هئچ آدي- ساني دا آذربايجان`يميزين هئچ بؤلگه سينه و آراشديريجيسينا گليب چاتماييبدير. بو ايدديعانين ثوبوتو اوچون، خوراسان ايالتينين قوچان شهه ري و هنده ورينده اولان کندلرده ياشلي آداملارين ديل ازبري اولان و بعضن کاغيذ اوزه رينه گتيريلميش چوخلو ليريک داستانلاردان سؤز آچماق اولار. بو داستانلارين بيري اولان «زينالعرب محمد حنيفه» داستاني باره ده وارليق درگيسينين ۱۳۸۲- جي ايل پاييز سايي[سي]ندا بير سيرا معلومات وئريلميش، شئعر نومونه لريندن و ديل اؤزه لليکلريندن اؤرنه کلر گؤسته ريلميشدير. ايندي بو سطيرلرده يئنه ده اونلارين باشقا بير ليريک- افسانه وي داستانيندان سؤز آچماق ايسته ييريک.
بو داستانين باشليغي «شاه بهرام- بانو حوسن» دور. داستان «بسم الله الرحمن الرحيم» ايله باشلانير و اونون آردينجا «هذا کتاب شاه بهرام- بانو حوسن» عيباره سي گؤزه چارپير. ۴۵ صحيفه ليک اليازمادا يئرله شه ن بو افسانه وي- ليريک داستانين قلمه آلاني رحمتليک موللا ابراهيم شارعي گول محمد اوغلو قئيد اولونموشدور. قوچان شهه رينين علي آباد کنديندن اولان موللا ابراهيم بو اثري اوغلو محمدرضا اوچون يازميش و هيجري قمري ۱۳۵۷- جي ايلين رجب آيينين ۲۵- نده (يعني ۶۷ ايل بوندان قاباق) بيتيرميشدير. او تورکجه يازديغي بو اثري عرب، تورک و فـارسجا يازديغي جومله لرله سونا چاتديرميشدير. اثرين سون جومله لري بئله دير:
تحرير گرديد جهت نورچشمي محمدرضا. تمام اولدي کيتابينگ اينتيهاسي، گرکدور کاتيبه خلعت بهاسي.
حررها بيدالحقير الفقير المحتاج المسکين ملا محمد ابراهيم شارعي فرزند مرحوم گل محمد ساکن علي آباد، از خواننده التماس دعا دارم. در خواندن هر مجلس حقير را از دعا فراموش نخواهند (کرد). في مورخ ۲۵ رجب ۱۳۵۷ قمري
آناسي خوراسان تورکلريندن اولموش دوستوموز موهنديس سعيد تهراني زاده واسيطه سييله اليميزه چاتان بو داستانين ديلي، بوندان اوول حاققيندا دانيشديغيميز «محمد حنيفه زينالعرب» داستاني ايله واحيد اؤزه لليکلر داشيييرسا دا، بو داستاندا اوخودوغوموز شئعرلر، وزن، قافيه و باشقا ياراديجيليقلار باخيميندان اولدوقجا گوجلو و ساغلامدير.
آذربايجان`دا يارانميش و آذربايجان خالقي ياراديجيليغي محصولو اولان شئعرلر و داستان شئعرلري عومومييتله قوشما، گرايلي و بعضن باياتي عونواني ايله تانينان شئعر قاليبلرينده قوشولموشلارسا، بو داستانلاردا اولان شئعرلرين بير حيصصه سي همين قاليبلرده اولاراق، بير حيصصه سي ايسه عروض شئعريميزين چئشيدلي قاليبلرينده يارانميشدير.
خالقين آرزو و ايسته کلري اساسيندا يارانميش بوتون داستلار کيمي، بو داستاندا دا قهرمان، ائنيشلي- يوققوشلو يوللاري آرخادا قويدوقدان سونرا مقصد و مرامينه چاتير، حق غلبه چالير، ظولم و عدالتسيزليک قينانير و محکوم ائديلير.
موعيين بير دؤورون اينام، دوشونجه سي تأثيرينده و خالق باجاريغي ايله يارانان و گليشه ن داستانين داشيديغي فيکيرلر، دوشونجه لر و ايناملارا اساسلاناراق اونا يارانما دؤورو تعيين ائتمکدن واز گئچير، يالنيز داستانين ديلينين قورولوشو باره ده بير سيرا بيلگي وئرمه يه قناعت ائديريک.
ديليميزده جمع شکيلچيلري قالين سؤزلرده «لار»، اينجه سؤزلرده «لر» کيمي ايشله نيرسه، خوراسان تورکلرينه عاييد اولان بو داستانلاردا اينجه سؤزلرين جمع شکيلچيسي تانينان«لر» اکيندن هئچ بير ايز يوخدور؛ دئمک هم اينجه لرده، هم ده قالينلاردا بو اک «لار» کيمي ايفاده اولونور. بو شئعر نومونه لرينه ديققت ائدين:
گوئيا اول غمزه سي اوخ، لبلاري ياقوت ميثال، چون قارالميش قاشلاري اول يايه دوشدي گوزلاريم.
و يا:
دونمه نم سندن پريم مونجه جفالار وئرسه لار، کول-ي عالم ديولاري قصديمه بير گون گلسه لار.
هابئله:
قاچوب چيخديم اللارينگدن (اللريندن)، سنينگ يارين من دگيلم.
يئنه ده:
يئنگي باشدن باشيم قالدي دردلاره، گل خبر وئر شهر-ي سبزينگ يوليني. گوزيم قالدي توزانلاره، گردلاره، گل خبر وئر شهر- سبزينگ يوليني.
بو نثر پارچالاريندا دا همين اولايلار ايله قارشيلاشيريق:
بير طرفدن بولبوللار چه- چه اوردي و قوشلار سايرشورديلار و کوشکلار هر طرفدن بنا قيلميشديلار. . . البتته شاه بهرام بو سوزلاري ديياندان سونگ. . . بو پري زادلار و عيفريتلار هاموسي کي خيدمتده ديلار. . . . ديو هامو او خلعتلاري شاه بهرامه باغيشلادي.
جمع شکيلچيلرينين هاميسينين قالين گئتدييينين عکسينه اولاراق، سسليلري يووارلاق اولمايان فئعللر و ايسملر اينجه سسلي ايله سونا چاتير و يا سون سسليسي اينجه اولور. آشاغيداکي اؤرنه کلره ديققت يئتيرين:
- «صبر و قراريم قالمه دي»، «مني قويمهسن آزارده»، «علي ذولفيقارين چالسم»، «آغي قوشا- آشه بير گون»، «آغ يوزه عاشيقم، گولگون ينقاغه (ياناغا)»، «يئددي قات آسمانده اولسه مطلبينگ»، «گئتمگيمي گوزله کي، شهر-ي سبزده تاپرسن»، «اول پريزاددور سوداگره ياراشمز». - «توي قيلارمن= توي ائله ييرم».
خوراسان تورکلري ديلينده «نون- غونه» بول- بول ايشله نير. گؤسته رديييميز شئعر و نثر نومونه لرينده گؤرودويونوز کيمي، «اللارينگدن= اللريندن»، «سنينگ»= سنين، «يارينگ»= يارين، «يوللارينگدان»= يوللاريندان، «سونگ»= سون و . . .
تورکجه ميزده گئچميش دؤورلرده ايشله نه ره ک ايندي يئرلريني باشقا سؤزلره و بعضن فارس و عرب سؤزلرينه وئرميش سؤزلر خوراساندا ايندي ده ايشله نمکده ديرلر.
مثلن: «اولوس»= خالق، ائل بورده يوخدور بير انيسيم- مونيسيم، ويلايتده قالدي ائليم، اولوسيم.
هابئله: «گورک»= گؤزه ل، ياخشي، اوغورلو بو سؤزه آرتيق اسکي متنلرده و داها چوخ دده قورقود کيتابيندا راست گليريک؛ اؤرنه ک اولاراق: - «يوجالاردان يوجاسان، کيمسه بيلمه ز نئجه سه ن گؤرکلو تانري»!. . . . - «برو گلگيل سالور بگي، سالور گؤرکي»!
سؤزو گئده ن بو داستاندا دا: گوزي دوشدي چونکي بانو حوسنه بو شاه بهرامينگ، جومله عالم گورکي اول سولطانه عاشيق اولميشم.
«اورماق»= وورماق سؤزونو ده اسکي متنلرده او جومله دن دده قورقود کيتابيندا داها چوخ گؤروروک، دده قورقود کيتابيندان نومونه لر:
- «اوروشمادين، ساواشمادين آلي وئره ييم»= ووروشماميش، ساواشماميش آليب وئريم. - «الين بؤگرينه اورار آييدار»= اليني بويرونه وورار سويله يه ر. - «بير تاما ديره ک اورارلار، اول تاما تاياق اولور»= بير داما ديره ک وورارلار، اول داما داياق اولار.
بو داستاندان ايسه آشاغيداکي ميصراعلار و جومله لر اؤرنه ک اولا بيله ر:
شرمسيز شوم قحبه فلک، طفره اورر (وورار) ايشيميزه. قصد ائديب چيخميش منيم قلبيمه خنجر اوره لي، گونبهگون بير کافر-ي خوبرويه دوشدي گوزلاريم. عود و عنبر دوداقلارينه اوروب= عود و عنبر دوداقلارينا ووروب.
دده قورقود کيتابي و باشقا اسکي متنلريميزده هم ده تورکييه ده ايشله نه ن «ايلتمک» عيبارهسي خوراساندا دا ايرتمک شکلينده ايشله کدير، مثلن:
حوکم ائله دي بو بي نمکي بئله ايرتوب يوخارو کي= حوکم ائله دي بو نانکورو بئله يوخارييا قالديرين کي... تا ايرتوب شهر-ي سبزي نيشان وئروم= تا ايلتيب (قاباغا آپاريب) شهر-ي سبز نيشان وئريم. ياخينا ايشاره عوضلييي اولان «بو» عيبارتي بعضن «مو» شکيلينده ايشله نير، مثلن:
موندان اونگراق مني بو يئره گتورسه يدينگ= بوندان قاباق مني بورايا گتيره يدين. موني دئيوب دوردي= بونو دئييب دوردو. من بانو حوسني گوروب و عاشيقليغيمي مونه اظهار ائدوم= من بانو حوسنو گؤروب، وورغونلوغومو بونا بلله نديريم.
بو کيمي اولاي يعني «بو» سؤزونون بعضن «مو» اولماسي دده قورقود کيتابيندا دا گؤرونور: خانيم، موني منه وئرين= ائي خان، بونو منه وئرين. موني منه نچون دئمه زدين= بونو نييه منه دئميردين؟
تورکييه`ده و اسکي آذربايجان متنلرينده ايشله ندييي کيمي خوراساندا «بو» عوضلييي بعضن «شو»، بعضن ده «شول» بعضن ده «بو» کيمي مئيدانا چيخير. «ائتمک» و «ائله مک» فئعلي آرتيق «قيلماق» کيمي ايشله نير، مثلن:
هاموسين تماشا قيلوب= هاميسينا تماشا ائله ييب. اونون بير پريسي وار، بيزه گوندروبدور کي،- توي قيلارمن، گلون!= اونون بير پريسي واردير، (اونو) بيزه گؤنده ريب (و خبر ائيله ييبدير) کي، من توي ائيله ييره م، (سيز ده تويا) گلين!
«ديب» سؤزونده «ب» سسي «و» سسينه چئوريلير، ديققت ائدين:
بير گول آغاچي نين ديوينده گول تک يکه ياتوب. شاه بهرام گول بوته نين ديويندن چيخدي.
آذربايجان`دا، فئعللرده بيرينجي تک شخصي ايفاده ائده ن شکيلچي « م- اٰم» و بيرينجي جمع شخصي ايفاده ائده ن شکيلچي «ايک- ايق» خوراساندا «من» و «ميز» شکلينده ايشله نمکده دير. مثلن: «توي ائيله ييره م» عيباره سي «توي قيلارمن» و «سيغينيريق» عيباره سي «سيغينورميز» اولور. هابئله «سني اؤز ويلايتينه يئتيره ره م» جومله سي «سني اؤز ويلايتينگه يتتوررمن» کيمي، «يالواريريق او آللاهين اؤزونه» ايفاده سي «يالوارورميز شو آللاهينگ اوزينه» کيمي سؤيله نير.
بعضي لوغتلرده ده بعضي سسلر ده ييشير مثلن: «گزه ر»= دولانار سؤزو «گيزر» و «ازر» سؤزو «ايزر» شکلينده ايفاده اولونور. بعضن «او- o» سسي يئريني «بو- bo» سسلرينه وئرير، مثلن:
گر گرک بولسه بو جان= اگر بو جان گره ک اولسا. ديلچيليک باخيمندان بو کيمي ماراقلي قايدالاري نه قده ر دئسه ن تاپماق اولار. اوميد ائديريک کي، ديلچي عاليملريميز ديليميزين بو قولونون اؤزه لليکلري اوزره داها عئلمي و يئتکين بيلگيلر الده ائده ره ک اوخوجولارا چاتديرالار.
posted by 3:30 PM
خوراسان تورکلري فولکلوروندان: زين العرب - محمّدحنيفه داستاني
ح. م. گونئيلي
نوت: بو يازي سؤزموز يازيمي اساسيندا كؤنوت (ائديت) ائديلميشدير. مئهران باهارلي
خوراسان تورکلري فولکلوروندان: زين العرب - محمّدحنيفه داستاني
ح. م. گونئيلي
فولکلور، تاريخ دئييلسه، اهممييت باخيميندان تاريخدن دالي قالان دا دئييلدير. بير ميللتين تاريخي، اونون گئچميشي، هارادان گلدييي، هانسي ميللي- سيياسي- ايجتيماعي قهرمانلاري بسله دييي، هانسي حاکيمييتلري قوردوغو، بير سؤزله اونون حياتي و آرخادا قويدوغو انيشلي- يوخوشلو دؤورلر، تاريخين صحيفه لرينده سيرالانير. هر بير اولايين باش وئردييي اوندا موعيينله شديريليرسه، فولکلور دا بير آري- دورو آينا کيمي اونون گئچميشيني و چوخ اوزاق گئچميشلردن بو گونه کيمي سوردويو حياتيني، ياراديجيليغيني، چئشيدلي دؤورلرده نه لره اينانديغي و نه لره تاپينديغيني، نه لر آرزولاديغي و نه لره اومود بسله ديييني، عادت- عنعنه لريني و بوتون ناييلييتلر و ناکامليقلاريني آچيق- آيدين گؤسته ره بيلير.
تاريخي، حاکيملر اؤز مصلحتلرينه گؤره يازير و يا يازديراراق، اوندا بير چوخ حقيقتدن اوزاق و مصلحتي يالانلارا يول وئرير. چوخلو حقيقتلري قلمدن ساليرلارسا، فولکلور خاصص بير آداملارين اولماديغي اوچون و خاصص بير آداملار طرفيندن يييه له نمه دييينين اوجوندان بعضي- بعضي بولانمالار، تحريفلر و يوخلوقلارا اوغرامايير و ميللتين گئچميشيني، داها دا دوغرو و اولدوغو کيمي گؤسته رير. دئمک بير ميللتين گئچميشيني و کيمليييني اؤيره نمک ايسته يه نلر، اونون تاريخي ايله برابر فولکلورونو دا ديققتله اينجه له مه لي و اؤيره نمه ليديرلر؛ بونا گؤره کي، تاريخده دانيلان، ساخلانيلمايان، سالينيب ايتيريله ن حقيقتلرين چوخونو، عوموم خالق طرفيندن يارانميش، هئچ بير يوخ ائديلمه و ده ييشيلمه يه اوغراماميش، سسسيز، صداسيز ياشاماميش و گليشميش فولکلوردا تاپماق اولار.
فولکلوريک مووضوعلارين هئچ بيريسينين آلتيندا موعيين بير ياراديجينين ايمضاسيني گؤره بيلمه سه ک ده، اونو اينجه له مکده و ديققتله آراشديرديقدا، هئچ اولماسا ياراديجيسينين نه فيکيرلر داشيديغيني، نه يه اينانديغيني، نه لره اومود بسله ديييني و نه لردن قاچديغيني و چکينديييني، اونون ياراديجيليق گوجونو و بير سؤزله اونون کيمليييني اؤيره نه بيله ريک. هابئله اثرين هانسي خالقين اولدوغو و يا هانسي خالقين مدنييتي تاثيرينده يارانديغيني دا باشا دوشمک اولار.
بو قونودا بو گونه قده ر سؤزو- صؤحبتي داها دا آز گئتميش خوراسان تورکلرينين فولکلوريک داستانلارينين بيريندن سؤز آچاراق آزربايجان و آزربايجانلا قونشو اولان ايالتلر و ويلايتلرده يارانيب- ياشاميش، گليشميش و عاليملر طرفيندن آز- چوخ آراشديريلميش فولکلوريک سؤلچه کلر ايله بو داستانين چئشيتلي فرقلريني بير آز گؤزدن گئچيره ره ک، اوندا اولان اؤزه لليکلردن سوز آچاجاغيق.
داستان زين العرب آدلي قيٌز ايله محمد حنيفه آدلي اوغلانين ليريک، عئين حالدا ديني- حماسي داستانيدير. داستانين اليازماسي هيجري قمري تاريخي ايله ۱۳۵۹ (ميلادي۱۹۳۹)- جو ايلده «گول محمد» اوغلو ملاّ «محمد ابراهيم شارعي» آدلي کاتيب طرفيندن قلمه آلينميشدير. قوچان شهريستانينين «علي آباد» کنديندن اولان بو کيشي، سؤزو گئده ن اثري اوغلو محمدرضا`نين آدينا تأليف ائتميشدير.
اثرين ديلي آزربايجان تورکجه سينين خوراسان لهجه سي اولاراق، باشلانيشي و سونو عربجه بير ايصطيلاح، سونو ايسه عربجه بير جومله ايله بيتير. يعني «هذا کتاب زين العرب» ايله باشلانان کيتاب، «تمّت الکتاب بعون المَلِکِ¬ الوهّاب في هجرت النبوّت صلّي اللهِ عليه و آلِهِ و سَلََّم في سنـه ۱۳۵۹ ق» جومله سي ايله سونا چاتير.
داستاندا، شيعه لرين بيرينجي ايمامي حضرت علي (ع)ين، حنيفه آدلي قادينيندان اولان اوغلو محمد حنيفه زين العرب آدلي بير قيزي يوخودا گؤرور. اونا وورولور، اونون آردينجا اوزاق- اوزاق ائللره گئدير، دؤيوشور، ساواشير، بير چوخ کافيرلري موسلمان ائده بيلير، نهايتده ايسته دييي قيزي آليب مدينه شهه رينه دؤنور.
سؤلچه ک، ايمام علي حضرتلرينين اوغلونا عاييد اولاراق، يئري گلديکده داستان اؤزونو ايمامين اؤزونون و اوغلانلاري ايمام حسن و ايمام حوسئين (ع)ين، هابئله ايمامين حيات يولداشلارينين ديلينجه قوشولان شئعرلره راست گليريک.
داستانين متني و چئشيتلي وزنلرده يازيلان شئعرلر، ديل، سؤزجوک و قيرامئر باخيميندان چوخ ماراقلي، ديققته لاييقدير. چئشيدلي شئعرلر و متندن بير نئچه جومله ني اوخوماقلا، اونلاردا اولان سؤزجوکلر و قيرامئر خوصوصييتلري ايله بير آز تانيش اولماق اولار:
آت قويله يوب اوخلار آتيم، غزال قويليب غولان دوتيم. گئدوب خوداني يـاد ائـديم، باشقه- باشقه ديار ايستاب.
باشقا بير شئعرده: شهزاده محمّــد دئدي بو سوزي، قارداشلاريم حقّه تاپشورديم سيزي. شول چپ يوله روان ائدينگ سيز بيزي، اوزلانوب رخشيمي سورماغه کونگلوم.
و يا: زين العرب گــوروب قد- نهالينگ، ديلايوب ايستر حقدن کمالينگ.
و: مست و حئيران اولوب بيلماديم اوزوم، من کيمه آييتيم اَلَمليک سوزيم؟
و بو جومله ده: «بو طرفدن کافرلار «لات و منات»دان مدد ديلاديلار».
گؤسته ريله ن اؤرنه کلرده و گؤسته رمه يه ائحتيياج دويماديغيميز چوخلو ميصراعلار و جومله لرده ايشله نه ن باشقه، شول، اوزلانوب، آييتيم، ديلايوب، ديلاديلار، ايستاب کيمي سؤزجوکلر، ايندي آزربايجان تورکلرينين اکثرييتيني تشکيل ائده ن جنوبي آزربايجان و ايران`ين اورتا تورکلرينين فولکلوريک اثرلرينده گؤزه چارپمايير، بونلارين بعضيسي شيمالي آزربايجان، و تورکييه`ده، بعضيسي ده هاميميزا عاييد اولان و تخمينن مين ايل بوندان قاباق قلمه آلينان دده قورقود کيتابي و بو کيمي اسکي آبيده لريميزده گؤزه ده يير.
اليميزده اولان و اؤيره نديييميز فولکلوريک اثرلرده آرتيق قوشما و گرايلي وزنلرينده يازيلان شئعرلر ايله قارشيلاشيريقسا، سؤزو گئده ن داستاندا و خوراسان تورکلرينين باشقا فولکلوريک داستانلاريندا چوخلو عروض وزنلرينده قوشولان شئعرلره راست گليريک، همين داستاندا اولان عروض شئعرلردن نئچه بئيت گؤسته رمکله بو ايدديعاميزي ثوبوت ائتمک ايسته ييريک:
نه مطلب وار، نه مقصودينگ، نه حالت بئيله فرزنديم، گوزيمينگ روشني، درديمه درمانيم، جيگر بنديم.
باشقا بير شئعردن: من گيريفتار-ي بلايم، يار، سنسيز نئيله يوم؟ اولدي بو گول تک تنيم افکار، سنسيز نئيله يوم؟
آيري بير شئعردن: سونبول، ساچينگي ترپَت، عالـم موعطّـر اولسون، گول، يارپاغينگي سيلکين، سبزّ و منـوّر اولسون. توک شبنمينگي گردون، گول يارپاغي تر اولسون، زين العربي ايستاب، شهزاده خاني گلدي.
يئنه ده: حنيفــه گلـدي دوولتخانة عالي مقامينگه، موراديم وئرمه سنگ يانينگاجا قيل، يا رسول الله. ضريح و پاک مرقدده محمد اوغلوم ايسترمن، بو درگاه-ي نوبووّتده عطـــا قيٌل، رسول الله.
گئچه ن سطيرلر و صحيفه لرده گؤسته ريله ن و يئنه ده گؤسته ره جه ييميز ميصراعلاردا دويولان کيمي، «غونّه نونلار» خوراساندا، آزربايجان تورکجه سيله دانيشان تورکلرين ديلينده ايندي ده ايشله نمکده دير. آشاغيداکي ميصراعلاردا بو حقيقتي داها آرتيق دويماق اولور.
شهزاده دئر، منينگ پنديم آلمه سنگ، پيغمبر دينيني قبول قيلمـــه سنگ، حق رسولينگ بويروغينه گلمـاسنگ، اوز جانينگه اوزين زيان ائيلارسن.
بو ميصراعلاردا گؤردويونوز کيمي خوراساندا ياشايان سويداشلاريميزين ديلينده آرديجيلليق قايدالاري پوزولور؛ يعني چوخلو اينجه سسلي ايله باشلانان کلمه لرين قالين سسليلرله بيتمه سي، قالين سسليلرله باشلانانلارين اينجه سسليلرله سونا چاتماسي، هابئله يووارلاق سسليلرين يئرينه دوز سسليلرين گئچمه سي و همين حاديثه نين عکسي، بو اثرين بوتون سطيرلرينده گؤرونمکده دير. آنجاق بو قانون پوزولماق ائله بئله هر نئجه گلدي دئييل، ذاتن موعيين قايدا- قانونلارا اساسلانماقدادير. داها دوغروسو ديليميزين بيزده ايشله نه ن قانونلاري گؤزله نمه ييرسه، اؤزونه مخصوص قانونلار ديققتله ايزله نير. بو حقيقتي آشاغيداکي بئيتلرده چوخ ياخشي دويماق اولار:
کافيرلار پنديني آلمه، اوزينگي موبتلا قيلمه، عنقا کافير ايلان اولمه، بو شاه- مردان سنينگدور.
هابئله: موسافير اولونجه غوربت ائللاره، يالقوز گئدوب دوشدينگ اوزون يوللاره، نظر ائدوب باخدينگ اوزاق چوللاره، من نئچون قوربانينگ اولمه دوم سنينگ.
اوخودوغونوز بو ميصراعلاردا گؤردويونوز کيمي، اونلارين ديلينده کؤکلره آرتيريلان جمع شکيلچيلري ده عومومييتله قالين سسلي سسلرله قورولور، يعني هم «لار» هم ده «لر» گلمه لي يئرلرده يالنيز «لار» شکيلچيسي ايله قارشيلاشيريق. بو دا اؤزو بير قانوندور و هئچ يئرده پوزولمايير. آشاغيداکي جومله لره ديققت ائدين:
«شاه مردان بو سوزلاري ائشيتوب. . . . قارداشلاري دئديلار کي. . . » شهزاده لار، شهزاده محمدينگ ... ائدن واقيعه-لاريني و گورن جور- جفالاريني بير- بير بيان قيلديلار.
هابئله بو ميصراعلاردا:
نئچچه واخدور من او کافيرلارله اولدوم همنيشيــن، بير خودانينگ حورمتي دئب، وئرديلار منگا يمين.
يوخاريدا سؤزو گئده ن قانونا اساسن «له- لا- ايله- ايلا» شکيلچيلري ده «لان» شکيلينه چئوريلير. ميثال اولاراق:
جفـا ايستـاب وفا ايلان، وفــا ايستـاب جفا ايلان گئدوب بيـر ديلروبا ايلان، اوزين دمساز ايستييوبــدور.
هابئله گل دعوا قيل منينـگ ايلان، اولمگيـن اورمــان ايچينده.
آشاغيدا گؤسته ريله ن:
اولورام، اولورم، آليرام، وورورام کيمي بيرينجي موفرد شخصه عاييد اولان و اينديکي زماني گؤسته ره ن فئعللر، اولورمن، اولورمن آليرمن، وورورمن و همين فئعللر جمع شکلينه دؤشه نده اولورميز، اولورميز، آليرميز، وورورميز شکلينه دوشورلر. بو عيبارتلري آشاغيداکي جومله ¬لر و ميصراعلاردا گؤره بيليريک:
. . . «خودايه بنده اولورمن و محمد مصطفييه اومّت اولورمن». . . . «دوشمن سنون اوستينگه هوجوم گتورسه، بير قاصيد گلسه مدينه يه، بيز حاضير اولورميز».
باشقا بير جومله ده: . . . «هاموميز سيزه غلامِ زر خريدميز.
هابئله بو ميصراعلاردا: من بو يولدا هر نه اولسم، اولارمن، اوزيمـي زيندانه سالسم، سالارمن.
ايشاره عوضليکلرينده بيزده ايشله نه ن «ب» سسينين «م» سسينه چئوريلمه سي ده گؤز اؤنونده دير. (بونده- مونده= بورادا، بورايا»، «بوني- موني= بونو».
ميثال: «. . . دئدي: اگر موني اولدورم نامردليک اولور.
و بو ميصراعلاردا: «بو عالي نسب مونده گيريفتار اولوبدور».
و: «مونده گلور، يا کي گلمس (گلمز) خودايم».
بعضي ايصطيلاحلار دا اؤزه ل بير قايدا ايله ايفاده اولورلار. مثلن بيزده «قولاق آسماق» ايصطيلاحي اونلاردا «قولاق سالماق» شکلينه چئوريلير، مثلن: «سوزيمه قولاق سال، من دئسم آدينگ».
و يا: علي(ع) دئير، قولاق سالگين سوزيمه، باشين قوتار، باخگين منينگ يوزيمه!
هابئله: قولاق سالوب املاق ائشيت سوزيمي، بو نئجه منزيلدور، بو نئجه جايدور؟
خوراسان تورکلرينين ديلينده بو نئچه صحيفه ده گؤسته رديييميز اؤزه لليکلر نه قده ر دئسه ن چوخدور و آللاه دئيه ن اولسا، سايين ديلچيلريميز بو ساحه ده چاليشاراق، ديليميزين بو قولونون دا ايشله نديکجه گليشمه سينين و بوگونکو دوروما چاتماسينين قايدا- قانونلاريني اوزه چيخاراجاقلار .
آرتيرمالييام کي، نشره حاضيرلاديغميز زين العرب- محمدحنيفه سؤلچه يي ايله بيرليکده همين سويداشلاريميزين باشقا بير سؤلچه کلريني ده ايشله ييب نشره حاضيرلاديق. هر ايکي داستاندا و هله حاضيرلاماقدا اولدوغوموز آيري بير سؤلچه کلرينده ده ديل قايدالاري عئيندير.
بو داستانلاردان حاضير ائتديييميز «شاه بهرام- بانو حوسن» و حاضيرلامادا اولدوغوموز «معصوم- افروز» داستانيدير. داستانلارين هر اوچونو رحمتليک موللا ابراهيم شارعي قلمه آلميش، آنجاق اونون اليازمالارينين فوتوشکيلي حورمتلي دوستوموز موهنديس سعيد تهرانيزاده`نين واسيطه سييله اليميزه چاتميشدير. موللا ابراهيم شارعي`نين روحونا شادليق، سايين تهرانيزاده`يه داها آرتيق اوغورلار و خوراسان`دا ياشايان سويداشلاريميزا بؤيوک تانري`دان خوش گونلر و آيدين گله جک ديله ييره م.
posted by 3:29 PM
Wednesday, April 23, 2008
موسيقي تركي خراسان
سما بابايي:موسيقي در استان خراسان، در حوزه فارسي، کردي (شاخه کرمانج) و ترکي وجود دارد. خراسان، همواره، سرزميني بوده است که در آنجا اساسا تفکر، گذشته دارد و مناسبات عقلي پيرامون هنر و مخصوصا شعر، موسيقي و رقص بارها به دوران طلايي و اعتلاي خود رسيده است و در دورههاي مختلف اين سرزمين شاهد رسيدن به قلههاي عرفان، شعر و موسيقي و نمايشهاي آييني بودهايم. جنبههاي ديگر هنر، مثل معماري، يا هنرهاي ديداري نيز در آنجا قابل جست و جوست، اما درباره موضوع موسيقي اين سرزمين و همچنين شخصيت موسيقايي "حاج قربان سليماني" که به تازگي درگذشته است، با دکتر «حميدرضا اردلان»،پژوهشگرو مدرس دانشگاه،به گفت و گو نشستهايم.
جايگاه حاج قربان سليماني را در موردموسيقي خراسان چگونه ميبينيد؟
حاج قربان سليماني در شاخه موسيقي ترکي درجه بخشي داشت. ميدانيم که «بخشي»ها لقب موسيقيدانان ترک در شمال خراسان و برخي نقاط ديگر است. قبل از او، در حوزه زبان ترکي،اساتيد بسيار سترگي مثل«محمد يگانه»، «اوليا قلي»، «مختار زنبيل باف» و... ظهور کرده بودند. "حاج قربان" در دورهاي ظهور کرد که اين بزرگان ديگر در آن سرزمين در قيد حيات نبودند، بنابراين، او قابل قياس با دوران خويش است. شايد آخرين راوي اصيل و داناي موسيقي ترکهاي شمال خراسان همين "حاج قربان" باشد، اما به لحاظ فني و دانش جزيي در موسيقي، اقتدار موسيقي ترکها يک سطحي فراتر از آن چيزي است که ما درباره "حاج قربان" تصور ميکنيم. من براي حاج قربان آن چنان تاسف نميخورم؛ چرا که او سفرهاي بيشماري به نقاط مختلف ايران و جهان داشت و غلب آثارش بارها ضبط شده و هر يک از مقامهاي موسيقايي او در جشنوارهها و دايره پژوهش بارها مورد بررسي قرار گرفته است. مجموع اين عوامل باعث شده که دانش ما نسبت به موسيقي حاج قربان اندک نباشد. اين در حالي است که راجع به بسياري از موسيقيدانان برجسته ترکهاي شمال خراسان اطلاعات اندکي در دست داريم.
و توجه به درگذشت او در رسانههاي مکتوب و ديداري و بازتابي که اين مساله داشت، به همين خاطر رخ داد؟
امپرياليسم جهاني در آمريکاي لاتين سلطه فراواني داشت و يکي از تمثيلهاي سلطهگري آنان کشتن «چهگوارا» بود. بعدها ما شاهد اين بوديم که همان رشتهاي که سبب کشتن اين انقلابي شد، تيشرتهايي با عکس او چاپ و او را تبديل به يک چهره تبليغي و سرمايهاي کردند. در طول اين سالها کمتر کسي به ما زنگ زد که موسيقي شمال خراسان چه ويژگيهايي دارد، اما بعد از درگذشت "حاج قربان"، دهها ژورناليست و رسانه تلفن کردند و در همان لحظه مطلبي ميخواستند، در حالي که کسي به اين مساله توجه ندارد که پرداختن به اين مسايل نميتواند با عجله صورت گيرد، همان طور که در يکي از روزنامههاي صبح عکس "حاج نور محمد درپور" را به جاي "حاج قربان" چاپ کردند و اين نشان ميدهد که هنوز در رسانهها هيچ شناخت عميقي نسبت به اين موسيقيدان بزرگ وجود ندارد. اين در حالي است که به طور کلي درباره "حاج قربان" دانش کافي وجود دارد، به خصوص آنکه فرزند ايشان در قيد حيات هستند و تمام اجزا و زندگي پدر و استاد خود را هنوز ميتوانند تعريف و آن را اجرا کنند.
پس چرا گفته ميشود که "حاج قربان" آخرين بخشي شمال خراسان است؟
من باز ارجاعي به "چهگوارا" ميدهم. دردنياي امروز، اين هم جنسي از پرداختن به موضوعات است. اساسا موسيقي و ديگر هنرها وابسته به افراد نيستند. ما به طور نسبي ميتوانيم بگوييم که درگذشت "حاج قربان" لطمه بزرگي بود، اما نميتوانيم بگوييم تاريخ موسيقي شمال خراسان به پايان خود رسيد. علاوه بر فرزند "حاج قربان"، کسان ديگري هستند که در شمال خراسان هنوز ساز ميزنند که هم اکنون ناشناخته هستند، اما دانششان کمتر از "حاج قربان" نيست. شايد جواب درست اين باشد که شرايط زيست موسيقي شمال خراسان مانند بقيه موسيقي سرزمين ايران نامناسب و شکننده است.
ويژگيهاي موسيقي شمال خراسان در بخش ترکي چيست و اينکه "حاج قربان" کجاي اين موضوع قرار ميگيرد؟
موسيقي ترکها، تاثير پذيري عميقي از موسيقي قديم خرسان دارد؛ همان موسيقياي که متکي بر ساز دوتار يا تنبور خراسان بوده است. اين سازها به لحاظ گذشته و نقشي که در موسيقي براي آنان قايل هستيم و همچنين اندازهگيري کمي فواصل موسيقي در نزد فارابي و اغلب موسيقيدانان قديم ايران مورد توجه بوده است. از طرفي تنبور خراسان، يا دو تار، در انطباق با تنبور قديم ايران نزديکيهاي فراواني دارد. به عنوان مثال ميشودبه حداقل چهار دستان مهم و همصدا با موسيقي قديم تنبور اشاره کرد که بقيه فواصل در نسبت به آن سنجيده ميشوند. موسيقي ترکها بر موسيقي کردهاي کرمانج تاثير گذاشته و هم از آن تاثير گرفته است، بنابراين ما در موسيقي خراسان ميتوانيم يک مثلث با سه راس موسيقي فارسيزبانان، کردهاي کرمانج و ترکها را ترسيم کنيم که راس بالايي آن موسيقي قديم خراسان که يکي از انواع موسيقي قديم ايران است، قرار دارد. "حاج قربان" هم به موسيقي کردها تسلط داشت و هم موسيقي فارسيزبانان خراسان را درک ميکرد. علاوه بر اين، همنشين برخي از بخشيهاي بزرگ مانند "محمد يگانه" بوده ست. او در دوره موسيقي کلاسيک خراسان يک نمونه قابل استناد به شمار ميرود. دايره اجراهاي حاج قربان، اين مقامها و عناوين بسياري را در بر ميگرفت که از جمله آنان ميتوان به منظومههايي چون «غريب شاه صنم»، «کوراوغلي»، «اصلي و کرم»، «يوسف و زليخا» و نظاير آن اشاره کرد.در حوزه مقامهاي موسيقايي و با موضوع مدح انبيا و اوليا، پنديات و روايات و...، «مصطفي سندن مدد»، «تجنيس»، «ذوالفقاري»، «باش حسينيها»، «جعفرقلي» و... نيز تبحر داشت و همچنين در جنس ديگري از مقامها چون «جباره»، «گرايلي»، «حج قلاق»، «الله مزار» و «دوشور مه» نيز استادي بلامنازع بود.
حاج قربان البته در بحر طويل نيز زبانزد بود. يادآوري ميکنم او در اجراهايش آميزهاي از موسيقي کرمانجها وترکها را اجرا ميکرد و حتي موسيقي خرسان قديم را. علاوه بر آن، در شيوه اجرا، حاج قربان داناي به اجراي تقطيعهاي شعري و موسيقايي بود. اين نوع تقطيع با ايجاد سکوت، بدون قطع صدا ارتباط پيدا ميکند که تعبيري از سکوت دروني ساز است. ويژگي ديگر وي انطباق آواز و صداي ساز بود؛ اگر چه در موسيقي مقامياين انطباق به خودي خود داراي ارجمندي صرف نيست، اما هنگاميکه صفات و ويژگيهاي ديگر در يک بخش جمع ميشود، تبديل به نقطه قوت ميشود. شايد موسيقي ما در دوره معاصر و مخصوصا در يک دهه اخير نتوانسته باشد با هجوم تکنولوژي رويارويي کرده و خود را آداپته يا هضم کند. ما ميدانيم که موسيقيهايي که در نواحي مختلف ايران وجود دارد، انطباق عين به عين با موسيقي چند صد سال قبل ندارد. به عنوان مثال، از طريق واژگان، برخي از تغييرها قابل شناسايي است. واژه تفنگ برنو در موسيقي لرستان از اين دست است. در نتيجه متوجه ميشويم که زبان و جنس اين نوع موسيقي تغيير کرده است و در جهت انطباق با ذهن جمعي دوران خود گام برداشته است.
به نظر ميرسد که حاج قربان توانسته بود بر اين هجوم فايق آيد و اين رمز موفقيتش است،اين طور نيست؟
موسيقي مقاميما موسيقي آييني است و بايد زماني ظهور کند که يک آيين در جريان است؛ يعني آييني که با موسيقي نسبت دارد، نه آييني که بي نسبت است يا در جشنوارهاي که اين نوع موسيقي در آن جنبه تزييني دارد. حاج قربان سليماني به خوبي از ادراکي حقيقي که براي يک نوازنده موقعيتشناس ميتوانيم، قايل شويم، برخوردار بود و موفق شد صورت موسيقي خراسان را در ايران و جهان معرفي کند.
منظورتان از صورت چيست؟ يعني محتواي آن را بيان نکرد؟
بنده عرض کردم که معني موسيقي مقاميما در آيينها ظهور پيدا ميکند و اين موسيقي، موسيقي آييني است. در واژه آيين، موضوعيت مويهگري حتي درمراسم شادي، نقطه مرکزي است.اين مويهگري، به استناد متون با ميت (myth) و ميتولوژي همريشه است. هنگاميکه ساخت تجلي اين جنس موسيقي تغيير ميکند، الزاما درون و معنياش همراه او نميشود و در يک مکان ديگر، حداکثر چيزي که به دست ميآيد، صورت آن مقامها در موسيقي و ديگر هنرهاست.
آيا حاج قربان هرگز اين محتوا را بروز نميداده است؟ اگر اين گونه است، پس اين جامعه چه چيز از او شنيده که تا اين اندازه متاثر از درگذشت اوست؟
زماني استاد بزرگي فرمودند که حاج قربان يکي از آخرين بازماندگان الحان موسيقي شمال خراسان است و بعد از او دهها محقق – ژورناليست اين حرف را تکرار کردند. به اين موضوع منش حاج قربان اضافه ميشودکه قدرت القاي داراييهاي موسيقي خراسان را داشت. اين منشمندي بيش ازاينکه موضوعات دروني موسيقي خراسان باشد، به آداب بخشيها در زندگي با مردم باز ميگردد. از اين طريق، بسياري اطمينان حاصل کردند که اين موسيقيداراي درون غني است. بسياري از اهالي ايران معاصر هرگز شاهنامه فردوسي را نخواندهاند، اما رستم را ميشناسند. پرسش اين جاست که آدها چه چيز ازرستم ميدانند؟ نوعي ذهنيت قهرمانپروري در ما ايرانيها هنوز زنده است که گاه با حقيقت مطابقت دارد و گاه ندارد.
اين معني کمرنگ بوده؟ اصلا نبوده يا اينکه تنها تصوري از يک مفهوم قلمداد ميشده است؟
در هنر، سه بار در حوزه حکمت و فلسفه به واژه «فرم» (FORM) اشاره شده است. اولين فرم، فرمياست که قبل از ارسطو تعريف شده و در آن کل جهان يک فرم است و در اين ميان بقيه آن چيزيکه خروج از جهان پيدا ميکند، با واژه هيولا يا هولي و هيلو (HILO) شناخته ميشده، واژه هيلومورفيسم اشاره به اهميت موضوع دارد.
فرم دوم بعد از ارسطو، به خصوص در مشرق زمين شکل گرفته است که در آن براي موضوعات عقلي و حتي اشيا صورت و معني قايل بودند. فرم سوم، بازگشت به مدرنيته در اجتماع و مدرنيزم در هنر دارد. اين فرم هم صورت را در بر ميگيرد هم محتوا را، بنابراين ديگر محتوايي در کار نيست، هر چه باشد مستتر و هويدا در فرم است. در حقيقت هيچ چيز در عالم نيست، مگر اين فرم. واژه فرماليسم وابسته به اين نحو تلقي است. ما حاج قربان را در نوع دوم معنايي يعني همان بحث صورت و معني ميتوانيم مورد دقت قرار دهيم. تصور من اين است، آن چيزي که از موسيقي مقاميما به خصوص در سه دهه اخير و به طور کلي موسيقي حاج قربان شناخته شده است، نوعي صورت پرستي اين جنس موسيقي است.
چه دليلي براي اين موضوع وجود دارد؟
اگر به موسيقيهاي تلويزيون و راديو گوش دهيد، متوجه خواهيد شد که شنيدار رجوع به جنس بسيار ضعيف و شايد پست از فرماليزم شنيداري دارد. در اين رسانهها ميتوان سلطه سازهاي الکترونيک را براي استفاده و ايجاد يک فضا بدون درک کاربرد آنها و انواع موسيقي ضعيفي که بيواسطه با موسيقي مقاميو رديفي ظهور کردهاند، مشاهده کرد و علاوه بر آن اجزايي از محتواي موسيقي گذشته ما در نمايش بيروني حذف شده است، آن هم در شرايطي که ميتوان گفت برخي سازها مانند دوتار در نزد اين موسيقيدانان داراي قداست و احترام ويژه است.تعبير ساده و کودکانه اين بحث اين است که: «اي حاج قربان، صداي ساز و آوازت را ميشنويم، ولي ساز زدنت را نميخواهيم ببينيم.» همزيستي برخي جريانات روشنفکري با اين درک از موسيقي جواب سوال شماست.
حاج قربان از معدود هنرمندان موسيقي نواحي بود که شانس اجراهاي متعدد در داخل و خارج از کشور و همکاري با هنرمندان موسيقي رديفي ايران را داشت، اين اتفاق چگونه رخ داد؟
همچون او براي خليفه غوثي- صاحب الحان خانقاهي – که چندي پيش فوت کردند، «شاه ميرزا مرادي» – سرنانواز بزرگ لرستان، «عاشق حسن اسکندري»، «شير محمد اسپندار» – دونلينواز برجسته بلوچ – نيز اين اتفاق افتاد که بتوانند گاهي صورتهايي از موسيقي نواحي ايران را به نمايش بگذارند. همه اينها در چند موضوع اشتراک دارند که ميتوان نتيجه گرفت اين خصلت ماخوذ از درون اين موسيقي مقامياست. جنس موسيقي به آنان تعليم داده تا به "ذات زنده" که اصطلاحا به آن "ذات حي" ميگويند، قانع باشند. اتفاقا ميخواهم عرض کنم بعد از آنکه چند نفر به اين درجه رسيدند، يک عادت بسيار ناپسند اگر آن را زيرکانه و عامدانه تلقي نکنيم، بهوجود آمد که با برجسته کردن اين چند نفر روي ظهور صدها موسيقيدان همطراز اينها در سراسر خاک ايران پا گذاشته شد. ماخودمان را در تبليغهاي افسارگسيخته و غلوهاي بيشمار براي تعداد انگشتشماري از موسيقيدانان صرف کرديم تا بقيه را نبينيم. وگرنه ميتوان از ارگانهاي مسوول پرسيد براي معيشت اينان، اجرا، ثبت و ضبط آثارشان چه اقداميشده است؟
posted by 11:56 AM
Wednesday, March 26, 2008
باباخان چاپوشلو از طائفه افشار ابيورد و دره گز
باباخانِ چاپوشْلو (د 1149ق/1736م)، از رجال و سرداران دورة نادرشاه افشار. وي ازتيرة چاپوشلو (چاوشلو)، از مهمترين شاخههاي طايفة استاجلو از طوايف قزلباش بود (دربارة اهميت تيرة چاپوشلو و مقايسة آن با القاب اشرافى اروپا، نك: دُن ژوان...، 46 ؛ مينورسكى، 193 )؛ چنانكه بيشترين و مهمترين امراي استاجلو نيز از اين تيره بودند (قاضى احمد، 1/89؛ اسكندربيك، 139؛ نيز نك: سومر، 197). اما با كنار گذاردن استاجلوها از قدرت در زمان شاه عباس اول صفوي، اين طايفه ديگر نتوانست موجوديت خود را به شكلى متمركز حفظ كند و حتى شماري از تيرههاي استاجلو، به ديگر طوايف قزلباش پيوستند (نك: همو، 196). به نظر مىرسد تيرة چاپوشلو نيز در جريان همين تغيير و تحول، به طايفة افشار ملحق شده باشد؛ چنانكه وقتى شاه عباس اول صفوي براي جلوگيري از حملة ازبكان به خراسان، شماري از ايلات ساكن آذربايجان، از جمله 500 ،4خانوار از طايفة افشار را به ابيورد و درهگز كوچانيد (محمدكاظم، 1/4- 5)، عدهاي از افشارها از جمله خانوادة نادر در منطقة چاپوشلو سكنى گزيدند (همو، 1/35، 161، 2/824).
باباخان از آغاز مبارزة نادر برضد افغانان، او را همراهى كرد و در نبرد مهماندوست (1142ق/1729م) كه در نزديكى دامغان روي داد و منجر به شكست اشرف افغان شد، وي يكى از سرداران سپاه نادر بود و پس از جنگ، چون ديگر امراي برجستة سپاه، مورد نوازش شاه صفوي طهماسب دوم قرار گرفت (همو، 1/112). وي همچنين در جنگهاي نادر، براي بيرون راندن نيروهاي عثمانى از خاك ايران، با او همراهى مىكرد (نك: همو، 1/259).
در جريان حملة نادر به بغداد و نخستين نبرد وي با احمدپاشا والى عثمانىِ بغداد، باباخان جلودار سپاه نادر بود و توانست بر درويش پاشا سردار عثمانى غلبه كند (همو، 1/258). به دنبال آن، با پيشروي به سوي بغداد، بابا خان در دو فرسنگى شهر، در كنار رود دجله اردو زد. چون محاصره بىنتيجه ماند، باباخان همراه نادر و عدهاي ديگر از لشكريان، براي كسب خبر از وضعيت دشمن، پنهانى در نيمة شب از طريق گذرگاهى از دجله عبور كردند (همو، 1/259-260).
در طى همين سالها، باباخان چاپوشلو كه به بيگلربيگى لرستان منصوب شده بود، چندبار شورش طوايف بختياري را سركوب كرد (نك: استرابادي، 188-189، 223، 245). از آنجا كه لرستان در آن ايام هممرز خاك عثمانى بود، توجه به آن ولايت اهميت اساسى داشت؛ از اينرو، انتصاب باباخان به اين مقام، از اعتبار و اقتدار وي حكايت مىكند.
پس از چندي، باباخان به رفع غائلة طايفة زند مأموريت يافت (1144ق/1731م) و با خدعه، مهديخان زند را فريفت و خان زند را كه به اميد دريافت الطاف نادري به نزد وي شتافته بود، دستگير كرد و به همراه حدود 400 تن از افراد طايفهاش به قتل رساند (ابوالحسن گلستانه، 146-147؛ نيز نك: موسوي، 5؛ استرابادي، 189) و بقية اعضاي خاندان زند را به خراسان كوچانيد و در منطقة دره گز ساكن نمود (موسوي، همانجا).
گفتنى است، در نبردي كه طى آن توپال عثمان پاشا سرعسكر عثمانى كشته شد (1145ق/1732م)، باباخان چاپوشلو، بيگلربيگى لرستان، دستور يافت تا در حوالى سامرا از دجله بگذرد، حِلّه، نجف و كربلا را تصرف كند و مانع رسيدن آزوقه و مهمات از بغداد براي سپاه عثمانى شود (استرابادي، 219؛ لاكهارت، .(74 وي نخست حله را متصرف شد، سپس شهرهاي مقدس ديگر آن ناحيه را تحت اختيار گرفت (استرابادي، 221؛ نيز نك: محمدكاظم، 1/334- 335).
همچنين نقش باباخان در محاصرة قلعة ايروان (استرابادي، 255) و تصرف گنجه (1147ق/1734م)، آنچنان موجب خشنودي نادر گرديد كه از وي رسماً تقدير كرد و او را «به اِصطناعت خسروانه» مفتخر ساخت (محمدكاظم، 1/409).
در ماجراي به تخت نشستن نادر در دشت مغان (1148ق/1735م)، باباخان خود را هواخواه جدي سلطنت نادر، و جان نثار وي معرفى كرد و نادرشاه نيز پس از تاجگذاري، حكومت ايالت مهم هرات را به باباخان سپرد (استرابادي، 273). نام و مهر باباخان چاپوشلو، در ميان نخستين امضا كنندگان وثيقهنامة دشت مغان به چشم مىخورد (نك: فلسفى، 69).
باباخان در لشكركشى برضد ابوالحسن خان والى متمرّد بلخ (نك: محمدكاظم، 2/481) و تسخير اين شهر (1149ق/1736م)، به فرمان نادرشاه، رضاقلى ميرزا فرزند ارشد شاه را همراهى مىكرد (همو، 2/483؛ نيز نك: لاكهارت، .(163-164 به دنبال آن، سپاه شاهزادة افشار پس از غلبه بر ابوالفيض خان فرمانرواي بخارا، قلعة شِلْدوك (يا شلوك) را در نزديكى قَرْشى به محاصره درآورد (محمدكاظم، 2/597 - 598؛ استرابادي، 295). در جريان اين محاصره، باباخان كشته، و پس از انتقال جسدش به مشهد در آستان قدس رضوي(ع) به خاك سپرده شد (محمدكاظم، 2/599؛ استرابادي، همانجا).
مآخذ: ابوالحسن گلستانه، مجمل التواريخ، به كوشش مدرس رضوي، تهران، 1344ش؛ استرابادي، محمدمهدي، جهانگشاي نادري، به كوشش عبدالله انوار، تهران، 1341ش؛ اسكندربيك منشى، عالم آراي عباسى، تهران، 1350ش؛ سومر، فاروق، نقش تركان آناطولى در تشكيل و توسعة دولت صفوي، ترجمة احسان اشراقى و محمدتقى امامى، تهران، 1371ش؛ فلسفى، نصرالله، هشت مقالة تاريخى و ادبى، تهران، 1330ش؛ قاضى احمد قمى، خلاصة التواريخ، به كوشش احسان اشراقى، تهران، 1359ش؛ محمدكاظم، عالم آراي نادري، به كوشش محمدامين رياحى، تهران، 1364ش؛ موسوي اصفهانى، محمدصادق، تاريخ گيتى گشا، تهران، 1363ش؛ نيز:
Don Juan of Persia, tr. G. Le Strange, London, 1926; Lockhart, L., Nadir Shah, London, 1938; Minorsky, V., Tadhkirat al - Mul = k, London, 1943. روزبه زرينكوب
posted by 10:39 AM
الغبيگ كورگان فرمانرواي خراسان
اُلُغْ بِيْگِ كورْگان (مق 853ق/1449م)، فرزند ارشد شاهرخ و نوة امير تيمور كورگان، فرمانرواي خراسان و شاهزادة هنرمند و هنرشناس تيموري. نام اصلى وي به نوشتة بيشتر تاريخنويسان محمد طَرَقاي (طرغاي يا ترقاي)، و به نوشتة برخى از تاريخنويسان عرب تِمُر (تيمور) بود و به احترام نيا يا نياي بزرگش (پدر تيمور)، «اولوغ (اُلُغ) بيگ» (= امير بزرگ) خوانده مىشد (فصيح، 3/136؛ خواندمير، حبيبالسير، 3/460؛ غفاري، 232؛ منجمباشى، 3/59؛ ابنتغريبردي، 3/92؛ ابن عماد، 7/275).
الغ بيگ در لشكركشى و دلاوري و فرمانروايى و پادشاهى طرفى چندان در خور نبست، اما در دانشوري، هنرمندي و دينداري، و دانشدوستى، هنر پروري و گردآوري و تشويق و گرامىداشتِ عالمان دين، هيأت، نجوم، هندسه و رياضى، تاريخنويسان، شاعران و صوفيان و ساختن مسجد، مدرسه، خانقاه و حمام و ترتيب رصد و تصنيف زيجنو، به شايستگى نامآور گرديد.
الغ بيگ در 796ق/1394م در سلطانيه از بطن گوهرشاد آغا زن هنردوست شاهرخ زاده شد؛ نيايش امير تيمور كورگان از همان آغاز دلبستگى خويش را بدو آشكار ساخت و به ميمنت ولادت وي گناه مفروض مردم ماردين را بخشيد و از كشتار آنان به شيوة معمول خود، چشم پوشيد. نگاهداري و پرورش الغ بيگ مانند چند نوة ديگر به سراي ملك خانيم، همسر بزرگ تيمور سپرده شد و همراه آن خاتون چند سال با اردوي سلطانى در آسياي صغير، آذربايجان و ولايات ديگر گردانيده، و اندكى پيش از ورود تيمور، به سمرقند برده شد (شرفالدين، 257آ، 432آ، 483ب؛ ميرخواند، 6/232، 288، 353، 388، 401؛ فصيح، خواندمير، غفاري، همانجاها).
در 807 ق/1404 م به فرمان اميرتيمور ، جشن عروسى بسيار با شكوهى براي الغ بيگ - كه 11 سال بيشتر نداشت - و چند تن از شاهزادگان در دشتِ كانِ گل سمرقند با حضور كلاويخو سفير اسپانيا برپا گرديد (شرفالدين، 461آ؛ ميرخواند، 6/478؛ تاج السلمانى، 15 ب؛ ابن عماد، 7/276؛ ابن عربشاه، 215؛ كلاويخو، 252) و پس از اندك زمانى حكومت قسمتهايى از ماوراءالنهر از جمله تاشكند و بناكت (نيكى) تا مرز چين به نام وي تعيين شد (تاجالسلمانى، 24ب؛ ميرخواند، 6/480).
در همان سال 807 ق تيمور كه آهنگ جنگ و لشكركشى به مغولستان را داشت، در اُترار درگذشت. در آن هنگام پير محمد نوه و جانشين برگزيدة او در قندهار افغانستان بود؛ شاهرخ پدر الغبيگ با سرنهادن به وصيت پدر و قبول جانشينى پيرمحمد، در هرات به حكومت پرداخت و شاهزاده خليل ميرزا پسر ميرانشاه در سمرقند بدون پايبندي بدان وصيت بر تخت فرمانروايى نشست (تاج السلمانى، 32آ، 42آ، 54آ، 60آ - ب؛ ميرخواند، 6/498 به بعد؛ خواندمير، همان، 3/540 به بعد).
پيرمحمد به غرب بازگشت و در جنگى كه ميان وي و خليل ميرزا درگرفت، به سختى شكست خورد. در اين جنگ الغ بيگ و اَتاكة (= اتابك روزگار سلجوقى) او شاه ملك نيز حضور داشتند. پيرمحمد از آن پس نيز دست كم با حمايت ظاهري شاهرخ تكاپويى كرد، اما به جايى نرسيد و اندكى بعد در رمضان 809 به دست يكى از اميران خويش كشته شد (فصيح، 3/167؛ تاجالسلمانى، 84 آ، 88ب - 139ب؛ ميرخواند، 6/535 -536).
شاهرخ در 808ق حكومتِاندخود و شبرغان، و در 809ق حكومت توس، خبوشان، كلات، ابيورد، نسا، يازر، سبزوار و نيشابور را به الغبيگ سپرد و با خليل ميرزا مدارا و آشتى كرد و سمرقند را به او واگذاشت. اميران از بدكرداريها و خوشگذرانيهاي خليل ميرزا ناخرسند بودند و برخى از آنان بر او شوريدند و او را دستگير و زندانى كردند. شاهرخ از اين خبر برآشفت و در 812ق/1409م به سمرقند لشكر كشيد و اميران را تنبيه كرد و خليل ميرزا را از بند رهانيد، اما از ابقاي او بر حكومت سمرقند خودداري كرد و حكومت ري و عراق عجم را به وي سپرد و فرزند ارشد خويش الغ بيگ را كه 16 سال بيش نداشت، به حكومت ماوراءالنهر و سمرقند گمارد و امير شاه ملك را همچنان همراه و كارگزار امور وي ساخت (فصيح، 3/195؛ ابن تغري بردي، 3/92؛ غفاري، 232؛ حافظ ابرو، 2/309؛ ميرخواند، 6/593؛ خواندمير، حبيبالسير، 3/581).
استقرار پادشاهى شاهرخ بر كشور، و حكومت الغبيگ بر ماوراءالنهر و سمرقند، سرآغاز دورة 38 سالة آرامش و امنيت نسبى بود؛ اگرچه الغبيگ در اين مدت چند درگيري با مغولان خاندان جغتاي پسر چنگيز داشت و چند بار به سرزمين آنان لشكر فرستاد و گاه خود نيز در آن لشكركشيها شركت جست، از جمله در 828ق/1425م به سرزمين آنان حمله برد و پس از جنگ و ستيزي تفوق يافت و غارت بسيار كرد و غنايم فراوان به دست آورد و بازگشت (فصيح، 3/256). باري ديگر پادشاه ازبك بَراق اُغلان در 830 ق به سغناق كه در قلمرو او بود، تاخت. الغبيگ از پدر مدد خواست؛ شاهرخ فرزند ديگر خود ميرزا محمد جوكى را همراه سپاهى به ياري او فرستاد. اميرزادگان شكست خوردند و سپاهيان مغول در ماوراءالنهر پراكنده شدند و دست به نهب و قتل و غارت يازيدند (عبدالرزاق، 2(1)/311-313). شاهرخ ناچار به تن خويش به سوي ماوراءالنهر شتافت و با رسيدن او به سمرقند مغولان بازپس نشستند، الغبيگ و برادرش از سوي شاهرخ به شدت سرزنش شدند، حتى الغ بيگ مدتى از حكومت ماوراءالنهر عزل شد، اما اندكى بعد خشم شاهرخ فرو نشست و او را به جاي خويش گمارد (همو، 2(1)/317- 318؛ حافظ ابرو، 2/882، 906؛ ميرخواند، 6/688).
اين درگيريهاي با فاصله در مدت دراز نمىتوانست سبب آشفتگى روزگار شود و آرامش را منقطع سازد؛ از آنرو، الغ بيگ بختيار و كامروا بود و توانست حلقة علمى و ادبى و هنري خويش را برپا سازد و دانشمندان علوم رياضى، هندسه، هيأت، نجوم و الهيات، و هنرمندانِ خطاط، تذهيبگر، جلدساز و كتابپرداز، و شاعران، صوفيان و عارفان را از 4 گوشة كشور به درگاه خويش در سمرقند فرا خواند و در اين مدت فقه، اصول، معانى و بيان، زبان، رياضى، هيأت و نجوم آموخت و قرآن مجيد را 6 ماهه از بر كرد، ابيات بسيار به ياد سپرد و در هنر شاعري خودي نمود. اما او بيش از هر چيز دلباختة هيأت و نجوم بود و آن دانش را نزد قاضىزادة رومى فرا گرفت. در 823ق/1420م در شمال شرقى سمرقند، در جايى كه پشته كوهك ناميده مىشد، رصدخانهاي عظيم ساخت و بيشتر به همت غياثالدين كاشانى و به ياري قاضىزادة رومى، معينالدين كاشانى و علاءالدين قوشچى - كه اين يك شاگرد او به شمار مىآمد و همواره الغبيگ او را فرزند خطاب مىكرد - رصد بست و زيج جديد خانى يا كورگانى يا الغ بيگى را نوشت و در همان سال مادر خويش گوهرشاد خاتون را - كه از او نيز آثار خير بسيار در هرات و مشهد به جاي مانده است - براي مشاهدة رصدخانه به سمرقند دعوت كرد (ابن تغري بردي، 3/92؛ عليشير، 125؛ غفاري، 232؛مجدي،948؛ جامى،146؛ مشكور،765، 840،860؛حافظابرو، 2/744؛ ابوطاهر، 157؛ ابن عماد، 7/276؛ دولتشاه، 273؛ بابر، گ 46ب). بازماندة رصدخانة الغبيگ در 1326ق/1908م در نزديكى سمرقند كشف شد (بارتولد، 68).
زيج او در جهان اسلام واپسين زيج بود و تا پيدايى دانش نجوم در غرب، زيج ديگري تصنيف نشد و همواره براساس آن تقويم استخراج مىگرديد. متن زيج الغ بيگ به همت و تصحيح سديو1 در 1847م، و ترجمة آن در 1853م در پاريس منتشر شده است (تقىزاده، 10/168، 169؛ VIII/995 , 1 .(EI
الغبيگ در همان سال (823 ق) مسجد، مدرسه، خانقاه و حمامى نيز در سمرقند ساخت و روستاها و املاك بسيار بر آنها وقف كرد. ظهيرالدين بابر بنيانگذار خاندان كورگانى (مغول) هند يك سده بعد چگونگى بناهاي ساخت الغبيگ در سمرقند را به تفصيل گزارش كرده است (گ 46ب 48آ). قاضىزادة رومى و الغبيگ در مدرسة سمرقند درس مىگفتهاند (ابوطاهر، 156-157؛ كيانى، 197).
الغ بيگ تأليف ديگري نيز در تاريخ خاندان فرزندان چهارگانة چنگيزخان به نام اُلوس اربعة چنگيزي داشته كه تاكنون نسخهاي از آن به دست نيامده است، اما نسخهاي از خلاصة آن با نام شجرة الاتراك در موزة بريتانيا موجود است (تقىزاده، 10/269؛ منزوي، 2/822).
در 25 ذيحجة 850 شاهرخ در ري بيمار شد و درگذشت (ابوبكر طهرانى، 292). با مرگ پدر دوران آرامش و آسايش الغ بيگ به سرآمد. او هم فرزند ارشد شاهرخ، و هم هنگام مرگ پدر يگانه فرزند ذكور بازماندة او بود، زيرا ديگر پسران او - سيورغتمش در 830ق، ابراهيم سلطان و بايسنقر ميرزا در 837ق، و ميرزا محمد جوكى در 848ق - پيش از پدر درگذشته بودند (خواندمير، حبيبالسير، 3/614، 623، 624، 634؛ قزوينى، 313، 314). از آن رو، وي جانشين پدر نيز به شمار مىآمد. اما شاهرخ در سفر بىبازگشت عراق عجم علاءالدوله پسر بايسنقر را به قائممقامى خويش در هرات نشانده بود. پس از مرگ شاهرخ، علاءالدوله به پشتيبانى جدة خويش گوهرشاد خاتون - كه به بايسنقر و فرزندانش بيشتر از فرزندان و نوادگان ديگر دلبستگى داشت - مدعى پادشاهى شد و در هرات بر تخت سلطنت نشست و بر سپاه زر و سيم فراوان بخشيد (ابوبكر طهرانى، 300).
الغ بيگ كه خود را جانشين پدر مىدانست (عبدالرزاق، 2(2-3)/ 933)، اين را برنتافت، سپاه را فراهم آورد و پس از دفع فتنة ابوبكر پسر جوكى مدعى ديگر پادشاهى، به سوي هرات لشكر كشيد، از آب آمويه گذشت، اما در بلخ خبر يافت كه فرزندش عبداللطيف در نيشابور به دست كسان علاءالدوله گرفتار آمده، و زندانى وي است. علاءالدوله نيز كه با سپاه رو به سوي او نهاده، و تا كنار رود مرغاب پيش آمده بود، دريافت كه برادرش ابوالقاسم بابر سركشى آغاز كرده، و از گرگان به سوي خراسان روان است. از آنرو، ميل جنگ در هر دو فروكش كرد و ميانشان صلحى در پيوست و عبداللطيف رها شد و نزد پدر باز آمد. علاءالدوله نيز با برادر خويش بابر، از در آشتى درآمد. اندكى بعد در 852ق/1448م جنگ ديگري ميان الغبيگ كه آهنگ هرات داشت، با علاءالدوله كه از هرات به مقابلة او شتافته بود، در محلى به نام ترناب در نزديكى هرات در گرفت و علاءالدوله به سختى شكست خورد و به مشهد گريخت.
الغبيگ به هرات درآمد و قلعة نَرهتو و قلعة اختيارالدين را گشود و به گنجينة زر و سيم پدر دست يافت. آنگاه پس از آنكه ميرزا يارعلى پسر اسكندر و نوة قرايوسف تركمان و سلطان ابوسعيد داروغه را در قلعة نرهتو به بند كشيد، در پى علاءالدوله به سوي گرگان لشكر كشيد، اما با دريافت پيشكشى و اظهار اطاعت ميرزا بابر، برادر علاءالدوله از اسفراين بازگشت و عبداللطيف را به بسطام گسيل كرد. عبداللطيف بدون درگيري و درنگى بازگشت و در مشهد به پدر پيوست. در اين ميان، ميرزا يارعلى و ابوسعيد به حيلتى خود را از بند نرهتو رها ساختند و ميرزا يارعلى هرات را در محاصره گرفت. الغ بيگ از مشهد به هرات شتافت و ميرزا يارعلى با رسيدن او به قلعة نرهتو گريخت و چون مردم بيرون هرات در مدت محاصره به يارعلى ياري رسانده بودند، الغ بيگ فرمان به غارت و كشتار آنان داد. اين غارت و كشتار 3 روز ادامه يافت و در زمستان سخت خلق بسيار كشته و آواره شدند. الغ بيگ پس از اين سياهكاري استخوانهاي پدر برگرفت و به سوي ماوراءالنهر رفت و هرات را به عبداللطيف سپرد. اندكى بعد بابر به سوي هرات لشكر كشيد. عبداللطيف در برابر او تاب نياورد و پس از 15 روز حكومت، شبانه از هرات به سوي ماوراءالنهر گريخت و شهر به دست بابر افتاد.
در نخستين فتح هرات عبداللطيف دلاوريها كرد، اما الغ بيگ او را ناديده گرفت و پاداش گشودن هرات را به پسر كوچكترش، عبدالعزيز داد و عبداللطيف را از غنايم و حتى دارايى سپردة خود وي در قلعة نرهتو محروم ساخت. در نتيجه، بىمهري و كدورت ميان پدر و پسر پديد آمد. از آنرو، هنگامى كه عبداللطيف از هرات گريخت، الغبيگ به او اجازة حضور در سمرقند را نداد و او را به حكومت بلخ گمارد. اين امر بىمهريهاي پيشين را به كينهورزي و دشمنى ميان آندو بدل ساخت. عبداللطيف در بلخ به مبارزه با پدر برخاست. الغبيگ به سوي بلخ لشكر كشيد و جنگ و گريزي روي داد. در آن ميان، از يكسو خبر بدكرداريهاي عبدالعزيز كه در سمرقند قائممقام پدر بود؛ و از سوي ديگر، خبر قيام ابوسعيد نوادة ميرانشاه پسر تيمور به ياري قبيلة تركمان ارغون و محاصرة سمرقند به دست او، به الغبيگ رسيد. در نتيجه، جنگ متوقف شد، الغبيگ به سمرقند بازگشت و عبداللطيف در پى او روان شد؛ ابوسعيد گريخت و در روستايى به نام دمشق ميان پدر و پسر جنگ درگرفت، اميران به جانب عبداللطيف گرايش يافتند و دروازههاي سمرقند را بر روي الغبيگ رميده و گريزان بستند و او ناچار به شاهرخيه رفت، اما در آنجا نيز به مقابلة او برخاستند. وي در 853ق به سمرقند نزد عبداللطيف بازگشت، اما پسر با او بىمهري و بىاعتنايى كرد و عبدالعزيز پسر محبوب الغبيگ در مقابل چشمانش كشته شد. الغبيگ از پسر اجازة سفر حج خواست. عبداللطيف موافقت كرد، اما اجازه داد تا عباس نامى در راه او را به قصاص خون پدر خويش به قتل رساند و بدينترتيب، پادشاهى كوتاه، اما پرآشوب الغبيگ پايان يافت. عبداللطيف نيز چند ماه پس از مرگ وي كشته شد (ابوبكر طهرانى، 292-306؛ ميرخواند، 6/738-871؛ ابن تغري بردي، 3/95-97؛ يزدي، 53؛ خواندمير، حبيب السير، 4/20-43).
در دوران پادشاهى الغبيگ وزارت او برعهدة سيد عمادالدين محمود جنابذي بود (عقيلى، 345؛ خواندمير، دستور...، 362-363).
به نام الغ بيگ در دوران كوتاه پادشاهى وي سكه نيز ضرب شده است. سكههاي ضرب شده در هرات، سمرقند و آمل به نام او در موزههاي ارميتاژ، تركمنستان، تبريز و انگلستان موجود است («مقالهها...1»، 559 ؛ ترابى، سكههاي شاهان...، 2/131-132، سكههاي اسلامى...، 63).
مآخذ: ابن تغري بردي، يوسف، المنهل الصافى، به كوشش نبيل محمد بن عبدالعزيز، قاهره، 1985م؛ ابن عربشاه، احمد، زندگانى شگفتآور تيمور ( عجايب المقدور )، ترجمة محمدعلى نجاتى، تهران، 1356ش؛ ابن عماد، عبدالحى، شذرات الذهب، قاهره، 1351ق؛ ابوبكر طهرانى، ديار بكريه، به كوشش نجاتى لوغال و فاروق سومر، تهران، 1356ش؛ ابوطاهر سمرقندي، «سمريه»، قنديه و سمريه، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1367ش؛ بابر، ظهيرالدين محمد، بابرنامه، چ تصويري، ليدن، 1971م؛ بارتولد، و.، خاورشناسى در روسيه و اروپا، ترجمة حمزه سردادور، تهران، 1351ش؛ تاج السلمانى، شمسالحسن، چ تصويري، ويسبادن، 1955م؛ ترابى طباطبايى، جمال، سكههاي اسلامى دورة ايلخانى و گوركانى، تبريز، 1347ش؛ همو، سكههاي شاهان اسلامى ايران، تبريز؛ تقىزاده، حسن، مقالات، تهران، 1357ش؛ جامى، عبدالرحمان، نفحات الانس، به كوشش مهدي توحيديپور، تهران، 1366ش؛ حافظ ابرو، زبدة التواريخ، به كوشش كمال حاج سيدجوادي، تهران، 1372ش؛ خواندمير، غياثالدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران، 1362ش؛ همو، دستور الوزرا، بهكوشش سعيد نفيسى، تهران، 1355ش؛ دولتشاه سمرقندي، تذكرة الشعرا، به كوشش محمد رمضانى، تهران، 1338ش؛ شرفالدين على يزدي، ظفرنامه، به كوشش عصامالدين اورونبايوف، تاشكند، 1972م؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش محمدشفيع، لاهور، 1946-1949م؛ عقيلى، حاجى بن نظام، آثار الوزراء، به كوشش جلالالدين محدث ارموي، تهران، 1337ش؛ عليشيرنوايى، مجالس النفائس، به كوشش علىاصغر حكمت، تهران، 1363ش؛ فصيح خوافى، احمد، مجمل فصيحى، به كوشش محمود فرخ، مشهد، 1339ش؛ غفاري قزوينى، احمد، تاريخ جهان آرا، تهران، 1343ش؛ قزوينى، يحيى، لب التواريخ، تهران، 1356ش؛ كلاويخو، سفرنامه، ترجمة مسعود رجبنيا، تهران، 1337ش؛ كيانى، محسن، تاريخ خانقاه در ايران، تهران، 1369ش؛ مجدي، محمدحسينى، زينت المجالس، تهران، 1342ش؛ مشكور، محمدجواد، تاريخ تبريز تا پايان قرن نهم هجري، تهران، 1352ش؛ منجمباشى، احمد، صحائف الاخبار، استانبول، 1285ق؛ منزوي، احمد، فهرستوارة كتابهاي فارسى، تهران، 1375ش؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، 1339ش؛ يزدي، حسن، جامع التواريخ حسنى، به كوشش حسين مدرسى طباطبايى و ايرج افشار، كراچى، 1987م؛ نيز:
EI 1 ; Makaleler, ed., A. Inan, Ankara, 1987.
مصطفى موسوي
posted by 10:36 AM
Monday, February 04, 2008
سيد علي ميرنيا (سيد)
مشهد
گئچن گونلريم
وارليق- سايي ٤-٦٥ آبان، آذر،دي
هر زمان ياديمه دوشسا جوانليق نظريمدن گئچر گئچن گونلريم
ياشايان گونلريم، عزيز يورتمده تورپاقيني گٶزه چكن گونلريم
تورپاقلار ايچينده توزو دولاخده اوشاقلارينن قالخوب دوشن گونلريم
يايين ايستيسيدنه گون اورتا چاقي سيلابه ده سوده چومن گونلريم
ياغيش ياغان وقتده پالچيق كوچه ده توپوقه چه اونا باتن گونلريم
تيتره تيتره مدرسه يه گيدنچي قار ياغانده درس اوخين گونلريم
آته ننه سايه سينده ياشايان عزتلي اليمدن گيدن گونلريم
عمي دايي قوم و خويش دوستلرينن محبتيلن گيدوب گلن گونلريم
گئجه لر يقيشوب هامي بير يئره بٶيوك كوجيك ناقل ديين گونلريم
بايرام گوني تازه لباس گيينوب بايرامليق آلماقه گيدن گونلريم
عاشيقلرين چالان بايرام گونلري اوينايان قيزلره باخن گونلريم
سيزده گوني چٶله باغه گيدنده آته ارابيه مينن گونلريم
چٶلده باغده رفقيلرينن قارمه شن ميدانلرده چوخ بوي اوچن گونلريم
نئجه گئچدي او گونلر و بو عمر او گونلره هسرت چكن گونلريم
سيد دير انگار يوخيده گٶردوق او گونلري حيف گيدن گونلريم
posted by 12:57 PM
Thursday, December 13, 2007
"مهدعليا گوهرشادآغا بيگم" دختر "امير غياث الدين ترخان تيمورى"، بنيانگذار مسجد گوهرشاد
مسجد گوهرشاد؛ بنيانگذار و موقوفات آن
مهدعليا، گوهرشادآغا يا گوهرشاد بيگم از اشراف زنان خراسان بوده است. وى زنى بسيار باتمكّن، باوقار، خردمند، باثروت و بااحتياط بود كه به كثرت رحم و اطعام و انعام و صدقات و خيرات و مبرات موصوف و در حسن تدبير و سياست و حيا، مقامى والا داشت. به گفته مرحوم حاج ملاهاشم خراسانى در كتاب منتخب التواريخ: مخدره گوهرشادآغا مسلما شيعه بوده و در كمال اخلاص و حسن عقيده مسجدى را در مشهد مقدس بنا نهاده، ومى توان گفت، كه اين مسجد مقدس قديمى ترين مسجد موجود شيعه در اين ناحيه است. وى به سال 780 هـ.ق ديده به جهان گشوده است و در روز نهم رمضان سال 816 هـ.ق در سن هشتادويك سالگى بر اثر وسوسه جمعى ، ميرزا سلطان ابوسعيد بن سلطان محمد بن مير انشاه بن امير تيمور كه برادرزاده شاهرخ بود در هرات فرمان قتل او را داد و سرانجام، وى را به شهادت رساندند و پيكرش را در مدرسه گوهرشاد كه خود، آن را ساخته بود در هرات، كنار مزار شوهرش به خاك سپردند. پسرش، ميرزا بايسنقر نيز در اين مدرسه، در جوار قبر مادر و پدرش مدفون گرديده است.
پدر گوهرشادآغا، امير غياث الدين ترخان است كه يكى از امراى عهد تيمورى بوده، و در جنگهاى بزرگى شركت داشته و چنگيزخان او را ـ ترخان ـ كرده بود. ترخان يا آغاجى يا آغجى ، عنوان منصب خاصى در دستگاه امراى ماوراِءالنهر وخراسان بوده است كه صاحب اين منصب، واسطه ميان سلطان و رعيت بوده، و به خاطر حشمت و نفوذى كه داشته، بدون التزام به رعايت نوبت و رخصت، نزد سلطان بار مى يافته است، اصولاً در دوره مغول، براى متصدى عنوان ـ آغاجى ـ غالباً لقب ـ ترخان ـ tarxan را به كار مى برده اند. به نقل جوينى : ترخان، آن بوَد كه از همه مؤونات معاف بوَد و در لشكر كه باشد، هر غنيمت كه يابد، وى را مسلم باشد، و هرگاه كه خواهد در بارگاه بى اذن و دستورى درآيد، و وى را لشكر و مرد و مركب و تجملات چندان كه در حد و حصر نيايد.... مادر گوهرشاد آغا، بانو خان زاده بيگم است كه در ماه رجب سال 814هـ.ق در مشهد مقدس وفات كرده و در جوار مرقد مطهر حضرت رضا(ع) مدفون گرديده است. همسر گوهرشادآغا، اميرزاده شاهرخ بن امير تيمور گورگانى مى باشد كه در روز پنج شنبه چهاردهم ربيع الثانى سال 779 هـ.ق متولد ودر سال هشتصد وپنجاه هـ.ق در شهر رى درگذشته كه جنازه اش را به هرات حمل نمودند و در مدرسه گوهرشاد آغا دفن گرديد، دوران سلطنت شاهرخ چهل وسه سال بوده است. فرزندان گوهرشاد آغا: اين بانوى محترمه داراى دو پسر بوده است؛ يكى به نام: ميرزا ابراهيم يا ابراهيم سلطان كه در ماه شوال سال 796هـ.ق متولد و در ماه شوال سال 837 هـ.ق درگذشته و پسر ديگر گوهرشاد ـ آغا به نام، ميرزا بايسنقر بود كه در سال 802 هـ.ق متولد شده و در سال 837 هـ.ق درگذشته است. پسران گوهرشاد آغا هنرمند بوده اند: هر دو پسر اين بانوى بزرگوار به حسن خط و ساير كمالات ممتاز بوده اند بدين شرح: ميرزا بايسنقر، خوش طبع و هنرمند و هنرپرور بود ودر خط ثلث، سرآمد خطاطان محسوب مى شد. در كتابخانه اش پيوسته چهل نفر از خوشنويسان و تذهيبكاران و نگارگران مشغول كتابت و تذهيب و تصوير بوده اند. كتيبه پيش طاق مسجد گوهرشاد مشهد به خط ثلث از همين ميرزا بايسنقر پسر گوهرشادآغا است كه در بيست سالگى آن را نوشته و از قدرت و قوت قلم، معجزه اى به يادگار گذاشته است در اين مسجدى كه از بناهاى مادرش مى باشد. همچنين، كتابت بزرگترين قرآن موجود كه طول هر صفحه آن دو ذرع ونيم و عرض آن يك ذرع و دو گره است و به خط محقق، از جمله آثار ارزنده او است كه هم اكنون برخى از صفحات آن در كتابخانه آستان قدس و كتابخانه آقاى على اصغر مهدوى در تهران موجود است و نگارنده اين سطور موفق به زيارت آن شده است.
ترتيب شاهنامه و الحاق مقدمه معروف بايسنقرى بر آن توسط همين اميرزاده در سال 829 هـ.ق صورت پذيرفته است. بايسنقر ميرزا دوستدارترين و بانى زيباترين مكتب كتابسازى در ايران بوده است، و در هيچ دورانى به اندازه زمان او نسخه هاى نفيس و زيبا نوشته و تصوير نشده است، به طورى كه كمتر كتابخانه اى در جهان هست كه از كتاب هاى بايسنقر نسخه اى در آن يافت نشود. جذب هنرمندان: اين اميرزاده توجه خاصى به هنر نشان مى داد و هر كجا كه هنرمندى سراغ داشت، با اجلال و تعظيم، او را به كارگاه خود جذب مى كرد، با آن كه در هرات، صحافان و جلدسازان استاد به هم مى رسيد، مع ذلك، به آنان اكتفا نكرده، در تبريز، استاد قوام الدين مجلد تبريزى كه در صحافى و هنرهاى جلدسازى به غايت اشتهار داشت و صيت شهرت او به هرات نيز رسيده بود، را از تبريز به هرات آورده در كتابخانه گماشت و مورد توجه قرار داد. وى در صحافى انواع هنرنمايى مى فرمود از جمله، معرق را كه تا آن عهد وجود نداشت، ابداع كرد. معرق سازى ، نخست، با اصطلاح آن روز منبت جلد خوانده مى شد. غير از او، استاد ولى الله سميعى نيشابورى ، سيف الدين نقاش و احمد بن محمود كمال مذهب، از آن جمله بوده اند. پسر ديگر گوهرشادآغا، نواب ميرزا سلطان ابراهيم بن ميرزا شاهرخ برادر ميرزا بايسنقر به غايت مستعد و هنرمند و فاضل بود و نيكو مى نوشت و فضلى به كمال داشت و از مولانا پير محمد شيرازى تعليم گرفت. هم اكنون قرآنى به خط نسخ بسيار عالى از ميرزا سلطان ابراهيم در موزه كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است به شماره 414 كه آن را در سال 827 هـ. ق نوشته است و در همين سال وقف بر روضه منوره حضرت رضا (ع) كرده است. در آخر اين قرآن آمده: كتبه اضعف عبادالله الرحمن ابراهيم سلطان بن شاهرخ بن تيمور گوركان عفا الله عنهم، فى سنة سبع وعشرين وثمانماية الهجرية... . هم چنين، كتيبه سنگى به خط ثلث سه دانگ عالى با رقم ( كتبه ابراهيم سلطان) بر سر در مدخل صحن ميرعلاءالدين در شيراز موجود است. قاضى ميراحمد گويد: ميرزا سلطان ابراهيم بن ميرزا شاهرخ آيه: اِنَّ اْلمُتَّقينَ فِي جنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقتَدِرٍ را به خط ثلث بر سنگى نوشته به تبريز فرستاد تا سنگتراشان كنده به شيراز برده، بر در دكان عمارتى كه وى در ميان صحن مسجد جامع بزرگ شيراز كه در زمان سامانيان احداث يافته و ميرزا آن عمارت را در شهور سنه عشرين و ثمانمايه ساخته[است]، نصب نموده.... كتيبه هاى مدارسى كه در شيراز در آن ايام، خود، احداث نموده مثل: دارالصفا و دارالايتام، به خط او بوده و در عمارت بقعه ظهيرى نيز به خط ميرزا است و در صفحه مقبره شيخ العاشقين، شيخ سعدى شيرازى غُفرله، اين غزل به خط آن بى بدل بر ازاره آن، به كاشى تراشى مسطور است: به جهان خرم از آنم جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست نـه فلك راست مسلّم نه ملك را حـاصل آن چه در سرّ سويـداى بنى آدم از اوست شادى و غـم برِ عارف چه تفاوت دارد ساقيا باده بده شـادى آن كاين غم از اوست پادشـاهى و گدايى برِ ما يكسـان است كه بدين در همه راپشت اطاعت خم ازاوست سعديـا گر بكنـد سيل فنا خانـه عمـر دل قوى دار كه بنياد بـقا محـكم از اوست و در شهور سنه خمس وثلاثين و ثمانمايه نوشته و مصحفى به قطع دو ذرع در طول و يك ذرع و نيم درعرض نوشته (نظير آن چه برادرش بايسنقر نوشته است) و وقف بر مزار بابا عماد الدين لطف الله نموده است. ميرزا سلطان ابراهيم ، هم چون برادارش، ارباب فضل واستعداد را دوست مى داشت و با ايشان محشور بوده، از جمله: اعلم المورخين، مولانا نور الدين لطف الله المشتهر به حافظ ابرو هروى ، متوفى 834 هـ.ق در زنجان ، كه تاريخ موسوم به زبدة التواريخ بايسنقرى به اسم ميرزا بايسنقر نگاشته، بعد از رحلت بايسنقر به شيراز رفته و در خدمت ميرزا سلطان ابراهيم ميرزا بود. هم چنين، عمدة الفضلا، مولانا شرف الدين على يزدى متوفى 853 هـ. ق نيز در خدمت ابراهيم سلطان در شيراز بود و تاريخ ظفرنامه را به عنايت و رعايت نواب ميرزا ابراهيم سلطان و پرتو التفات و همراهى جمعى كثير از فضل و ارباب استعداد كه در آن اوان در آن مكان به واسطه نوشتن تاريخ مجتمع بودند نوشته است. هرمان اته گويد: ميرزا ابراهيم سلطان پسر شاهرخ با رنج زيادى ، كليه مصالح و مواد مربوط به زندگى تيمور را به فارسى و تركى جمع آورى و مقايسه و تدوين كرد و براى انشا و تحرير تحويل شرف الدين على يزدى داد. خواندمير مى نويسد: ميرزا ابراهيم سلطان به وفور مكارم اخلاق و محاسن آداب و تربيت اهل فضل و هنر و رعايت هنرمندان دانشور، از ساير سلاطين دودمان صاحب قرآن ظفر قرين، امتياز تمام داشت و در باب تقويت امور شريعت بيضا و ترويج مهام ملت غرّا، همواره علَم سعى و اهتمام مى افراشت و كتاب بلاغت آيات ـ ظفرنامه ـ كه خامه هيچ كس از اهل فضل، هرگز، چنان تأليفى در سلك انشا نكشيده، به يمن التفات آن خسرو فرخنده صفات، به عرصه ظهور رسيد و اشرف الفضلا و ابلغ الفصحا، مولانا شرف الدين على يزدى را به سبب تصنيف آن نسخه شريف به نوعى منظور نظر انعام و احسان گردانيد كه صيت آن در اطراف آفاق مشهور گرديد. اين بود نمونه اى از دانش پرورى وتربيت اهل فضل و هنر توسط دو پسر گوهرشاد آغا. آثار مهدعليا، گوهرشادآغا چنان كه اشارت رفت، شخص مهدعليا گوهرشادآغا نيز به هنر و دانش پرورى مشتهر بود، پيوسته گروهى از ماهرترين مهندسين، استاد قوام الدين شيرازى معمار بوده است. از جمله آثار گوهرشادآغا: 1 ـ مسجد جامع مهد عليا گوهرشاد بيگم: در هرات است كه در غايت نزاهت و تكلف و نهايت عظمت ولطافت است وهر جمعه در آن مقام لازم احترام، جمعيت تمام دست مى دهد و به رفعت و وسعت مزين و محلّى است. 2 ـ مدرسه و خانقاه مهد عليا گوهرشادآغا: در هرات كه به حيله تكلف و به انواع زيب و زينت مُحلّى و آراسته و به وفور فسحت و كثرت متانت از اكثر بقاع اين بلده جنت صفات ممتاز و مستثنى است و در اين اوقات چهار نفر از علماى پسنديده صفات در آن بقعه فايض البركات به درس و افاده قيام مى نمايند و از موقوفاتش به حظى وافر محظوظ و بهره ور مى گردند. خواندمير نام چند تن از استادان برجسته اين مدرسه را ياد كرده است، از جمله: مولانا كمال الدين مسعود شروانى ، متوفى به سال 905 هـ.ق كه اعلم علماى خراسان و مدرس اين مدرسه بوده است و خواجه عبد الرحمن اوحد. آغاز احداث بناى اين مدرسه كم نظير يا بى نظير به وسيله گوهرشادآغا در سال 820 هـ.ق بوده است و در سال 841 يا 836 هـ.ق بناى آن به اتمام رسيده است و در كنار آن، كتابخانه و بيمارستان ومهمانسرا نيز احداث كرده است. اين مجموعه فرهنگى توسط گروهى از معماران برجسته به رياست استاد قوام الدين شيرازى معمار، ساخته شده است و خطاط مشهور، موسوم به جعفر جلال هروى ، خطوط كتيبه هاى آن را نوشته و استاد ميرك هروى ، آن ها را تذهيب و تزيين نموده است. در زير گنبد اين مدرسه، شوهر مهد عليا گوهرشادآغا و خودش و پسرش بايسنقر ميرزا مدفون گرديده اند.
3 ـ مسجد جامع گوهرشاد: در مشهد مقدس رضوى (ع) واقع شده است و يكى از مهمترين بناهاى دوران شاهرخ است كه در جنوب حرم مطهر(ع) قرار دارد. گوهرشادآغا اين مسجد را در سال 812 هـ.ق شروع به ساختن كرده است و به موجب تاريخى كه در كتيبه ايوان مقصوره و به خط پسر گوهرشادآغا ـ ميرزا بايسنقر ـ نوشته شده است اين بناى باشكوه در سال 812 هـ.ق به انجام رسيده است. لكن گويا چند سال پس از اين نيز كار ساختمان ادامه داشته است. اين مسجد در زمينى به مساحت 8798 متر مربع كه 6048 متر مربع آن زيربنا و 2750 مترمربع ديگر، مساحت صحن مسجد است، ساخته شده و داراى چهار ايوان و دو گل دسته و يك گنبد مى باشد، ايوان طرف قبله مسجد معروف به ايوان مقصوره است كه از بزرگترين ايوانهاى اين مسجد است با ارتفاع 25 ذرع با مقرنس كارى و كاشى معرق براق تزيين شده، اطراف محراب آن كتيبه اى از كاشى معرق به خط ثلث، نقر شده است، ارتفاع گنبد 41 ذرع و ارتفاع هر يك از دسته ها نيز 41 ذرع مى باشد، بر پيشانى ايوان مقصوره، كتيبه اى به خط ثلث جلى از بايسنقر پسر گوهرشادآغا است كه از شاهكارهاى هنر خطاطى به شمار مى رود، ديگر كتيبه ها به خط محمد رضا امامى است. اغلب كاشى كارى ها وتزيينات اين مسجد در سالهاى 1053 و 1087 و 1111 هـ.ق و پس از آن ، صورت پذيرفته است. ساختمان مسجد گوهرشاد در مشهد رضوى (ع) زير نظر استاد قوام الدين شيرازى متوفى به سال 844 هـ.ق از مهندسين برجسته و نامور خراسان و هرات، ساخته شده است. حافظ ابرو، متوفى به سال 833 هـ.ق در توصيف او مى گويد: استاد قوام الدين در صنعت طيّانى واحِد ما لَهُ ثانِيُّ.( طيان به معنى گل گر، صنعت گل كارى نوعى گچ برى ظريف بوده است كه در ساختمان ها به كار مى رفته است.) قوام الدين شيرازى در بناى رصدخانه الغ بيگ در سمرقند دست داشته است. خواندمير گويد: (استاد قوام الدين معمار شيرازى قدوه مهندسان زمان و مرجع معماران دوران بود و از جمله آثار آن استاد نادره، كار در دارالسلطنه هرات [براى ] عمارات عالى جناب مهدعليا گوهرشادآغا، است. حكايت مشهور است و بر السنه و افواه مذكور كه نوبتى حضرت خاقان سعيد، به سبب عمارتى از استاد قوام الدين رنجيده، مدت يك سال او را رخصت درآمدن به بارگاه عالم پناه ارزانى نداشت، و چون استاد، در علوم نجوم نيز ماهر بود، تقويمى استخراج كرده بعد، از آن كه اجازت ملازمت يافت، آن را تقديم كرد...). موقوفات جامع گوهرشاد مهدعليا گوهرشادآغا پس از اتمام بناى مسجد گوهرشاد در مشهد مقدس در تاريخ نيمه رجب سال 829 هـ.ق رقباتى را وقف اين مسجد كرده است كه تفصيل آنها را نگارنده اين سطور در طرح تحقيقاتى خود نگاشته است. توليت اين موقوفات را با اولاد واقفه (گوهرشادآغا) قرار داده بطنا بعد بطن، و در صورت انقراض اولاد واقفه با اولاد شريعت پناه على حميدى علوى مشهدى رضوى ، و در صورت انقراض اولاد ذكور و اناث علوى مزبور، توليت با يكى از صلحا سادات عظام مشهد باشد. مصارف موقوفات بانو گوهرشاد آغا 1 ـ از مجموع درآمد رقبات، يك عشر، حق التوليه متولى . 2 ـ يك عشر ديگر براى كاركنان و ضابطان و عمال و معمار بقاع. 3 ـ مابقى درآمد صرف عمران و آبادى مسجد گوهرشاد گردد. 4 ـ مازاد درآمد بر ارباب وظايف كه در ذيل اشاره مى شود: 5 ـ وظيفه امام جماعت نمازهاى پنج گانه، ساليانه100/1 كپكى و 20 خروار گندم. (كپك يا كبك نام فرزند تووا از خانان مقتدر فرغانه است كه بين سالهاى 1326 ـ 1318 ميلادى ماوراءالنهر را متصرف شد و براى خود دربارى ترتيب داد. او كسى بود از ميان خانان مغولى كه به نام خود سكه زد و با استفاده از سكه هاى ايرانى ، به نام خود سكه هاى يك درهمى (3/1 مثقالى ) و يك دينارى (شش درهمى ) زد و رواج يافت. اين سكه ها در زمان تيمور و جانشينانش به نام سكه هاى كپكى مشهور شد. زبدة التواريخ: 1ظ86.) 6 ـ وظيفه خطيب، ساليانه مبلغ 100 كپكى نقد و مقدار 10 خروار گندم. 7 ـ وظيفه مصدر ( مأمور انجام كار، گماشته) و وظيفه معرف خوش خوان كه روز جمعه و دوشنبه هر هفته يك جزو يا بيشتر قرآن بخوانند براى واقفه(؟) نقد كپكى و پنجاه خروار غله بالمناصفه. (معرف به معنى آن كه نزد قاضى و سلطان، مردمان را شناساند، يا آن كه در مهمانى ها و ماتمها، نام و شغل هر واردى را به آواز بلند به قصد تعريف گويد. در اين وقفنامه گويا مراد مسئول تبليغات روز جمعه و نمازجمعه و... باشد.؟) 8 ـ وظيفه حفاظ خوش خوان كه در روز جمعه و دوشنبه هر هفته يك جزو يا بيشتر قرآن بخوانند، ساليانه مبلغ 2100 كپكى و 50 خروار غلّه بالمناصفه. 9 ـ وظيفه موذنان، ساليانه نقد مبلغ 600 كپكى و 62 خروار غلّه بالمناصفه. 10 ـ وظيفه فراشان، ساليانه نقد مبلغ 1600 كپكى وبيست خروار گندم و جو. در صورتى كه از درآمد رقبات موقوفه چيزى اضافه آمد با صلاحديد متولى ، به زوار حضرت رضا(ع) از صلحا واعراب مكه و مدينه و مسافران بدهند. پس از تنظيم وقفنامه مهدعليا گوهرشادآغا گروهى از خيرخواهان بر اين مسجد بزرگ جهان تشيع املاكى را وقف كرده اند كه در كل تا تاريخ اول سال 1373 خورشيدى تعداد پانزده سند وقفى پديد آمده است، بدين شرح: 1 ـ وقفنامه جماعت بوژمهران در جمادى الثانى 1111 هـ. ق كه 34 واقف حدود 200 رقبه از زمين و باغ ميمى و مشجر و توتستان و دالستان مثمره وغيرمثمره و مجرى المياه وغيره را وقف اين مسجد كرده اند و توليت آن را با متولى جامع گوهرشاد قرار داده اند و يك عشر بعد از اخراجات لازمه را حق التوليه تعيين كرده اند تا عوايد حاصله از اين موقوفات صرف فرش و روشنايى مسجد جامع گوهرشاد بشود. اين وقفنامه، اصل است و به صورت طومار مى باشد كه با خط نسخ و نستعليق زيبا نگارش يافته است. در كل شامل 338 سطر 5/15 سانتى مترى مى باشد. طول اين وقفنامه سه متر و شصت سانتى متر و عرض آن 24 سانتى متر. سطر نخستين با طلا و عناوين با شنگرف، كاغذ سمرقندى ، لبه وقفنامه، تيماج قهوه اى . برخى از لغات و اصطلاحات مندرج در اين وقفنامه 1 ـ بوژمهران: نام يكى از روستاهاى اطراف نيشابور است بخش قدمگاه، هشت كيلومترى شمال باخترى قدمگاه و چهار كيلومترى شمال راه عمومى نيشابورـمشهد. 2 ـ باغ گاه: محل باغ، محوطه اى كه نوعا محصور است و در آن اشجار مثمره و غيره، غرس و زراعت كنند. 3 ـ تخم افشان، تخم افكن: در هر هكتار زمين، مقدار ده من گندم، معادل سى (30) كيلوگرم بذر يا به اصطلاح محلى ، تخم گندم كاشته مى شود كه عرفا مساحت زمينهاى زراعى را بر اين مقياس تعيين مى كنند، مثلا: اگر ظرفيت زمينى بيست من = شصت كيلوگرم بذرافشان باشد، آن زمين دو هكتار يا بيست هزار متر مربع خواهد بود. 4 ـ توتستان: توت زار، اسم مركب است، يعنى جايى كه درختان توت در آن زياد باشد. 5 ـ جريب: واحد مساحت است، يك جريب: مساوى است با يك هكتار يا ده هزار متر مربع. 6 ـ چال بازه، (چل بزه) مسيل، يا مسير رودخانه بى آب را گويند. 7 ـ دالستان: يعنى جايى كه درختان بى ثمر در آن زياد غرس شده باشد. اين درختان بيشتر از خانواده سفيدار وچنار هستند. 8 ـ دالوار اِشن: نام درختى است از تيره سفيدار. 9 ـ عَربى دوز: يعنى دوزنده عربى كه نوعى از پاافزار است كه تمام پا را مى پوشاند و آن را اجلاف ولايت مى پوشند. 2 ـ در غرّه ماه رجب سال 1116 هـ.ق، حاج محمد رضا تاجر اردستانى ساكن مشهد مقدس، هشت شبانه روز آب از قنوات عليا وسفلاى قريه ى اسحاق آباد نيشابور را وقف مسجد گوهرشاد كرده است تا عوايد آن صرف روشنايى و فرش و تعميرات اين مسجد شود و توليت آن را با ناظر مسجد گوهرشاد در هر عصرى قرار داده است و يك عشر از درآمد آن را پس از مصارف لازم، حق التوليه قرار داده است، اين وقفنامه داراى سى وهفت مهر و تأييديه است كه متوليان يا علماى برجسته مشهد آن را تأييد كرده اند. اولين مهر مربوط به واقف است در سال 1116 هـ. ق و آخرين مهر از آن حاج ميرزا عسكرى ابن ميرزا هدايت الله ابن ميرزا محمد مهدى شهيد حسينى مشهدى متوفى به سال 1280 هـ. ق مى باشد. 3 ـ در روز دهم ماه صفر سال 1140 هـ. ق خواجه محمد اكبر ولد حاج محمد شفيع اسحاق آبادى و ورثه حاجى مير معين الدين، محمد جان ولد، محمد صالح كربلايى و محمدعلى ولد حاج محمد اسحاق آبادى ، در كل يازده طاق و يك دانگ از قنات اسحاق آباد عليا و سلفى و خان بازق را وقف كرده اند تا عوايد آن صرف روشنايى و بورياى مسجد حاج محمد صادق در قريه اسحاق آباد و باقى آن، به مصرف روشنايى و بوريا و ساير مصرف مسجد جامع مشهد برسد. حق التوليه، يك عشر و حق النظاره، نيم عشر است. 4 ـ در ذيقعده سال 1166 هـ.ق ، محمد ابراهيم بيكا مختارى بيات، ربع مزرعه دشديش، از بلوك اسحاق آباد نيشابور و شش هفتم از نصف مزرعه ى دولت آباد كلان، بلوك درب قاضى و يك طاق ونيم از مدار دوازده سهم آب قريه فوشنجان، بلوك مازول با اراضى وصحارى را وقف مى كند بر مسجد جامع گوهرشاد مشهد كه عوايد آن، صرف تعميير و روشنايى و وظيفه فراشان و بوريا و تطهير و تنظيف و ائمه جمعه و جماعت اين مسجد بشود. يك عشر از درآمد حاصله، از آن ناظر املاك مزبور است كه ارشد ائمه مسجد گوهرشاد است و به صيغه حق التوليه آن، يك عشر را اخذ و تصريف نمايد و اگر سالى از سال ها مازادى بر مخارج نام برده داشت، صرف صلحاى مستحقين شود، به اين صورت، از كل عوايد، يك عشر، حق ناظر و يك عشر از مابقى ، خرج مصالح مشهد، شهر نيشابور و بقيه خرج مسجد گوهرشاد شود. 5 ـ در ماه ربيع الثانى سال 1169 هـ.ق سيد ميرزا ومير محمد رضا ومير محمد ابول، نه قطعه باغات دالستان و محوطه هاى مزرعى در قريه ى ازغد، بلوك اردمه از بلوكات مشهد را وقف مسجد گوهرشاد كرده تا به مصرف تعميرات وروشنايى ومرمت و وظيفه حفاظ و غيره و طلاب علوم دينى شود. توليت با ناظر مسجد گوهرشاد. يك عشر، حق التوليه و يك عشر، حق النظاره. 6 ـ در تاريخ 29 محرم سال 1240 هـ.ق خالق وردى و شيرعلى شوريابى ، همگى مجرى المياه و مزرعه ميناآباد (ميركاكا) از بلوك تاغنكوه، بخش فديشه نيشابور را، بر مسجد گوهرشاد وقف كردند، تا از عوايد آن حصير و چراغ مسجد جامع و تعمير و ساير مصارف ضرورى شود. توليت با حاكم شرع. 7 ـ در تاريخ 1294 و 1300 هـ.ق ، عبد الكريم ناظر مستشار الملك سه چهارم از مزرعه گوندوك و نصف قنات و نيمى از مزرعه ى سياسك و دو باب دكان در بازار مشهد را بر مسجد گوهرشاد وقف كرده تا به مصرف روضه خوانى در مسجد گوهرشاد و ناهار خدمه اين مسجد برسد و توليت با ميرزا محمد پسر واقف و اولادش وحق التوليه يك عشر بعد از وضع مخارج لازمه مى باشد. 8 ـ در تاريخ 26 رمضان سال 1315 هـ.ق، حاج سيد عبد الله، متولى مسجد جامع گوهرشاد، يك ربع از يك باب دكان واقع در حاشيه خيابان عليا، نزديك كوچه چهارباغ را وقف مى كند، تا عوايد و درآمد ان، تلاوت قران نمايد و توليت آن، با اولاد واقف و پس از انقراض با متولى شرعى مسجد گوهرشاد باشد و حق التوليه، يك عشر است. 9 ـ و در تاريخ 26 رمضان سال 1315 هـ.ق ، همان حاج سيد عبدالله، متولى مسجد جامع گوهرشاد، حسب الوصايه عمه اش، همسر قوام التوليه، يك باب منزل واقع در كوچه زير نقارخانه را وقف روضه خوانى كرده و توليت با اولاد واقف و پس از انقراض با متولى مسجد گوهرشاد است و حق التوليه، يك پنجم از عوايد ملك مزبور است. 10 ـ در هيجدهم رمضان سال 1315 هـ.ق حاجيه آغا شاهزاده خانم، همسر حاج سيدعبدالله، متولى مسجد گوهرشاد و دختر سهام الملك، از جانب حاجيه بى بى شمس الحاجيه، همسر عطاءالله خان تيمورى ، يك باب دكان درحاشيه خيابان عليا، نزديك كوچه سياه آب پايين خيابان وقف مى كند، تا عوايد ان را صرف زيارت نجف و كربلا و مشهد و تلاوت قران بنمايند و توليت آن را با شوهرش كه متولى مسجد گوهرشاد بود و اولاد او قرار داده است و حق التوليه، يك پنجم است. 11 ـ در محرم سال 1322 هـ.ق خسرو ميرزا ملقب به برهان الملك، دو باب دكان در كوچه سياه آب پايين خيابان وقف مى كند، تا از عوايد آن در مسجد گوهرشاد و بعد از او هركس كه متولى جامع گوهرشاد باشد قرار داده وحق التوليه، يك عشر مى باشد. 12 ـ و در جمادى الاولى سال 1323 هـ.ق بانو امّى خانم، دختر آقا بهاءالدين ابردهى ، نصف از يك باغ ميمى و مشجر واقع در ابرده را وقف كرده است تا منافع ان صرف كليه مخارج مسجد گوهرشاد شود و توليت را با متولى مسجد مزبور در هر زمان قرار داده است. 13 ـ و در اول سال 1336 هـ.ق، ميرزا صدرالدين نجدالسلطنه، مزرعه شهر كهنه جلگه رخ، از توابع تربت حيدريه خراسان را وقف مى كند، تامنافع آن صرف مقبره واقف و روضه خوانى در مسجد گوهرشاد و خريد پوستين براى زوار امام رضا(ع) و فقرا و كتابخانه مسجد گوهرشاد شود. و يك عشر درآمد حاصله را به سه قسمت تقسيم مى كنند، دو قسمت سهم متولى و يك قسمت ديگر سهم ناظر است. 14 ـ و بالاخره در تاريخ 1373 هـ.ق، برابر با 1332 شمسى ، حاج سيد سعيد طباطبايى نائينى ، يك باب منزل در مشهد و يك قطعه باب باغ در ابرده سفلى و دو سهم از دروازه سهم مزرعه هاشم آباد تبادكان و پنج هزار جلد كتاب خطى و چاپى را وقف مى كند تا از درآمد حاصله صرف تلاوت قرآن و روضه خوانى در مسجد گوهرشاد زيارت حضرت رضا(ع) و خريد كتاب و صحافى و اصلاح كتاب شود و توليت آن را با متولى جامع گوهرشاد قرار داده است. 15 ـ نگارنده اين اسطور، وقفنامه اى را در پشت صفحه اول كتاب مكارم الكرائم، ترجمه مكارم الاخلاق طبرسى ،چاپ سنگى ، سال 1367 هـ.ق، برابر با 1327 خورشيدى ، ديدم كه اين كتاب به اهتمام مرحوم حاج سيد سعيد طباطبايى نائينى چاپ شده است. گرچه، اين وقفنامه مربوط به مسجد گوهرشاد نيست، ولى ، چون از همان واقف مذكور در فوق است، در اين جا به ان اشاره مى كنم: حاج سيد سعيد طباطبايى نائينى در سال 1364 هـ.ق چهار دانگ از مزرعه جديدالاحداث سعيد اباد در نائين و يك باب منزل در محله گلبهار اصفهان و يك باب منزل در كوچه شيخ محمدتقى مشهد و يك دانگ از مزرعه هاشم آباد در دو فرسنگى مشهد و چهار طاق از مزرعه ى ده نار كاشان با كاروانسرا و قهوه خانه و قنات جعفرآباد را وقف كرده است بر ارحام فقير واقف و روضه خوانى و زيارت و نماز و روزه و توليت با واقف واولادش: نسلا بعد نسل قرار داده است. نوشته دكتر محمود يزدى مطلق (فاضل) برگرفته از فصلنامه فرهنگ خراسان/ شماره سوم و چهارم، پاييز و زمستان 1380
posted by 8:22 AM
Tuesday, December 11, 2007
چرا عده ای از مردم بجنورد و روستاهایی مثل گریوان با بچه هایشان به زبان فارسی گفتگو می کنند.
زبان و لهجه های خراسان شمالی
استان خراسان شمالی از استانهایی است که زبان و لهجه هازیادی در آن متداول است. مردم این خطه با پراکنش متفاوت با گویشهای :ترکی ؛فارسی ؛تاتی؛ بلوچی؛ کردی کرمانجی؛ ترکمنی؛ فارسی دری؛ و... سالیان سال با هم ارتباط داشته و دارند. شبیه این تفاوت گفتاری ؛تفاوتهایی در مذهب و فرهنگ اهالی نیز دیده می شود. فارغ از بعضی رفتارهای اختلاف انگیز با منشاءاستعماری ؛مردم این ناحیه از ایران ؛ بدون توجه به زبان ُ مذهب و فرهنگ در تعامل با یکدیگر بوده ؛ در داد و ستدها و حتی ازدواج؛ اقوام مختلف مشکلی وجود ندارد. با همه اینها از سالها پیش خطر انقراض بعضی گویشهااحساس می شده است. پدرم در باب این خطر می گفتند: غیر از دولت که مروج تنها زبان رسمی کشور است ؛ مردم هم به این مشکل دامن می زنند. آنها در خانواده با فرزندان خود حاضر نیستند به زبان مادری صحبت کنند.
دیدن تحقیق خوبی در یک وبلاگ (در منشاء کلمات ترکی قالي، گليم، گبه، جاجيم، ورني، ...... ترکهای خوراسان) مروج زبان و فرهنگ ترکی و خاطره گفته های پدر؛ موجب شد که دست به نگارش این پست بزنم ؛ بدون اینکه قصد تبلیغ یکی و یا تخریب دیگری را مدنظر داشته باشم ؛ این واقعیت تلخ آذارم می داده که چرا عده ای از مردم بجنورد و روستاهایی مثل گریوان به بهانه اینکه بچه هایشان در صورت تسلط بر زبان ترکی در مدرسه مشکل خواهند داشت ؛از ابتدا به زبان فارسی با آنها گفتگو می کنند. پر واضح است که در طول عمر؛ مردم این مناطق به هر دو زبان مسلط شده ؛ تکلم خواهندکرد ولی یک موضوع روانی پشت این قضیه است و آن از دست دادن اعتماد به نفس و خودباختگی در برابر فرهنگهای دیگر است. حال تصور بفرمایید همه یا اکثر خرده فرهنگهای جامعه ؛ گذشته خود را فراموش کرده ؛ مغلوب فرهنگهای دیگر شوند؛ چه پدیدار خواهد شد؟ آیا از فرهنگ ایرانی که شامل فرهنگ اقوام مختلف فارس ؛ ترک؛ کرد؛ بلوچ و...است چیزی باقی می ماند؟ در واقع آنان که باد می کارند طوفان درو خواهند کرد.
با این وصف توصیه ای هم به دوستان ترک و کرد و فارس و...می کنیم :برای حفظ فرهنگ خودی نیازی تاختن به دیگر فرهنگها نیست .
posted by 2:37 AM
Saturday, December 08, 2007
سال ٢٠٠٩، سال حاجي بكتاش ولي از تركان خراسان
مئهران باهارلي
از وئبلاگ افشار http://xorasan.blogspot.com/
اين نوشته شامل چهار بخش است:
١-مقدمه ٢- شعري از "شاه اسماعيل ختايي" در وصف حاجي بكتاش ولي ٣-سنت شخصيت دزدي فارسي ٤- حاجي بكتاش ولي خراساني: آبداللار، خوراسان ارنلري و خويلولار

١-مقدمه
يونسكو، بدنبال اعلام سال ٢٠٠٧ به نام سال عارف نامي مولانا جلال الدين رومي (اصلا از تركان خراسان)، سال ٢٠٠٨ را به نام محمود كاشغري زبانشناس مشهور ترك (اصلا از تركان اويغورستان) نامگذاري كرده و درصدد است سال ٢٠٠٩ را نيز به نام دو شخصيت ترك ديگر يعني حاج بكتاش ولي (اصلا از تركان خراسان) و كاتب چلبي (از تركان آسياي صغير) ثبت كند. قابل توجه است كه گنجاندن نام حاجي بكتاش ولي در اين ليست، بالذات از طرف يونسكو پيشنهاد شده است. (ديگر شخصيتها از طرف وزارت فرهنگ تركيه پيشنهاد گرده اند). پخش شدن خبر اعلام سال ٢٠٠٨ به عنوان سال حاجي بكتاش ولي، تب فارس كردن اين شخصيت ترك خراساني در ميان مقامات و نهادهاي جمهوري اسلامي را بناگهان بالا برده و حتي باعث حسادت و عصبيت برخي از آنها شده است. چنانچه بنا به اخبار، جمهوري اسلامي ايران در استقامت ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و دشمني با ملل تورك، خود را براي اعتراض رسمي به يونسكو آماده مي كند.
در همين رابطه شخصي بنام حسن سيدعرب عضو هيأت علمي دانشنامه جهان اسلام در تهران، در مصاحبه اي گفته است كه حاج بكتاش ولي ايراني است. وي ادعا نموده كه در منابع متعددي به "مليت ايراني" حاج بكتاش ولي اشاره شده است. اين در حالي است كه بر خلاف ادعاي بي پايه اين عضو هئيت علمي فارس، در هيچ منبعي هرگز كوچكترين اشاره اي به "مليت" ايراني حاجي بكتاش نشده و نمي توانسته هم شده باشد. زيرا اساسا مليتي بنام ايراني وجود خارجي ندارد. تولد حاجي بكتاش كه مليت ترك دارد، در محلي كه امروز و بنا به دلائل بسيار تاريخي در داخل مرزهاي ايران قرار گرفته است و اكنون نيز ساكنان اصلي آن را تركان تشكيل مي دهند (خراسان شمالي)، نه دليلي بر "هويت ايراني" وي (به آن معني كه قانون اساسي جمهوري اسلامي و مجمع تشخيص مصلحت نظام تعريف مي كنند) و نه دليل بر "مليت ايراني" او و نه ناقض هويت و مليت ترك او است. ايران با اكثريت جمعيتي ترك، در گذشته از مراكز عمده سياسي و فرهنگي جهان ترك بوده است. سكونت تركان معاصر و يا جاي گرفتن محل تولد شخصيهاي تاريخي ترك در داخل مرزهاي سياسي ايران فعلي، نه ايجاد كننده "هويت ايراني"، "مليت ايراني" و مخصوصا "فارس" بودن براي آنهاست و نه نافي "مليت ترك" و "هويت ملي تركي" آنها.
مقامات فارس جمهوري اسلامي ايران در حالي ادعاي تعلق حاجي بكتاش ولي به خود را پيش مي رانند كه در ايران- بر خلاف تركيه كه هر ساله و صدها مقاله و تحقيق و نوشته در باره وي منتشر و دهها سمينار و كنگره و بزرگداشت و فستيوال در گراميداشت حاجي بكتاش وي برگزار مي شود و افزون بر آن انديشه و باورهاي وي در قالب شاخه بكتاشي مذهب علوي به طور بسياري زنده اي در ميان تركان و حيات سياسي تركيه حضور دارد. – در ايران نه تنها از طرف دولت تاكنون كوچكترين ذكر و گراميداشتي از اين شخصيت ترك نشده است، بلكه نه زبان تركي و نه فرقه هاي گوناگون مذهب علوي مانند بكتاشيگيري، كه دو ركن شخصيت تاريخي حاجي بكتاش را بوجود آورده اند، دو به رسميت شناخته نشده و در معرض تضيق و سركوب دولت ايران قرار دارند. به عبارت ديگر دولت ايران در حالي ادعاي تصاحب حاجي بكتاش ولي و تراشيدن هويتي جلعي براي وي را مي كند كه تاكنون صرفا براي نفي شخصيت و هويت اصلي تركي و علوي وي تلاش كرده است.
٢-شعري از "شاه اسماعيل ختايي" در وصف حاجي بكتاش ولي
ايلقيت ايلقيت اسه¬ ن يئل حاجي بكتاش!!Ilqıt ılqıt əsən yel Hacı Bəktaş (اي نسيم نرم نرمك وزان، اي حاجي بكتاش!!)
گئجه گوندوز خيالينا يانارامGecə gündüz xəyalına yanaram بير گئجه رؤياما گير، حاجي بكتاش!Bir gecə röyama gir, Hacı Bəktaş گوناهكارام، گوناهيمدان بئزارامGünahkaram, günahımdan bezaram اؤزوم دارا چكديم، سور، حاجي بكتاش!Özüm dara çəkdim, Hacı Bəktaş
ياندي بو غريب قول، نه¬دير چاراسي؟Yandı bu qərib qul, nədir çarası يينه تازالاندي اوره¬ك ياراسيYinə təzələndi ürək yarası اونولماز دردلره درمان اولاسيOnulmaz dərdlərə dərman olası بو سنين بدنين، سار، حاجي بكتاش!Bu sənin bədənin, Hacı Bəktaş
درديمين درماني، يارامين اوجوDərdimin dərmanı, yaramın ucu دؤرد گوروه مووجوددور گوروه-ي ناجيDörd gürüh movcuddur gürüh-i nacı بئلينده كمري، باشيندا تاجيBelində kəməri, başında tacı اوزوندن آخير نور، حاجي بكتاش!Üzündən axır nur, Hacı Bəktaş
صاديقلارين صيدقي، عاشيغين رنجي Sadıqların sidqi, aşığın rənci پيرلرين پيريسين، گنجلرين گنجيPirlərin pirisin, gənclərin gənci هم دريا، هم صدف، هم دورر، هم اينجيHəm dərya, həm sədəf, həm dürr, həm inci هم عوممان، هم ايرماق، گؤل٬ حاجي بكتاش!Həm umman, həm ırmaq, gəl Hacı Bəktaş
گاهي بولود اولوب گؤيه آغارسينGahi bulud olub göyə ağarsın گاهي ياغمير اولوب يئره ياغارسينGahi yağmur olub yerə yağarsın آي ميسين، گون موسون، قاندان دوغارسين؟Aymısın, günmüsün, qandan doğarsın ايلقيت ايلقيت اسه¬ن يئل٬ حاجي بكتاش!Ilqıt ılqıt əsən yel, Hacı Bəktaş
آرينين ياپديغي بالا بنزه¬رسينArının yapdığı bala bənzərsin شو غوربت ائللرده كؤنلوم ايله¬رسينŞu qurbət ellərdə könlüm eylərsin بند ائديب ده، ايقرارينا باغلارسينBən edib də, iqrarına bağlarsın ساييلين ساتديغي قول، حاجي بكتاش!Sayilin satdığı qul, Hacı Bəktaş
درديمند ختايي، ائيله¬ر نييازيDərdimənd Xətayi, eylər niyazi اولو پير، قاتاردان آييرما بيزي!Ulu pir, qatardan ayırma bizi بو محشر گونودور، ايسته¬ريز سيزيBu məhşər günüdür, istəriz sizi محمد اؤنونده جار، حاجي بكتاش!Məhəmməd önündə car, Hacı Bəktaş
٣- سنت شخصيت دزدي فارسي
اخيرا مقامات فارس و نهادهاي جمهوري اسلامي به همراهي قوميتگرايان فارس و نژاددوستان آريائي غير دولتي، به سنت شخصيت دزدي از تركان شتاب بسيار داده اند. چنانچه پس از صفي الدين اورموي و عبدالقادر مراغي و فارابي، در ماههاي اخير نيز سراسيمه كارناوال ايراني نماياندن شمس تبريزي و مولانا جلال الدين رومي را به راه انداخته اند. اين شخصيت دزدان، شمس تبريزي را به خاطر قرار داشتن آزربايجان جنوبي در داخل مرزهاي سياسي امروز ايران و مولانا را به خاطر فارسي سرائي اش مجبور به داشتن "مليت ايراني" مي دانند. از نظر اين دسته از مقامات نژادپرست و نهادهاي ترك ستيز و عرب ستيز جمهوري اسلامي، هر آنكس كه در طول تاريخ در هرجائي كه حاليه در مرزهاي فعلي ايران قرار دارد متولد شده باشد-حتي اگر آشكارا فارس نبوده باشد-، و يا در خارج مرزهاي ايران متولد اما به فارسي، زبان ادبي قرون وسطي در منطقه، نگاشته باشد-حتي اگر آشكارا فارس نبوده باشد- ايراني است. و از آنجائيكه از نظر اين مقامات و دسته جات، هر آنكس كه "ايراني" باشد، لاجرم داراي "هويت ايراني" –آنگونه كه مجمع تشخيص مصلحت نظام و قانون اساسي جمهوري اسلامي تعريف كرده است مي باشد، و نيز از آنجائيكه اين "هويت ايراني" اختراع نظام و مجمع، با نوعي چشم بندي و شعبده بازي، مساوي با "مليت ايراني"، و "مليت ايراني" نيز پس از چيدن كلي صغرا و كبرا حكما مساوي با "فارس بودن" است، به طور اتوماتيك و البته طبيعي، تمام مشاهير تاريخي و معاصر تركان آزربايجان و همچنين تركان فارسي سراي غير ايراني سراسر جهان ترك در گذشته و حال، بلكه همه مفاخر و مشاهير جهان اسلام از چين و آسياي ميانه تا فققاز و آسياي صغير و شمال آفريقا، مفتخر به داشتن "هويت ايراني" و ملقب به صفت "فارس بودن" مي شوند.
"پرشيا" ويا "فارسستان" تنها يكي از مناطق ملي ايران، و فارس ها ويا پرشين ها تنها يكي از ملل ساكن در ايران بشمار مي روند. فارسستان (پرشيا) و فارس (پرشين) غير از آزربايجان و ترك است. خلط اين واحدهاي ملي و قومي مجاور اما مجزا و كاملا متشخص، علاوه بر اشكالات اپيستومولوژيك؛ گمراه نمودن اذهان، تجاوز به حق دستيابي به اطلاعات درست و سعي در ايجاد تصويري غير واقعي از خلقها و فرهنگهاي ايشان و سهم هر كدام در فرهنگ و تمدن ايراني، اسلامي و جهاني مي باشد. و اين همه متاسفانه جوهر سياست و پروژه فارس سازي دولتي در ايران است. مجريان اين ايدئولوژي از فرهنگ و زبان، لغات و تاريخ، خاندانها و سلسله ها و مشاهير تاريخي و علمي و ديني و ورزشي و هنري، فلسفه، عرفان، تصوف و افسانه ها و فولكلور، آداب و رسوم و نامها، آشپزي، قاليبافي و عشاير و موسيقي و رقص و آواز و سماع و تئاتر و باله و سينما ، خطاطي، معماري و ديگر هنرها....ي توركي ر آنچه را كه مغاير با پروژه فارسسازي خويش مي يابند ناديده گرفته و يا نابود ميكنند و آنچه را كه مفيد مي انگارند با تحريف و دگرگونه ساختن تحت نام فرهنگ "فارسي-پرشين" و "فارسستان-پرشيا" به مردم ايران و جهان عرضه مينمايند.
نامگذاري و ذكر مشاهير منسوب به ملل ايراني غير فارس و مخصوصا تركهاي آذربايجاني با صفت فارس (پرشين) و حتي ايراني صرف و بدون اشاره به منسوبيت و تعلق ملي ترك-آزربايجاني آنها نيز در راستاي سياست فرهنگ كشي-فرهنگ دزدي، افسانه سازي تاريخي و هويت تراشي بزه كارانه براي خلق فارس است كه در طول قرن بيستم در ايران اعمال شده و هدف آن نابودي تمام ميراث فرهنگي، داده هاي شعوري، حافظه تاريخي، هويت ملي و مظاهراحساسي گروههاي ملي غيرفارس اين كشور است. اينگونه مفاخر سازي هاي غير اخلاقي كه علاوه بر تمايلات راسيستي و استعماري شديد، شبهه فقر فرهنگي خلق فارس و كوششي نادرست به جبران آن از سوي دولت و نخبگان فارس را القا ميكند، در وحله نخست بي احترامي به خود "خلق فارس" و فرهنگ غني "فارسستان" است. اين سياست و گرايشها كه جدا از تاثير متقابل و اندركنش فرهنگها و اختلاط مدنيتها در شرايط آزاد و مساوي است چيزي جز فرهنگ دزدي دولتي و نابود ساختن گروههاي قومي-ملي و فارس سازي تدريجي گروههاي ملي غيرفارس ايران نيست.
قوميتگرائي فارسي و ايدئولوژي رسمي دولت ايران، همواره و به انحا مختلف، از جمله چاپ كتب و تبليغات روزنامه اي و برپائي سمينارها و همايشهاي دولتي و برنامه هاي تلويزيوني و ... هويت توركي، غيرفارسي و غيرايراني (به معني هويت ملي) شخصيتهاي تورك را نفي كرده و عمدتا به بهانه آنكه در قرون وسطي فارسي مدتي نقش زبان ادبي منطقه را داشته به تراشيدن هويت ايران زميني-فارسي براي آنها دست يازيده است. بسياري از نامداران تاريخي تورك، اما فارس نشان داده شده به ايرانيان و جهانيان مانند فارابي، مولوي، نظامي، خاقاني، صفي الدين اورموي، عبدالقادر مراغي، شمس تبريزي، صائب تبريزي، شهاب الدين سهرودي، عين القضات، محمود شبستري، طاهره قره العين، سيد جمال الدين اسدآبادي، آخوندزاده، دكتر مصدق، پروين اعتصامي، كلنل پسيان، ستارخان، محسن هشترودي، صمد بهرنگي، غلامحسين ساعدي، حاج قربان سليماني و سلاطين هزار سال اخير ايران از نادرشاه و شاه اسماعيل و آغامحمد خان و احمدشاه قاجار و هزاران نمونه ديگر از اين زمره اند. در قاموس قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي، ايرانيت مساوي با فارسيت و زبان فارسي ركن هويت ملي ايرانيان است، اين روش به معني فارسي نشان دادن ميراث فرهنگي و شخصيتهاي تاريخي ملل غيرفارس در ايران و به عبارت ديگر فرهنگ دزدي رسمي و آشكار است.
در اجراي اين فرهنگ كشي تدريجي با تاسف، بسياري از انديشمندان، هنرمندان، صاحبان قلم و سياسيون ترك ايراني حتي داوطلبانه نقش عمده اي بازي نموده اند. از سوي ديگر حركت دموكراتيك ملي گروههاي ملي غيرفارس ايران و بويژه خلق ترك هرگز اولويت كافي به تاريخ نگاري، چهره سازي در عرصه هاي فرهنگ و هنر و اجتماع و مقاومت در برابر غضب آنها نداده است. مدتهاست كه به جريان مشاهير دزدي در منطقه، علاوه بر فارسان، كردان نيز وارد شده اند. اخيرا اكراد همسايه نيز با تاسي از فارسان به مشاهيرربائي گسترده از تركان دست مي زنند. مثلا در كتب كردي از صفي الدين اورموي موسيقيدان ترك و آزربايجاني بنام موسيقيداني كرد نام برده مي شود.
٤-حاجي بكتاش ولي خراساني: آبداللار، خوراسان ارنلري و خويلولار
"حاجي بكتاش ولي نيشابوري" (١٢٧٠-١٢٠٩) داعي باطني، قديس، فيلسوف، ولي و انسانگراي بزرگ، از توركان نيشابور خراسان است. طريقت علوي (غلات شيعه) "بكتاشيه" منتسب به حاجي بكتاش بوده و در اطراف شخصيت وي تشكل پيدا كرده است. "خونكار حاجي بكتاش" از نخستين مشوقان و اشاعه دهندگان زبان و ادبيات تركي در آسياي صغير است. به باور تركان علوي (قزلباش و بكتاشي)، "حاجي بكتاش ولي" و "شاه اسماعيل ختايي" دو پير-رهبر تركي ميباشند كه در راه تاسيس اتحاد تركان اوغوز غربي مجاهدت نموده اند. "حاجي بكتاش" به احتمال بسيار با "مولانا" در ارتباط بوده و هر دو به يقين از يكديگر خبردار بوده اند. "حاجي بكتاش" با دو شخصيت تاريخساز ترك آزربايجاني ديگر در آسياي صغير، "اخي ائورن خويي" (متوفي به سال 1260) و "بابا الياس خراساني" (متوفي در نيمه دوم قرن سيزده ميلادي) نيز ملاقات نموده است.
از جمله برخوردهاي "مولانا جلال الدين رومي" با جريانات آزربايجاني، ديدار و تماس وي با "حاجي بكتاش ولي خراساني" است. اين هم از ولايت نامه كه شرح حال "حاجي بكتاش" را باز ميگويد و هم از مناقب العارفين كه ترجمه حال "مولانا" را ميدهد به سهولت بدست مي آيد. "مولانا" و "حاجي بكتاش" هر دو ترك خراساني بوده ("مولانا" از بلخ، "حاجي بكتاش" از نيشابور) و هر دو طريقت مولويه و بكتاشيه كه پس از وفات ايشان و بنام ايشان در آسياي صغير پديدار شده، در اطراف تركيت و خراسانيت تشكل پيدا نموده است. نيز هر دو در اتمسفر فرهنگي همساني تربيت شده، در تاريخ كمابيش يكساني به آسياي صغير– آناتولي مهاجرت نموده و هر دو انسان را به عنوان پديده اي مقدس پذيرفته و آنرا با كلام و اشعار خويش تقديس نموده اند. از اشعار منسوب به "حاجي بكتاش ولي خراساني" است:
ايسسيليك اوددادير، ساجدا دئييلديرİssilik oddadır, sacda deyildir درويشليك خيرقه¬ده، تاجدا دئيلديرDərvişlik xirqədə, tacda deyildir هر نه آختاريرسان، اينساندا آرا!Hər nə axtarırsan, insanda ara قودوس´دا، مككه´ده، حاج´دا دئييلدير!!Qudus’da, Məkkə’də, Hac’da deyildir
"مولانا" عالمي بزرگ، حكيمي انديشمند، شاعري داهي و شوريده است. مردمي بودن وي ناشي از انديشه هاي انساني فراديني وي است. در ديگر سو "حاجي بكتاش" -بنا به ترجمه ي نثري و شعري مقالات وي كه اصل آن عربي است و به زمان ما نرسيده است- شيخي بالغ و جا افتاده است. سبب رغبت مردم به "حاجي بكتاش" و سپس گسترش بكتاشيه در ميان خلق ترك، ناشي از سادگي آموزه هاي وي است. "مولانا" داراي قابليت وفق دادن عقايد باطني با مراسم ظاهري است. در حاليكه آنگونه كه از مقالات و نيز از مناقبي كه در سنت مولويه و بكتاشيه موجود است، "حاجي بكتاش" باطني اي تمام عيار بوده است.
باني حقيقي "طريقت بكتاشيه" امروزي، ولي –پير ترك آزربايجاني، "آبدال موسي" [۴] اهل خوي آزربايجان است. اين طريقت بعدها با جذب شدن در مذهب – دين آزربايجاني "حروفيه"، كه پايه گذار-پيغامبر آن آزربايجاني ديگري بنام "فضل الله نعيمي تبريزي استرآبادي" است، به يكي از سكتهاي اساسي مذهب علوي (غلات شيعه) معاصر تبديل شده است. [٥]"فضل الله" به جرم ديگرانديشي و الحاد به وضع فجيعي به قتل رسيده و طرفدارانش در آزربايجان و ايران قتل عام شده اند.
همچنين امروزه در "طريقت مولويه" در مقابل شاخه اصلي مولويه كه "ولديليك" ناميده ميشود، شاخه اي فرعي مشهور به "شمسيليك" و منسوب به "شمس تبريزي" وجود دارد. "شمس تبريزي" كه مدتي در شهر ارزروم [۶]در ناحيه آزربايجاني تركيه امروزي به آموزگاري مشغول بوده، منسوب به طريقت پيش علوي (غلات شيعه) ملامتي-قلندري-حيدري است. عمده اين طريقت بعدها در زمره جريان آبدالان در سه شاخه امروزي مذهب علوي (غلات شيعه) يعني قزلباشي، بكتاشي و مولوي مستحيل شده است.
آبدالان روم (اوروم آبداللاري) كه مهر خود را بر امر تشكل هويت و فرهنگ تركي آسياي صغير و جنوب غربي اروپا زده اند، عمدتا درويشان و غازيان توركمان- تورك آزربايجاني (آزربايجاني و خراساني) بودند كه در قرون 11-13 از آزربايجان و خراسان با نام "خراسان ارنلري" و "خويلولار" و... به آناتولي روي آورده اند. اين توركمانان (تركان آزربايجاني) كه از پيشگامانشان "ساري سالتوق" (از خراسان)، "بابا الياس" (از خراسان)، "آبدال موسي" (از خوي)، "گئييكلي بابا" (از خوي)، "شيخ بوزاغي" (از مرند)، "حاجي بكتاش" (از خراسان) ، اخي ائوره ن (از خوي) و .... اند در فتح ممالك بيزانس در آناتولي و بالكان بدست تركان و گسترش اسلام در اين نواحي پيشگام بوده و اشتراك داشته اند. در برخي از روايات تركي چنين گفته ميشود (به اختصار): "پس از مدتي بيگهاي قايي دريافتند كه دولت سلاطين سلجوق در آناتولي دولت سايه اي بيش نيست. انجمن كرده و به اوتمان غازي (عثمان غازي) چنين گفتند: تو از نسل قايي خان هستي، قايي خان از بيگهاي اوغوز است. بنا وصيت گون خان، طبق سنن اوغوزي مقام خاني (خاقاني) ميبايست كه در نسل قايي ادامه يابد. تو شايسته خاني هستي، تو را خان بشناسيم. در كنگره پير اخيان، اخي ائوره ن، پير بكتاشيان حاجي بكتاش ولي و پدر زن عثمان غازي شيخ ادبالي نيز حضور داشتند. بيگهاي اوغوز در حضور عثمان غازي سوگند خوردند و به شرفش قدحهاي پر از قيميز (شراب ملي تورك) بلند كرده و فرياد كشيدند: آب حيات، صحت، عافيت و پادشاهيت مبارك باد! حاجي بكتاش ولي سرپوش نمدين خراساني را بر سر عثمان غازي نهاد و اخي ائوره ن شمشير بر كمر او بست. سپس فرمان سلجوق خوانده شد، در مقابل اوتاغ (اطاق) نه توغ (طوق) برافراشته شد. همه اين مراسم طبق رسومات اوغوزي انجام گرفت و بدين صورت عثمان غازي بنيادگذار دولت عثماني گشت...."
اين زمره غلات ترك بعدها در مذهب غالي-باطني علوي قزلباشي مستحيل شده و تمام آبدالان نيز به حركت رنسانس تركي قزلباش صفوي پيوسته اند. خروج "شاه اسماعيل" از جنگلهاي گيلان و حركت وي به سوي اردبيل و از آنجا به ارزينجان [۷] براي تشكيل اولين قورولتاي توركمان [۸] به توصيه "دده آبدال بيگ" (از طائفه تركان ذولقدر-دولقادار) از خواص مريدان "حيدر" بوده است. "مولانا" نيز خود را از آبدالان شمرده است. "شاه اسماعيل" نيز ميگويد:
ختايي´يه م، بير حالام Xətayi’yəm, bir halam اليف اوستونده دالامƏlif üstündə dalam صوفييه م طريقتدهSufiyəm Təriqətdə حقيقتده آبدالامHəqiqətdə Abdalam
امروزه بخشي از علويان (علي اللهيان ترك-قزلباشان غالي) آزربايجان در محور اورميه-سلماس-خوي[۹] -قاراعين-ماكو همچنان "آبدال بيگ"ها ناميده ميشوند (كه به خطا به شكل "اهل حق" نيز ذكر ميگردند. اهل حق ميبايست منحصرا در باره علويان منسوب به اقوام ايراني مثل كردها و لرها بكار برده شود، نه در مورد گروههاي علوي تركي و عربي و غيره).
شاخه فرعي شمسيليك مولويه كه فوقا ذكر شد، در اصل ادامه جريان آبدالان مذكور ميباشد كه با بكتاشيه و مولويه امتزاج كرده است. اين گروه آشكارا غالي ترك باطني (علوي)، داراي كتابي بنام "ديوان صغير"اند كه حاوي اشعاري منتسب به "مولانا" كه برخي نيز به تركي است ميباشد [۱۰].
جريان اخوت كه "اخي ترك حسام الدين چلبي" نيز بدان منسوب است، بعدها اساسا در مذهب علوي (سكتهاي قزلباشيه و نيز بكتاشيه) استحاله يافته بخشهاي مسلح آن (غازيان و آلپ ارنلر) به تشكيلات نظامي عثماني "يئني چئري" و حركت "قزلباش" تركان صفوي پيوسته است. بعدها زمره اخيان همراه با باجيان و غازيان و آبدالان همگي در ميان نخستين گروههاي پيوسته به قزلباشان بوده اند. غازيان به همراه آلپ ارنلر شاخه "سيفي" ويا مسلح "اهل فتوت" (اخيان) را تشكيل ميداده اند. قزلباشان خود بيشتر تركان پيرو آيين فتوت بوده اند [۱۱].
بكتاشيه كه پيشتر مذهب-دين آزربايجاني حروفيه را در خود جذب كرده بود، زماني در آزربايجان نيز شايع بوده است. با تاسيس و پيدايش مذهب قزلباشي توسط "شاه اسماعيل ختايي"، عمده بكتاشيان آزربايجان و ديگر تركهاي ايران جذب اين حركت شده اند. اينها همان گروه تركان قزلباش علوي (غلات شيعه ترك) ميباشند كه امروزه در ايران و آزربايجان يكي از نامهاي عموميشان (به خطا) اهل حق ميباشد. امروزه پيروان اين طريقت علوي تركي خراساني-آزربايجاني-آناتوليايي در خاورميانه و اروپا از عراق و تركيه تا آلباني و بوسني پخش شده اند. همه ساله در كشور تركيه به تاريخ ١٥-١٨ آگوست، در سولوجا قارا هؤيوك، نئوشهير، مراسم-فستيوال عظيمي بنام "حاجي بكتاش شنليكلري" برگزار ميشود.
گراميداشت اين شخصيت بزرگ معنوي و فرهنگي ترك و خدمات بيمانند وي به زبان و ادب تركي در وطن خويش ايران، از سوي ادبا و فرهنگيان ترك، مراكز و انجمنهاي ادبي فرهنگي تركي در سراسر كشور بخصوص تركهاي خراسان و مقامات اين خطه، (كه به تعبيري زايشگاه زبان و فرهنگ و باورهاي اعتقادي تمام تركهاي ايران، آزربايجان و تركيه ميباشند) بيشك اقدامي گرچه اهمال شده، ولي بسيار مقبول شمرده خواهد شد. بسيار و بجا خواهد بود كه هنرمندان و خادمين فرهنگي و ادبي تركهاي ايران، بويژه تركهاي خراسان و آزربايجان، حتي دولتين ايران و آزربايجان، براي گراميداشت حاجي بكتاش و يادبود خدمت وي به زبان، ادبيات و فرهنگ تركي، آزربايجان و ايران، همه ساله مراسم يادبودي برگزار ويا حتي مجتمع-انجمني در شهر نيشابور بنام وي تاسيس نمايند. برپا ساختن تنديس وي در نيشابور نيز ميتواند انديشيده شود.
--------------------------------- [۱]- موسس جريان پيش علوي اخوت-فتوت (از غلات شيعه) در آناتولي يعني تشكيلات "اخيان روم" (برادران-قارداشلار) انديشمند آزربايجاني "شيخ نصيرالدين محمود خويي" است. وي كه ملقب به "اخي ائوره ن" است اهل شهر خوي آزربايجان ميباشد كه در عصر سلاجقه روم به آسياي صغير مهاجرت نموده است. همسر وي "فاطما باجي" نيز موسس تشكيلات "باجيان روم" (خواهران) در اين ديار است. علاوه بر "شمس تبريزي" كه با اخيان –اهل فتوت در پيوند بوده است، خود "مولانا" نيز در مثنوي كرارا فتيان را مخاطب قرار داده است. نام اخيان و شخص "اخي ائوره ن خويي" همچنين در ماجراي شهادت "شمس الدين تبريزي" نيز به ميان كشيده شده است. امروزه به پاس "اخي ائوره ن خويي" و تشكيلات صنفي اخيليك همه ساله در كشور تركيه مراسمي بنام "اخيليك كولتور هفته سي و اصناف بايرامي" در شهر قيرشهير به تاريخ ١٣-٨ اكتبر برگزار ميشود.
[۲] - بسياري از بنيانهاي فرهنگ تركي-آزربايجاني بلاواسطه در ارتباط با خراسانند. تاريخ تركي ادبي در ايران، آزربايجان و تركيه، با اشعار شعراي خراسان آغاز ميشود. نخستين محصولات ادبي تركي آزربايجاني و تركي تركيه نيز توسط تركهاي خراسان كه به غرب مهاجرت كرده بودند آفريده شده است. چنانكه موسس زبان شعري تركي آزربايجاني، صوفي حروفي "حسن اوغلو اسفرايني" (قرن 14) و موسس زبان شعري تركي آناتولي "خواجه دخاني" هر دو از تركان خراسان بوده و در آنجا ظرافت و زيباييهاي زبان تركي را آموخته اند. در ايران خراسان همچنين (در خارج از آزربايجان) در دوران معاصر پيشگام تدريس زبان تركي در مدارس بوده است. ياد آوري ميشود بزرگترين استاد-بخشي موسيقي مردمي ترك، فارابي زمان "حاج قربان سليماني" نيز از تركان خراسان است.
[۳] - حرارت در آتش است، نه در ساج درويشي نه با خرقه ميسر است نه با تاج. به دنبال هر چه هستي، آنرا در انسان جستجو كن، كه در قدس، در مكه و حج نتواني بدست آوردش.
[۴]- آبدال موسي خويلو" عارفي است كه از سوي علويان (تركان غلات شيعي) قزلباش و بكتاشي محترم شمرده شده حتي تقديس ميشود. وي كه بنا به روايتي نوه پسر عموي "حاجي بكتاش ولي" بنام "حيدر آتا" ميباشد، در فتح بورسا پايتخت بعدي آل عثمان شركت داشته و در تاسيس تشكيلات نظامي عثماني يئني چئري (يني چري) نيز نقشي اساسي ايفا نموده است. از او اثري بنام "نصيحت نامه" در دست است. مزار وي در تككه كؤي شهر بورسا است. همه ساله در تركيه فستيوالي به نام "آبدال موسي شنليكلري" و به گراميداشت اين شخصيت آزربايجاني در آلمالي، تككه كؤي، آنتاليا به تاريخ ١٠- ٩ ژوئن برگزار ميشود.
[۵] - بسياري از مشاهير ترك و آزربايجاني از جمله نخستين شاعر تركي سراي ايران و آزربايجان "حسن اوغلوي اسفرايني"، نيز "عمادالدين نسيمي شيرواني" از اعاظم ادبيات جهان ترك -كه در حلب به جرم ارتداد و دگرانديشي به وضع فجيعي به قتل رسيده است- ، همچنين جهان شاه قاراقويونلو حقيقي كه از اعاظم ادبيات ترك شمرده مي شود، از حروفيان و "محمد فضولي بغدادي" -كه شكسپير ادبيات دنياي تركي خوانده شده است- منسوب به بكتاشيان بوده اند.
[۶]- ارزروم: شهري در ناحيه معروف به آزربايجان تركيه است. اين ناحيه كه در شرق تركيه قرار دارد در تاريخ زبان و فرهنگ تركي بويژه آزربايجان از اهميت فوق العاده اي برخوردار است. "ارزروملو مصطفي ضرير" از پركارترين شعرا و نخستين نثرنويسان تركي آزربايجاني قرن سيزده-چهاردهم ميلادي متولد ارزروم ميباشد. محل وقوع و آفرينش داستانهاي "دده قورقود" كه از شاهكارهاي ادبي و فولكلوريك جهاني بشمار ميآيد و نيز داستان حماسي - عشقي "كوراوغلو" كه محصول تركهاي قزلباش (علوي-غلات شيعه) ميباشد هم عمدتا اين ناحيه است. بسياري از ايلات و شخصيتهاي بنيانگذار دولتهاي تركهاي آزربايجاني مانند قاراقويونلو و آغ قويونلو اصلا منسوب به تركان آزربايجاني (توركمان) اين نواحي بوده اند. (با اينهمه طوائف بنيانگذار سه دولت تركي بعدي حاكم بر ايران يعني صفوي، افشار و قاجار نه از تركيه شرقي، بلكه اصلا از قزلباشان تركيه مركزي و سوريه شمالي بوده اند). اين ناحيه پس از شكست قزلباشان در كارزار چالدران ضميمه خاك عثماني شده است. دول تركي حاكم بر ايران مانند قاجارها كه خود از تركان قزلباش تركيه مركزي اند هميشه در اين شهر آزربايجاني داراي نمايندگي ديپلماتيك بوده اند.
[۷] - ارزينجان: شهري در ساحه آزربايجاني تركيه است كه به زمان مولوي تحت حاكميت "فخرالدين بهرام شاه" از خاندان ترك منگيجيك بود. در بعضي منابع تاريخي مانند مجمع البلدان (ياقوت حموي، جغرافيانويس روم تبار عرب، 1266) شهر ارزينجان حد غربي آزربايجان شمرده ميشود: "حد آزربايجان من بردعه مشرقا، الي ارزينجان مغربا": حد آزربايجان از بردعه در مشرق كشيده ميشود تا ارزينجان در مغرب. امروزه نيز در برخي منابع تركيه اي و غير آن به اين بخش، آزربايجان تركيه ويا آزربايجان غربي گفته ميشود. خانواده "مولانا" به روايتي يك تا سه سال در اين شهر آزربايجاني اقامت نموده اند.
[۸] - دومين قورولتاي توركمان به سركردگي "شاه اسماعيل صفوي" در شهر "سيواس" منعقد شده است. اين شهر در تاريخ تركي آزربايجاني از اهميت فوق العاده اي برخوردار است. بنيانگذار شعر تصوفي در ادبيات ديواني تركي آزربايجاني و نيز تركي استانبولي "قاضي برهان الدين" در شهر سيواس دولتي مستقل به نام خويش تاسيس كرده بود. دولت وي نمونه اولين دولتهاي تركان آزربايجاني در آسياي صغير و در خارج خاك آزربايجان است. "قاضي برهان الدين" كه منسوب به طائفه سالور بوده در جنگ با آغ قويونلوها، ديگر دولت تركي آزربايجاني كشته شده است. همچنين "پير سلطان آبدال" از بزرگترين شاعران مردمي و از قهرمانان اسطوره اي خلق تركيه - اصلا از شهر "خوي" آزربايجان جنوبي- نيز متولد روستاي باناز "سيواس" فوق الذكر بوده است. امروزه همه ساله در كشور تركيه مراسم و فستيوال عظيمي در بزرگداشت "پير سلطان آبدال" اين عاشق-شورشگر ترك آزربايجاني الاصل بنام "پير سولطان آبدال شنليكلري" در سيواس، ييلديز ائلي، باناز كؤيو و به تاريخ ١٣-١٢ ژوئن برگزار ميشود.
[۹] - خوي: از اولين شهرهاي تركي شده آزربايجان است و بدين سبب در متون تاريخي سلجوقي بنام تركستان ايران ناميده شده است. "حمدالله مستوفي" در نزهت القلوب در باره خوي ميگويد: مردمش سفيد چهره و ختاي نژاد و خوب صورتند و بدين سبب خوي را تركستان ايران خوانند. خوي علاوه بر آزربايجان در تاريخ تركيه نيز از اهميت استثنائي برخوردار است. بسياري از جريانات فكري و فرهنگي تاريخي كه مهر خود را در شكل گيري هويت ملي خلق ترك (تركيه) زده اند بلاواسطه با نام شهر خوي پيوسته اند. اين شهر پايگاه ارتشهاي تركي براي تهاجم به بيزانس و فتح آسياي صغير توسط تركان بوده است. "آلب ارسلان" در سال 1701 خوي را مركز تجمع سپاهيان ترك براي حمله به بيزانس-روم (تركيه امروزي) قرار داده بود. موسس طريقت بكتاشي "آبدال موسي" و باني جريان اخوت در آسياي صغير "اخي ائوره ن" هر دو از شهر آزربايجان خوي برخاسته اند. "پير سلطان آبدال" شاعر و قهرمان خلقي-ملي تركيه، "جهانشاه قاراقويونلو" شاه زنديق -شاعر علوي قرن ١٥ نيز اهل خوي اند ("جهان شاه" در گؤي مچيد تبريز كه خود آنرا ساخته بود مدفون است). مزار "شمس تبريز" نيز بنا به بروايتي در خوي آزربايجان (و بنا بر روايات ديگري در قونيه تركيه) قرار دارد. زمره "جاولاقلار" از قزلباشان بلاواسطه با خوي در ارتباط است. (جلخ و جولق نوعي از پشميه بافته بود كه مردم فقير و درويش و قلندران ميپوشيده اند و جولقي و جولخي به معني قلندر شال پوش آمده است). جاولاقيليك از نخستين تشكيلات قلندريه بوده و در قرن 13 در خوي آزربايجان ايجاد شده است. اين جريان بعدها توسط حيدريليك تعقيب شده است. ياد آوري ميشود كه در تاريخ لكسيوگرافي تركي آزربايجاني اولين لغت منظوم بدين زبان بنام تحفه حسام توسط "حسام خويي" نگاشته شده است.
[۱۰] - بواقع طريقت وحدت وجودي "مولويه" معاصر و اركان آن نيز آشكارا خارج از دايره اسلام اورتدوكس ميباشند. امروزه مولويه، به همراه بكتاشيه (در بالكان)، قزلباشيه (در ميان تركان)، نصيريه (در ميان اعراب) و اهل حق (در ميان اكراد) تحت نام عمومي علوي در مقابل اسلام اورتودوكس (سني و شيعي و زيدي) نمايندگان اسلام هترودوكس در آسياي صغير، مزوپوتاميا (بين النهر) و شبه جزيره بالكان ميباشند. از اشعار شاخه شمسيليك اين گروه است:
تا صورت پيوند جهان بود، علي بود تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود سر دو جهان جمله ز پيدا و ز پنهان شمس الحق تبريز كه بنمود علي بود.
مولانا خود چنين ميگويد (تجلي از امهات باورهاي غلات شيعي-قزلباشان است):
مرا در همه عالم يا الهي، تجلي جمال شمس دين ده! [۱۱] - جريان (فتوت) مهر خود را بر فرهنگ تركي-آزربايجاني زده است. پديده "قوچولار" (لوطيان) و ورزش "زورخانه" تنها دو گستره آن به شمار ميآيند.
posted by 10:07 AM
Wednesday, December 05, 2007
سه مكتب موسيقي تركي خراسان
نگاهي به موسيقي مقامي در خراسان شمالي بجنورد ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۶/۰۸/۰۵ داخلي. فرهنگي. هنري. موسيقي مقامي.
استان خراسان شمالي به دليل وجود قوميتهاي مختلف با فرهنگهاي مختلف يكي از مهمترين پايگاههاي موسيقي مقامي كشور بشمار ميآيد.
امتزاج و همآميزي سه فرهنگ مستقل موسيقي مقامي اين خطه يعني، كرمانجي، تركي و تركمني تنوعي شگرف در موسيقي اين ناحيه پديد آورده است.
موسيقي تركي از عميقترين و اصيلترين موسيقيهاي اين منطقه است كه هنرمند اين حوزه با هنري كه از طبع سرشارش جاري ميشود، زخمه بر ساز ميزند و اين موسيقي را طنينانداز ميكند.
يك پژوهشگر موسيقي خراسان شمالي پيرامون موسيقي تركي اين منطقه به ايرنا گفت: بخش عمده موسيقي ناحيهاي در خراسان شمالي موسيقي تركي است.
مهدي رستمي افزود: آهنگهاي تركي به لحاظ تكنيكي قوي و از لحاظ زماني دامنهدار هستند و اشعار و سيلابهايشان كامل است.
وي بيان كرد: موسيقي تركي و كردي بر هم اثرگذاري متقابل دارند چنانكه گاه اين اثرگذاري آنقدر عميق است كه شناسايي تركي يا كردي بودن برخي ملوديها مشكل ميشود.
او افزود: موسيقي تركي و موسيقي تركمني نيز به خصوص در نواحي مرزي بر هم اثرگذاري داشتهاند.
وي بارزترين آهنگهاي تركي را كه رنگ و بوي محلي دارند موسيقي "گرايلي، نوايي، غريب و كرم و اصليخان" دانست و افزود: اين موسيقيها كه با نواختن آنها شكل روايتي آهنگها بروز ميكند بايد مورد پژوهشو بازكاوي قرار گيرند.
اين محقق فرهنگ و هنر خراسان شمالي، موسيقي تركي را مبتني بر سه مكتب جوين (سبزوار)، گليان در شيروان و نواحي شمال خراسان از قوچان تا درگز دانست.
وي گفت: مكتب جوين، موسيقي ناحيه اسفراين و سبزوار است كه از نگاه پژوهشگران مهجور مانده است.
او موسيقي مكتب جوين را آرام و متفكرانه دانست و اظهار داشت: دايره ملوديهاي موسيقي اين مكتب بسيار وسيع است و مبتني بر روايت و داستانهاي بلندي است كه در قالب ملوديهاي متنوع توسط بخشيها روايت ميشود.
وي "كرم و اصلي خان، زهره و طاهر، ابراهيم ادهم و كوراوغلي" را از جمله موسيقيهاي مكتب جوين ذكر كرد و افزود: سلسلهجنبان موسيقي جوين مرحوم "پرويز دردي و مختار زنبيلباف" بودهاند.
او بيان كرد: در اين نوع موسيقي به عنوان مثال در مجموعه "كرم و اصليخان" بخشيها با توانمندي خاص ۱۰تا ۱۲ساعت پي در پي نواخته و آواز ميخواندند و در عين حال موسيقي را با تغيير ملودي همراه ميكردند تا شنونده احساس خستگي نكند.
وي گفت: در اين موسيقي بعد حماسي، عرفاني و عاشقانه سيال است.
اين پژوهشگر پيرامون مكتب شيروان گفت: اين نوع موسيقي هيجانيتر است و هنجارهاي حركتي در آن بيشتر و پر تحركتر است.
وي افزود: ملوديها در اين نوع موسيقي ضربيتر و ريتميتر و با حركت بيشتري همراه هستند.
او بيان كرد: مرحوم "علي گلافروز، حاج حيدر كارگر، سلطانرضا ولينژاد و مرحوم حسن يزداني" از پيروان مكتب گليان در شيروان هستند كه توانستهاند اين موسيقي را به غايت مطرح كنند و پرورش دهند.
وي گفت: مكتب سوم موسيقي تركي موسيقي ناحيه شمال خراسان از قوچان تا درگز و نواحي مياني آنها است كه براي بيان آن ناگزير از فرارفتن از مرزهاي جغرافيايي استان هستيم.
رستمي بيان كرد: اين سبك از آرامش موسيقي جوين برخوردار است ولي تكنيك در آن بالاتر ميرود.
وي افزود: در اين نوع سبك رگههاي تصوف بيشتر ديده ميشود، نوع اشعار و حركتها در آن گرايش صوفيانه دارد و نمود رنگ خانقاهي در آن بيشتر است.
او ادامه داد: "حاجقربان سليماني و مرحوم حاجحسين يگانه" از اساتيد مطرح اين سبك هستند. ك/۴
posted by 10:07 PM
Thursday, November 15, 2007
قتل فجيع جوان [ترکمن] بجنوردي
واحد اینترنتی صحرا: امروزها خبرهای بدی از ترکمنهای بجنورد به گوش می رسد پس از تخریب مسجد اهل سنت ترکمنهای بجنورد که چند روز قبل توسط ماموران دولتی انجام شد و موجب جریحه دار شدن عواطف ترکمنها و کل اهل سنت ایران گردید این بار نیز خبر قتلی از بجنورد در سایت اینترنتی روزنامه همبستگی گزارش شده است.
به گزارش بخش حوادث سایت روزنامه همبستگی روز گذشته ( سه شنبه) خبرنگار این روزنامه از طريق تماس تلفني درجريان وقوع اين جنايت هولناك در روستاي قرقانلوي شهرستان مرزي بجنورد قرار گرفته است. به گفته منابع ، اين جنايت هفته گذشته ماموران پاسگاه انتظامي اين روستا كه از توابع شهرستان بجنورد ميباشد از اقدام به قتل پسر جوان 24 سالهاي در يك طويله مطلع شدند كه به طرز وحشيانهاي مورد اقدام مرگبار تلافيجويانه عدهاي قرار گرفته است. به گفته شاهدان ماجرا مقتول توسط 15 نفر از درون مغازهاش واقع در روستا گروگان گرفته شده و به طويلهاي در حومه روستا انتقال داده ميشود و پس از ضرب و جرح عوامل گروگانگير چوب 70 سانتيمتري را كه با روغن سيا آغشته كرده و با استفاده از كاههاي موجود در اين طويله آن را از مقعد مقتول داخل كردند و به طوري كه مقتول به دليل شدت جراحات ناشي از خونريزي داخلي و رسيدن چوب تا نزديك كبد وي و شكافتن آن به حالت احتظار افتاده و از حال ميرود. پس از حضور پليس و ماموران در محل اين طويله و رويت اين جوان اقدامات عاجل جهت انتقال وي به بيمارستان صورت ميگيرد اما در بين راه قبل از رسيدن به بيمارستان اين جوان فوت ميكند. به گفته اين منبع آگاه پس از بازداشت گروگانگيران آنها اعتراف ميكنند كه به تحريك دو تن از دوستانشان اقدام به اين عمل كردهاند. پس از بازداشت اين دو متهم و اقدام به بازجوييهاي فني و پليسي آنها انگيزهشان از ارتكاب به اين جنايت هولناك را تصفيه حساب ناموسي عنوان كردند و ادعا كردند به دليل اين كه مقتول با همسر يكي از آنها و با استناد به عدله موجود كه يك نوار كاست ضبط مكالمه تلفني آنها ( که هیچ اعتباری قانونی ندارد) بوده و ديگري نامههايي كه هر دوي آنها براي هم ارسال داشتهاند، اقدام به اين جنايت كردهاند و از آن جا كه مقتول را مسبب بدنامي آن زن ميدانستند اقدام به انتقامجويي كردند.
(آنچنان که پیداست قاتلان تنها به قتل پسر جوان ترکمن روی آورده اند و زن که با جوان ارتباط داشته از گزندشان در امان مانده است. البته اگر ادعای فوق کذب و جهت شایعه سازی و برانگیختن حسهای تعصب آمیز بین عوام نباشد)
لازم به ذكر است در اين شهرستان در برخي از نزاعهاي خانوادگي تركمنها شركت كرده و اقدام به انجام اقدامات تلافيجويانه ميكردند اما هيچگاه به قتل ختم نميشد تا اين كه اين مقتول جوان كه اهل سنت هم است قرباني محاكمه افرادي شد كه حكم مرگ وي را در دادگاه قضاوت خودشان صادر و اجرا كردند. عاملان اين جنايت در حال حاضر در بازداشت ماموران پليس اين شهرستان به سر ميبرند.
http://www.hambastegidaily.com/default.asp?code=4207&subject=event&codepage=17
posted by 11:43 PM
باشقا بير مانقورت تورك: دره گزلي ابوالفضل قاسمي
دكتر مصطفى الموتى
ابوالفضل قاسمى زندانى در رژيم شاهنشاهى و اسلامى
الموتى يكى از كسانى كه از دوران جوانى به سياست كشيده شد و از فعالين حزب ايران بود و سرانجام هم به دبيركلى اين حزب انتخاب شد ابوالفضل قاسمى است كه كتاب هاى او خصوصاً (خاندان حكومتگر) خوانندگان فراوان يافت زيرا سعى فراوان داشت كه ريشه هاى فاميلى حكومتگران در ايران را به اطلاع همگان برساند. ابوالفضل قاسمى در مقدمه كتاب (خاندان فيروز و فرمانفرما) مى نويسد: در دويست سال اخير اليگارشى ويژه اى بر ايران فرمانروائى داشت كه شناخت آن از نظر مردم ايران به ويژه نسل آگاه لازم بود. شناخت هيئت حاكمه ايران و شناخت بيداد گرى ها و پى بردن به ريشه ترورهاو نابودى مردانى چون قائم مقام ها و اميركبيرها بدون آشنائى و شناخت اليگارشى ايران درست نيست. بنابراين لازم به نظر رسيد كه خاندان هاى حكومتگر در دويست سال اخير به كمك اسناد و مدارك و پژوهش تاريخى معرفى گردند. با بررسى ۲۵ ساله ممكن است نوشته ها خالى از لغزش نباشد ولى همه بايد بكوشيم حقيقت بزرگ تاريخ معاصر ايران را روشن كنيم. ابوالفضل قاسمى در كتاب هاى خود با نقل مطالبى از بزرگان به خانواده هاى حكومتى ايران نيش هائى زده است از جمله مى نويسد: (ارسطو گفته است، حكومت مطلقه بدترين شكل حكومت هاست. زيرا قدرت زياد با فضيلت و تقوى يكجا جمع نمى شود.) در كتاب خاندان اسفنديارى نوشته در اين خانواده ۴۴ بار نمايندگان مجلس، ۴۶ لقب سياسى، هفت عضو فراماسون، بيش از پنجاه وزير و سفير و تعدادى سهامدار شركت سابق نفت وجود داشته است). وى ضمن انتقاداتى از خاندان حكومتگر از قول تولستوى چنين نوشته است: (خاندان هاى خوشبخت به هم شبيه اند ولى خاندان هاى تيره روز هر كدام بدبختى ويژه اى دارند.) درباره حاج محتشم السلطنه اسفنديارى مى نويسد: (با اين كه رضاشاه از توده مردم بود و ساليان دراز طعم بى نوائى و دربدرى و بيدادگرى از اشرا و اليگارشى ايران را چشيده بود از تملق و گزافه گوئى خوشش نمى آمد ولى امثال محتشم السلطنه مى كوشيدند با قلم و چكش تملق از او يك فرعون و جبار بتراشند.) از قول سيدجمال الدين اسدآبادى چنين نقل كرده است: (اين سلطان ما يك نفر است. چه كند با اين همه گرگ ها كه دور و برش را گرفته اند.) ابوالفضل قاسمى اهل دره گز خراسان بود و از همانجا به عضويت حزب ايران درآمد و چند بار خواست از آنجا وكيل شود موفقيت نمى يافت تا اين كه در جمهورى اسلامى در انتخابات نخستين دوره به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد ولى اعتبارنامه او را به عنوان اين كه با ساواك همكارى داشته است رد كردند. ابوالفضل قاسمى كه در رژيم شاهنشاهى به علت حمايت از دكتر مصدق و فعاليت در حزب ايران به زندان افتاد در رژيم اسلامى نيز به عنوان اين كه با ساواك كار مى كرده محكوميت يافت و سرانجام با مشكلات فراوان زندگى را ترك گفت. در كتاب چهره هاى آشنا درباره او چنين نوشته اند: ابوالفضل قاسمى در سال ۱۳۰۰ در دره گز متولد شد. پدرش حاج آقابالا قاسمى مردى خود ساخته و از بازرگانان و مالكين دره گز بود كه از آزاديخواهان به شمار مى رفت و فرزند جوانش را جلوى چشمش كشتند ود ر سال ۱۳۴۱ درگذشت. مادر قاسمى از خانواده محمديان است. ابوالفضل قاسمى تحصيلات مقدماتى را در گز و دوره متوسطه را در دبيرستان شاهرضاى مشهد گذرانيد و در دبيرستان نظام و دانشكده افسرى به پايان رسانيد و گواهينامه اختصاصى روزنامه نگارى هم دارد. به زبان هاى فرانسه و انگليسى آشنا مى باشد. ابوالفضل قاسمى خدمات مطبوعاتى را از سال ۱۳۲۳ از روزنامه آئين اسلام و فروغ شروع كرد و سپس در خيلى از روزنامه ها و نشريات مقاله مى نوشت تا اين كه در سال ۱۳۳۱ مدير مسئول روزنامه «جبهه آزادى» گرديد. عضو هيئت مديره مطبوعات ملى بود. مدتى در راديو برنامه هاى تبليغاتى بنگاه مستقل برق را اجرا مى كرد و مديرعامل شركت تعاونى ايرانيان بود. حوادث و وقايع بيشمار و سهمگينى بر وى گذشته شده است. چهارده بار توقيف و دوبار تبعيد شده است. يكبار از دست سربازان بيگانه گريخته است. يكبار توسط چاقوكشان فئودال هاى خراسان مجروح گرديد كه درباره يكى از بازداشت ها چنين نوشته است: در تابستان ۱۳۲۴ با فشار روس ها و مقارن به ثمر رسيدن قيام افسران خراسان مرا توقيف كرده و پس از ۱۲۰ كيلومتر راه مرا وارد دخمه اى پر از حشرات مودى در زندان قوچان نموده و به پاى من و يك نفر ديگر پابند آهنى زده بودند كه در تمام مدت حتى براى قضاى حاجت به هم متصل بوديم. حس كنيد كه اين كار چقدر عذاب آور مى باشد. وقتى از زندان آزاد شدم با مقالاتى آن را تشريح كردم كه مجبور شدند پابندها را جمع كنند. ابوالفضل قاسمى كه در آذر ماه سال ۱۳۷۲ زندگى را ترك گفت در طى ۶۲ سال زندگى همواره در مبارزه بوده و دستگير و زندانى مى شده است. بعد از انقلاب دبيركل حزب ايران شد كه اعلام داشت حزب ما به اتفاق آراء تصميم گرفت رفراندوم را تحريم كند زيرا اين رفراندوم را مخالف حاكميت ملى مى داند و اگر مهندس حسيبى هم نظر موافق خود را با رفراندوم اعلام داشته نظر شخصى او بوده و ربطى به حزب ايران ندارد. بعد از انقلاب وقتى ابوالفضل قاسمى از دره گز به نمايندگى مجلس انتخاب شد اعتبارنامه او همراه با اعتبارنامه دكتر سنجابى، خسرو قشقائى، على اردلان و دكتر احمد مدنى از سوى مجلس رد شد و سپس پرونده اى نيز به اتهام عضويت در ساواك براى او تدارك ديده شد كه در نتيجه آن در دادگاه انقلابى به ۱۵ سال حبس محكوم گرديد. بعد از فوت ابوالفضل قاسمى گروهى از ملى گرايان طى اعلاميه اى چنين يادآور شدند: ابوالفضل قاسمى آزاده مردى از شمار مبارزان وفادار نهضت ملى ايران بود. در حوزه انديشه سياسى ميراثى گرانبها از تحقيقات مستند تاريخى باقى گذاشت و در عرصه عمل به خاطر پايمردى در مبارزه با استبداد و خودكامگى حكومت شاه و حكومت ولايت فقيه سال ها به زندان افتاد اما در هر دو رژيم خودكامه هرگز در برابر شكنجه و ناملايمات خشونت بار زندان تسليم نشد. به قول سعدى مردى بود در سيرت درويشان و نه در كسوت ايشان و تا آخرين دم زندگى در برابر ظلم و بيداد و استبداد، آزاده و سركش در كنار مردم و با مردم باقى ماند. ابوالفضل قاسمى در سال ۱۳۲۵ با خانم شهرناز سليمانى ازدواج كرد و صاحب شش فرزند به اسامى فرهنگ، فرجاد، فرزاد، فرشاد، فرزانه و فريبا گرديد. ابوالفضل قاسمى تأليفات زيادى دارد كه از جمله چنين است: خاندان حكومتگر، دو حزب مخالف، فداكارى مسلم ابن عقيل، دانش سياه يا نجوم خرافى، اسلام در نظر ديگران، قمار دشمن خانه زاد بشر، در راه عقيده، نادر شير مردانك، شهيد خردسال كربلا، ايدئولوژى سعادت بشر، سبك طنزآميز، نمايشنامه قزلباش شيردل، تاريخ دره گز، نسب شناسى سياسى ايران، دموكراسى چيست (ترجمه) و چند اثر ديگر كه هنوز منتشر نشده است.
posted by 11:31 PM
Thursday, October 11, 2007
بیات
قبیلة ترک از قبایل بیست و دوگانة اغز (غز * ) پراکنده در ایران افغانستان ترکمنستان ازبکستان جمهوری آزربايجان ارمنستان ترکیه سوریه و عراق . واژة بیات که به صورت «بایات » هم ضبط شده به معنای بادولت و پرنعمت است . اصل این قبیله در نسبنامه های افسانه ای ترکان به «بای آت » پسر دوم گون خان پسر اغوزخان می رسد (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 39 حمدالله مستوفی 1362 ش الف ص 566 تاریخ قزلباشان ص 24 قائم مقام ص 403). قبیلة بیات همچون سایر قبایل بزرگ ترک علامتی مخصوص داشته که شکل آن در منابع متفاوت است (کاشغری ص 172 رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 40 اوزون چارشیلی ج 1 ص 113). بیاتها طبق بعضی اخبار از روزگاران قدیم و پیش از مهاجرتهای گستردة خود به غرب آسیا در اطراف رودخانة قراموران یا بنابر ضبط حمدالله مستوفی (1362 ش ب ص 218) قارامران واقع در شمال چین می زیسته اند (قائم مقام همانجا). از اشارات جامع التواریخ برمی آید که گروههایی از این قبیله مشهور به «بایاوت » دهها سال پیش از آغاز سلطنت چنگیزخان در زمرة طوایف مغول درآمده بودند. اینان در تقسیم بندی قومی مغولان از جملة طوایف درلگین بودند که معرف مغولان عام و بی اصل و نسب است . دو شعبة معروف این طایفه «جدی بایاوت » و «کهرون بایاوت » بودند. اولی نام خود را از رودخانة جدی مغولستان اخذ کرده و دومی به دلیل زندگی در صحرا به این عنوان موسوم شده بود. اینان در لشکرکشیهای چنگیزخان و هولاکوخان به ایران شرکت داشتند (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 111ـ112 136ـ 138).
در قرون ششم و هفتم یک طایفة بزرگ ترک به نام «بیاووت » در صحرای خوارزم می زیستند که ظاهرا از طوایف یمک یا کیمک بودند (نسوی ص 38 329). به سبب انتساب ترکان خاتون مادر سلطان محمد خوارزمشاه و انتساب مادر ازلغ (اوزلاغ )شاه ولیعهد سلطان محمد به طایفة بیات امرای این طایفه در دربار خوارزمشاه صاحب نفوذ و قدرت شدند چنانکه قتلغ خان ] بیاووتی [ در رقابتی که بر سر جانشینی سلطان محمد خوارزمشاه پیش آمده بود به جانبداری ازلغ شاه قصد جان سلطان جلال الدین خوارزمشاه را کرد (همان ص 85 ابن خلدون ج 4 ص 754 اقبال آشتیانی ص 44). با این حال نمی توان قاطعانه بیات را با بیاووت و بایاوت یکی دانست . مجتبی مینوی در تعلیقات خود بر سیرت جلال الدین مینکبرنی (ص 329ـ330) تنها به طرح این سؤال قناعت کرده که آیا ارتباطی بین بیات و بیاووت هست یا نه . بعضی از پژوهشگران در سالهای اخیر تصریح کرده اند که «بایاوت »ها نه از قبایل مغول که همان بیاتهای ترک اند (قفس اوغلی ص 165 پانویس 21).
تاریخ ورود قبیلة بیات به فلات ایران چندان روشن نیست اما از برخی منابع تاریخی برمی آید که این مردم ظاهرا در اوایل قرن پنجم و مقارن حملات غزان و سلجوقیان در فلات ایران پراکنده شده و در مسیر کوچ نظامی خود تا صحاری شام و سواحل مدیترانه پیش رفته اند. در این پیشرویهای پرماجرا گروههایی از این قبیله بتدریج در بعضی نواحی خراسان بزرگ عراق عجم کردستان و لرستان استقرار یافتند. چنانکه خبر انتصاب امیرسنقر بیاتی (مقتول 511) به نیابت حکومت بصره از جانب امیر آق سنقر بخاری اقطاع دار این ولایت از سابقة دراز حضور بیاتها در ایران و عراق عرب حکایت می کند (ابن خلدون ج 4 ص 93). استقرار قبیلة بیات در بعضی نواحی غربی ایران پس از چندی به تشکیل دولت محلی کوچکی در اراضی میان لرستان کوچک و عراق عرب انجامید اما خصومت حاکمان بیات و اتابکان لر سرانجام به انقراض حکومت بیات منجر شد و اتابک شجاع الدین خورشید شاه حاکم لرستان که از دست اندازیهای مکرر ترکان بیات به متصرفات خویش خشمگین بود بر سر آنان تاخت . در نتیجه آخرین حاکم بیات هزیمت یافت و قلمرو او که به ولایت بیات مشهور بود به تصرف سپاه خورشیدشاه درآمد (حمدالله مستوفی 1362ش الف ص 553 معین الدین نطنزی ص 54 ـ 55 بدلیسی ص 60). نام ولایت بیات در قرون بعد نیز در منابع دیده می شود. عطاملک جوینی در نیمة دوم قرن هفتم در گزارش کوتاهی راجع به اشتغالات دیوانی خود در تاریخ جهانگشای از برانداختن باجهای قدیم بلاد تستر و بیات سخن گفته است (ج 1 ص 25). نام ولایت بیات در اواخر قرن هشتم در ردیف نامهای ولایات معتبری چون بغداد عراق عرب خوزستان و لرستان قرار گرفت (شمس منشی ج 2 ص 170ـ171). در قرون بعد نام این ولایت بر حوزة محدودی اطلاق می شد که مشهورترین ناحیة آن قلعة بیات بر سر راه دزفول و عراق عرب بود (نویدی ص 101). نادرشاه هنگامی که از عراق عرب به سوی خوزستان می رفت تا شورش محمدخان بلوچ را سرکوب کند بر سر راه خود در این قلعه توقف کرد (استرآبادی ص 223). ویرانة این قلعه امروزه در کشور عراق برجاست (لسترنج ص 69ـ70).
مشیرالدوله تبریزی (متوفی 1279) در شرح مأموریتش برای تشخیص و تعیین مرزهای ایران و عثمانی «قریة بیات » را از توابع پشتکوه لرستان دانسته و از پراکندگی بیاتها در توابع شوشتر و دزفول خبر داده است (ص 102).
میدان فعالیت سیاسی طوایف بیات در تاریخ ایران محدود به پشتکوه لرستان نبود گروههایی از اینان در جنگهای شیخ ابواسحاق اینجو (متوفی 758) و امیر مبارزالدین محمد مظفری (ح 700ـ 765) شرکت داشتند (وزیری کرمانی ص 384ـ385). در حکومت زندیه نیز بیاتها صاحب نفوذ بودند و مهر علی خان بیات اسلاملو از جمله بزرگان شیراز در زمان کریم خان زند و علی مرادخان زند بود (غفاری کاشانی ص 165 188 191 476). بیاتهای شیراز که تا اوایل قرن چهاردهم در یکی از گذرهای محلة اسحاق بیگ به خریدوفروش اسب اشتغال داشتند احتمالا بازماندگان طوایف چادرنشین بیات فارس بودند که بتدریج از شیوة زندگی پدران خود دست کشیده و یکجانشین شده بودند (فسائی ج 2 ص 919).
جمعی از بیاتها که در پایان مهاجرت طولانی خود به آناطولی و شام رسیده بودند در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم به قره عثمان فرمانروای آق قوینلوها پیوستند و ظاهرا در جنگ وی با امیر چکم والی شام شرکت کردند (طهرانی ص 60 64 65 روملو ج 11 ص 27ـ30). پس از انقراض سلسلة آق قوینلو بسیاری از طوایف تشکیل دهندة آن اتحادیه از جمله طایفة بیات به دولت صفوی پیوستند ( تاریخ قزلباشان ص 8 21ـ29 هینتس ص 96). احتمالا بسیاری از طوایف خاک آناطولی را ترک گفته و به ایران آمده اند اما آثار آنان هنوز در بعضی روستاهای آناطولی و شام برقرار است ( ایرانیکا ذیل ماده ). این گروه از طوایف بیات را بعدها قره بیات نامیدند تا از بیاتهایی که از قبل در ایران می زیستند متمایز شوند. بر همین اساس طوایف بیات ایران را آق بیات یا بیات مطلق می خواندند (قائم مقام ص 403ـ404). ظاهرا تیرة شام بیاتی از تیره های تشکیل دهندة ایل قاجار (خورموجی ص 3) و از بیاتهای شام یا قره بیاتها بوده که پس از استقرار در آزربايجان به طوایف قاجار پیوسته است . بزرگان این طایفه از جمله امرای دربار فتحعلی شاه به شمار می آمدند (قائم مقام همانجا).
پیش از تشکیل دولت صفویه چندین طایفة چادرنشین ترک و مغول در دشتهای قزوین و ری و شهریار به سر می بردند (فریومدی ص 344 اولیاءالله ص 192ـ194 مرعشی ص 44). هر چند نام طوایف بیات در منابع اخیر نیامده است اما به نظر می رسد که این طوایف پیش از دولت صفوی در قسمتهایی از لرستان و عراق عجم سکونت داشته اند. این احتمال از آنجا تقویت می شود که شاه اسماعیل اول (حک : 905ـ930) در همان سالهای نخست سلطنت خود پس از آنکه آزربايجان و شیروان را از تصرف دولت عثمانی خارج کرد و آن نواحی را تحت حکومت خود درآورد جمعی از این طوایف را از عراق ] عجم [ به شابران و دربند تبعید کرد (باکیخانوف ص 93). بعدها بزرگان این طوایف با دربار روسیه پیوند یافتند و در جلب حمایت روسها کوشیدند (همان ص 165).
رؤسای طوایف بیات عراق عجم که ظاهرا بزرگترین گروه از طوایف بیات مطلق یا آق بیات به شمار می آمدند در سالهای سلطنت شاه طهماسب اول (930ـ984) از جمله بزرگان دولت صفوی محسوب می شدند. سلیمان بیگ و برادرش حسن بیگ یوزباشی قورچیان بیات پیش از اینکه به سبب رفاقت با اسماعیل میرزا پسر شاه طهماسب اول مغضوب شوند از امرای بزرگ و مقرب شاه صفوی بودند (نویدی ص 111 تاریخ قزلباشان ص 24). حتی صدماتی که شاه صفوی بر این طوایف وارد آورد مانع از اطاعت و خدمتگزاری آنان نشد. هنگامی که القاص میرزا برادر شورشی شاه طهماسب با حمایت سلیمان قانونی پادشاه عثمانی از عراق عرب تا قم پیش آمد جمعی از طوایف بیات عراق عجم که در حدود قم می زیستند به مقابله با القاص میرزا شتافتند. جنگجویان این طایفه در جنگ مغلوب و به دستور القاص میرزا کلیة اسرای طایفة بیات اعدام شدند ( عالم آرای شاه طهماسب ص 109). طوایف بیات عراق عجم همچنین مدتی در ملازمت و خدمتگزاری سلطان مصطفی میرزا پسر شاه طهماسب بودند. سلطان مصطفی میرزا که از دوستداران سلطنت برادر خود سلطان حیدر میرزا بود پس از قتل برادر به دست هواداران اسماعیل میرزا برادر دیگر خود به امیدنجات به میان طایفة بیات گریخت . حاجی اویس بیگ بیات حاکم طایفه که در ظاهر پذیرای شاهزادة متواری شده بود بازداشت محترمانة او را به قزوین اطلاع داد و پس از ورود شاه اسماعیل دوم (حک : 984ـ 985) به قزوین او را به حضور شاه رسانید (اسکندرمنشی ص 143 منجم یزدی ص 29ـ30 حسینی استرآبادی ص 55). در اوایل سلطنت شاه عباس اول (995ـ 1037) که حکومت قلمرو علیشکر ـ همدان ـ به محمد باقر میرزا پسر خردسال شاه عباس تفویض شد اغورلو سلطان بیات حاکم طایفه بیات و نواحی کزاز و کرهرود به نیابت از او به حکومت همدان رفت . اما شاهوردی خان لر حاکم لرستان کوچک که از مدتها قبل قصد تصرف بعضی مناطق تابعة همدان را داشت قلت یاران اغورلوسلطان را مغتنم شمرد و به بروجرد مقر او حمله برد. در این جنگ اغورلو سلطان کشته شد و لشکریان بیات متفرق شدند. تا اینکه شاه عباس خود به جنگ شاهوردی خان رفت و پس از شکست دادن او متوجه ایل بیات شد و کلیة مناصب موروثی اغورلو سلطان را به برادر او شاهقلی سلطان بیات تفویض کرد. وی که از تأخیر ایل بیات در امداد به اغورلو سلطان خشمگین بود به خواهش شاهقلی سلطان از مجازات ایل بیات درگذشت و پس از دریافت سه هزار تومان پول و سه هزار کره اسب بیاتی نژاد که همواره مورد توجه قزلباشان بود به قزوین بازگشت (اسکندرمنشی ص 352ـ353 بدلیسی ص 81ـ82 تاریخ قزلباشان همانجا).
گروهی از طوایف بیات دو قرن بعد به آقامحمدخان قاجار (حک : 1210ـ1211) پیوستند و سرانشان در زمرة بزرگان دربار قاجار درآمدند (سپهر ص 26 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 373). یکی از مشهورترین بزرگان این طایفه که در عهد ناصرالدین شاه (1264ـ1313) می زیست علینقی خان بیات ملقب به نظام لشکر و صمصام الملک است که از مالکان بزرگ ایران و سرکردة یکی از افواج نظامی آن روزگار بود. فرزندانش به نامهای ذوالفقارخان (صمصام الملک ) و عباسقلی خان (سهم الملک ) همانند پدرشان از بزرگان آن سامان به شمار می آمدند (اعتمادالسلطنه 1367 ش ج 2 ص 1615 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388 453). مرتضی قلی خان بیات * ملقب به سهام السلطان که بارها به وکالت مجلس شورای ملی و یکی دو بار به وزارت و صدارت رسید پسر عباسقلی خان است (بامداد ج 4 ص 69). امروزه تمامی طوایف بیات عراق عجم در محال کزاز و کرهرود و بعضی دیگر از روستاهای اراک سکونت دارند و به زراعت و دامداری روزگار می گذرانند (وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388). گروهی دیگر از طوایف بیات که در ماکو به سر می برند از اواخر سلطنت شاه عباس اول در این سامان استقرار یافته اند (اسکندرمنشی ص 793 فرامین فارسی ماتناداران ج 2 ص 507) و یا اینکه در اوایل سلطنت شاه عباس دوم (1052ـ1077) از ایروان به ماکو آمده اند. ریاست این مردم با مصطفی بیگ بیات جد حکام موروثی ماکو بود (نصرت ماکوئی ص 3ـ48). فرزندزادگان مصطفی بیگ در سلطنت قاجاریه و بویژه در صدارت حاج میرزا آقاسی (متوفی 1265) که خود از اعضای طایفة بیات ایروان بود حکومت چندین ناحیه از ایران را در دست گرفتند ( رجوع کنید به همان ص 16ـ 18). شاه عباس دوم در اواخر سلطنت گروههایی از طوایف ترک بیات منطقة قره باغ را به همراه طوایف دیگر به گرجستان انتقال داد. اینان اغلب در اطراف قلعه های اسلام آباد و شاه آباد و نصرت آباد که خود بنا کرده بودند اسکان یافتند. خصومت مذهبی و ستیزه جویی ترکان مهاجر سرانجام سبب جنگ میان آنان و گرجیان شد که در پی آن جمع کثیری از مهاجران ترک به قتل رسیدند (وحید قزوینی ص 288ـ289).
گروهی دیگر از طوایف بیات در کردستان عراق عرب سکونت داشتند که شاه طهماسب دوم (حک : 1135ـ 1145) بسیاری از آنان را به حوالی تهران و ساوجبلاغ کرج تبعید کرد (حکیم ص 757). در 1144 نیز نادرشاه که هنوز وکیل السلطنة شاه طهماسب دوم بود پس از اینکه کرکوک را به تصرف در آورد گروهی دیگر از این مردم را به خراسان تبعید کرد. اینان به روایتی به هرات رفتند و به روایت دیگر به طوایف بیات نیشابور پیوستند (استرآبادی ص 193 مروی ج 1 ص 254). طوایف بیات منطقة کرکوک در اوایل قرن حاضر مشتمل بر هفت طایفه بودند که در بیست و چند روستا نزدیک جبل حمرین و قره تپه به سر می بردند (ادموندز ص 303). نادرشاه همچنین در دورة سلطنت خود گروههایی از طوایف بیات و افشار و جوانشیر و شاهسون و بختیاری را به افغانستان تبعید کرد. اغلب اینان که در کابل اسکان یافتند با عنوان عمومی قزلباش نامیده می شدند. بزرگان این مردم تا سالهای سلطنت امیر عبدالرحمان خان عهده دار بعضی مناصب و مقامات مهم اداری و لشکری افغانستان بودند (فیض محمد ص 143ـ144). محلة قزلباش کابل یادگاری از همین مردم است .
گروه دیگر از طوایف بیات ایران که قدمت و سابقة حضور آنان در ایران به قبل از قرن دهم می رسد طوایف بیات نیشابورند که به قره بیات شهرت داشتند. وجه تسمیة قره بیاتها و تاریخ دقیق ورود آنها به خراسان روشن نیست . تشابه عنوان این طوایف با قره بیاتهای شامی این گمان را تقویت می کند که اینان احتمالا شعبه ای از قره بیاتهای شام بوده اند که پیش از قرن دهم به خراسان مهاجرت کرده اند. اما دلیل روشنی برصحت این مدعا در دست نیست تنها احتمال قابل اعتنا اخبار مهاجرت اجباری قره تاتارهای آناطولی است که در آغاز قرن نهم به دستور تیمور لنگ به سوی خراسان و ترکستان حرکت کرده بودند. گروههایی از این مردم هنگام مهاجرت از صفوف مهاجران گریختند و در گوشه و کنار مسیر مهاجرت پنهان شدند. اگر چه دربارة تاریخ ورود این طوایف به خراسان خبری در دست نیست اما از آنجا که اسکندر منشی این طوایف را در شمار طوایف جغتایی آورده است (ص 794) می توان گمان کرد که اینان نیز همانند گرایلیها و جلایرها و جمشیدیها پس از حملات مغولان به خراسان آمده باشند. شهرت و اعتبار این طایفه از سالهای آخر قرن دهم و مقارن اوایل سلطنت شاه عباس آغاز شد و تا اوایل قرن سیزدهم ادامه یافت . در سال 1000 قره بیاتها که از دو سه سال قبل پیشرویهای ازبکان را متوقف کرده و مانع سقوط تعدادی از شهرهای خراسان شده بودند سرانجام تسلیم قوای عبدالمؤمن خان ازبک شدند و بسیاری از بزرگانشان از جمله محمود سلطان پسر باباالیاس به قتل رسیدند اما سال بعد صفویان نواحی اشغالی خراسان را از دست ازبکان خارج ساختند. شاه عباس در ازای خدمات قره بیاتها املاک بزرگان بیات نیشابور را از جمیع مالیاتها معاف کرد و محمد سلطان پسر دیگر بابا الیاس را به حکومت اسفراین گماشت . حکومت اولاد باباالیاس به نیشابور هم کشیده شد و تا پایان سلطنت شاه عباس اول ادامه یافت (همان ص 333 337ـ339 794). طوایف بیات نیشابور در سالهای قدرت نمایی و سلطنت نادرشاه افشار (1148ـ1160) در اغلب جنگهای او شرکت داشتند و حکومت موروثی خوانین بیات بر نیشابور که تا اواسط سلطنت فتحعلی شاه (1212ـ 1250) ادامه یافت در همین سالها شکل گرفت (مروی ج 1 ص 81 109 ج 3 ص 961 1134). پس از قتل نادرشاه بعضی از رؤسای طوایف قره بیات نیشابور با استفاده از فرصت به دست آمده به قدرت نمایی پرداختند و به مقامات و مناصب عالی اداری و لشکری دست یافتند از جملة آنان صالح خان بیات بود که در 1160 از سوی عادلشاه افشار به حکومت فارس منصوب شده بود. وی تا 1168 که به دست شیخعلی خان زند کشته شد به همراه هاشم خان بیات سرکردة فوج بیات شیراز و حاکم فارس تا استقرار قطعی دولت کریم خان زند از جمله عوامل اصلی بحران و ناآرامی اوضاع و احوال فارس بود (مرعشی صفوی ص 121 کلانتر ص 48 فسائی ج 1 ص 583 ـ596). در سلطنت کوتاه مدت سید محمد صفوی متولی آستان قدس رضوی طایفة قره بیات نیشابور متحد او بود و صالح خان بیات با حفظ سمت عهده دار قورچی باشیگری و حاجی سیف الدین خان بیات نایب او بود (مرعشی صفوی ص 131). این طایفه در دفع حملات احمدخان ابدالی پادشاه افغانستان به نیشابور کوشید اما سرانجام در 1164 احمدخان بر نیشابور دست یافت و گروهی از طوایف بیات را به غزنه تبعید کرد (غبار ص 363). بازماندگان این مردم دست کم تا سالهای پایانی سدة سیزدهم در آن نواحی به سر می بردند (ریاضی ص 67 139). حکومت منطقة نیشابور در طول سلطنت شاهرخ افشار و آقامحمدخان و فتحعلی شاه قاجار در اختیار اولاد حسن خان بیات سردار معروف نادرشاه بود. عباسقلی خان بیات مختاری پسر حسن خان و جعفرخان پسر عباسقلی خان و علیقلی خان پسرجعفرخان تا اوایل سلطنت فتحعلی شاه به ترتیب حاکم نیشابور بودند. پس از شکست شورش علیقلی خان بیات و استقرار قدرت فتحعلی شاه در خراسان حکومت نیشابور از دست این خاندان خارج شد و پس از آن نفوذ و قدرت طایفة بیات نیشابور رو به کاستی نهاد و بتدریج از صحنة سیاسی و نظامی خراسان حذف شد. طوایف بیات نیشابور در قرنهای دوازدهم سیزدهم و چهاردهم بتدریج در روستاهای بلوک سرولایت و خرو اسکان یافتند و به زراعت و دامداری مشغول شدند (گلستانه ص 69 ـ71 75 طرب نایینی ص 107ـ 108 حکیم ص 757ـ 758 اعتمادالسلطنه 1362ـ1363 ش ج 3 ص 91 بامداد ج 1 ص 233ـ234 ج 5 ص 132ـ 135 ییت ص 343ـ344). یکی از آخرین قدرت نماییهای بزرگان بیات نیشابور شورش امام وردی خان بیات و پسرانش بود. وی که در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه به حکومت نیشابور منصوب شده بود به حسن خان سالار بار پیوست و در جنگهای او با قوای دولتی شرکت جست . پس از پیروزیهای سلطان مراد میرزا حسام السلطنه بر قوای حسن خان سالار بار امام وردی خان از حسن خان جدا شد و شهر نیشابور را تسلیم حسام السلطنه کرد. وی در 1267 بر حاکم شهر یاغی شد و به اتفاق پسرانش در قلعه های حسین آباد و توزنده جان متحصن گردید اما شورش وی در هم شکست و قلاع حسین آباد و توزنده جان ویران شد (سپهر ج 3 ص 47 138).
تا همین اواخر چندین تیره و طایفه چادرنشین بیات در میان ایلات خمسه و قشقایی فارس و همچنین در میان ترکمنهای شمال ایران به سر می بردند (فیلد ص 256 264 کیهان ج 3 ص 80 376 پیمان ص 221 224 233 کتابچة نفوس استرآباد ص 238). غیر از این مردم هزاران خاندان شهری و روستایی دیگر در زنجان و تهران و کرج و شیراز و زرند و کرمان و مشهد و نیشابور و اراک و نهاوند و دیگر شهرهای ایران به سر می برند که با عنوان خانوادگی بیات شناخته می شوند.
منابع : ابن خلدون العبر: تاریخ ابن خلدون ترجمة عبدالمحمد آیتی تهران 1363ـ1370 ش سیسیل جان ادموندز کردها ترکها عربها ترجمة ابراهیم یونسی تهران 1367 ش محمدمهدی بن محمد نصیراسترآبادی جهانگشای نادری چاپ عبدالله انوار تهران 1341 ش اسکندرمنشی تاریخ عالم آرای عباسی چاپ اسماعیل برادران شاهرودی تهران 1364 ش محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه مرآة البلدان چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث تهران 1367 ش همو مطلع الشمس چاپ سنگی تهران 1301ـ1303 چاپ تیمور برهان لیمودهی چاپ افست تهران 1362 ـ1363 ش عباس اقبال آشتیانی تاریخ مغول : ازحملة چنگیز تا تشکیل دولت تیموری تهران 1364 ش اسماعیل حقی اوزون چارشیلی تاریخ عثمانی ترجمة ایرج نوبخت تهران 1368ـ1370 ش محمدبن حسن اولیاءالله تاریخ رویان چاپ منوچهر ستوده تهران 1348 ش عباسقلی آقا باکیخانوف گلستان ارم چاپ عبدالکریم علیزاده ... ] و دیگران [ باکو 1970 مهدی بامداد شرح حال رجال ایران در قرن 12 و 13 و 14 هجری تهران 1357 ش شرف الدین بن شمس الدین بدلیسی شرفنامه : تاریخ مفصل کردستان چاپ محمد عباسی چاپ افست تهران 1343 ش حبیب الله پیمان توصیف و تحلیلی از ساختمان اقتصادی اجتماعی و فرهنگی ایل قشقایی تهران 1347 ش تاریخ قزلباشان چاپ میرهاشم محدث تهران 1361 ش عطاملک بن محمد جوینی کتاب تاریخ جهانگشای چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی لیدن 1329ـ 1355/ 1911ـ1937 چاپ افست تهران ] بی تا. [ حسن بن مرتضی حسینی استرآبادی تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی چاپ احسان اشراقی تهران 1364 ش محمدتقی حکیم گنج دانش : جغرافیای تاریخی شهرهای ایران چاپ محمدعلی صوتی و جمشید کیانفر تهران 1366 ش حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی تاریخ گزیده چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1362 ش الف همو کتاب نزهة القلوب چاپ گی لسترنج لیدن 1915 چاپ افست تهران 1362 ش ب محمدجعفربن محمدعلی خورموجی حقایق الاخبار ناصری چاپ حسین خدیوجم تهران 1363 ش رشیدالدین فضل الله جامع التواریخ چاپ بهمن کریمی تهران 1338 ش حسن روملو احسن التواریخ چاپ عبدالحسین نوائی ج 11 تهران 1349 ش ج 12 تهران 1357 ش محمدیوسف ریاضی عین الوقایع : تاریخ افغانستان در سالهای 1207ـ1324 ق چاپ محمدآصف فکرت هروی تهران 1369 ش محمدتقی سپهر ناسخ التواریخ چاپ جهانگیر قائم مقامی تهران 1337 ش محمدبن هندوشاه شمس منشی دستورالکاتب فی تعیین المراتب چاپ عبدالکریم علی اوغلی علیزاده مسکو 1964ـ1976 محمدجعفربن محمدحسین طرب نایینی جامع جعفری چاپ ایرج افشار تهران 1353 ش ابوبکر طهرانی کتاب دیاربکریه چاپ نجاتی لوغال و فاروق سومر تهران 1356 ش عالم آرای شاه طهماسب چاپ ایرج افشار تهران 1370 ش غلام محمدغبار افغانستان در مسیرتاریخ قم 1359 ش ابوالحسن غفاری کاشانی گلشن مراد چاپ غلامرضا طباطبایی مجد تهران 1369 ش فرامین فارسی ماتناداران ایروان 1956 غیاث الدین فریومدی ذیل مجمع الانساب شبانکاره ای چاپ میرهاشم محدث تهران 1363 ش حسن بن حسن فسائی فارسنامة ناصری چاپ منصور رستگار فسائی تهران 1367 ش فیض محمد نژادنامة افغان مقدمه تحشیه و تعلیقه از کاظم یزدانی چاپ عزیزالله رحیمی قم 1372 ش هنری فیلد مردم شناسی ایران ترجمة عبدالله فریار تهران 1343 ش ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام منشات قائم مقام فراهانی چاپ بدرالدین یغمایی تهران 1366 ش ابراهیم قفس اوغلی تاریخ دولت خوارزمشاهیان ترجمة داود اصفهانیان تهران 1367 ش محمودبن حسین کاشغری نامها و صفتها و ضمیرها و پسوندهای دیوان لغات الترک ترجمه و تنظیم و ترتیب الفبائی محمد دبیرسیاقی تهران 1375 ش کتابچة نفوس استرآباد در سال 1296 هجری قمری در گرگان نامه به کوشش مسیح ذبیحی چاپ ایرج افشار تهران 1363 ش محمدبن ابوالقاسم کلانتر روزنامه میرزامحمد کلانتر فارس شامل وقایع قسمتهای جنوبی ایران از سال 1142ـ 1199 هجری قمری چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ1311 ش ابوالحسن بن محمدامین گلستانه مجمل التواریخ چاپ مدرس رضوی تهران 1356 ش گی لسترنج جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ترجمة محمود عرفان تهران 1364 ش ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی تاریخ طبرستان و رویان و مازندران چاپ محمدحسین تسبیحی تهران 1345 ش محمدخلیل بن داود مرعشی صفوی مجمع التواریخ چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش محمدکاظم مروی عالم آرای نادری چاپ محمدامین ریاحی تهران 1364 ش جعفربن محمدتقی مشیرالدوله تبریزی رسالة تحقیقات سرحدیه چاپ محمد مشیری تهران 1348 ش معین الدین نطنزی منتخب التواریخ معینی چاپ ژان اوبن تهران 1336 ش جلال الدین محمد منجم یزدی تاریخ عباسی یا روزنامة ملا جلال چاپ سیف الله وحیدنیا تهران 1366 ش محمدبن احمد نسوی سیرت جلال الدین مینکبرنی چاپ مجتبی مینوی تهران 1365 ش محمدرحیم نصرت ماکوئی تاریخ انقلاب آزربايجان و خوانین ماکو قم 1373 زین العابدین عبدالمؤمن نویدی تکملة الاخبار : تاریخ صفویه از آغاز تا 978 هجری قمری چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1369 ش محمدطاهربن حسین وحید قزوینی عباسنامه یا شرح زندگانی 22 سالة شاه عباس ثانی ( 1052ـ1073 ) چاپ ابراهیم دهگان اراک 1329 ش احمدعلی وزیری کرمانی تاریخ کرمان چاپ محمدابراهیم باستانی پاریزی تهران 1352 ش رضاوکیلی طباطبائی تبریزی تاریخ عراق ( اراک ) چاپ منوچهر ستوده در فرهنگ ایران زمین ج 14 (1345ـ1346 ش ) والتر هینتس تشکیل دولت ملی در ایران : حکومت آق قوینلو و ظهور دولت صفوی ترجمة کیکاووس جهانداری تهران 1361 ش چارلز ادوارد ییت خراسان و سیستان ترجمة قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری تهران 1365 ش Encyclopaedia Iranica، s.v. "Baya ¦t" (by G. Doerfer)
/ علی پورصفر قصابی نژاد/
posted by 2:05 PM
بهارلو
ایلی ترک متفرق در آزربايجان خراسان کرمان و فارس . به گفتة سرجان ملکم این ایل در اصل شاخه ای از طایفة شاملو * بود «که تیمور آنان را از بلاد شام به ایران آورد» (ج 1 ص 237). هوتم ـ شیندلر نیز بر همین عقیده بود و می گفت که «بهارلوها در فارس به طورکلی به ایل «عرب » معروف اند شاید به علت اینکه از سوریه ] = شام [ آمده اند» (ص 48). اما هیچیک از این دو محقق اسنادی برای تأیید ادعای خود به دست نداده اند. شاید بتوان چنین استدلال کرد که ایل بهارلوی فارس را غالبا به سبب پیوستگی آنان با ایل عرب در اتحادیة ایلات خمسه عرب می خوانند. از سوی دیگر میان ایل بهارلو و ایل قراگزلو * که شاخه ای از ایل شاملو شناخته می شود پیوند نزدیکی وجود داشته است ( د. اسلام چاپ دوم ذیل «قراگزلو»). در 25 کیلومتری شمال غرب میاندوآب روستایی به نام قراگزلو وجود دارد (رزم آرا ج 4 ص 365) که به محل سکونت بهارلوها واقع در شمال غرب مراغه بسیار نزدیک است . در غرب همدان نیز روستاهایی به نام بهارلو و قراگزلو یافت می شود (همان ج 5 ص 60 321). تیره ای از بهارلوهای فارس هم به قراگزلو مشهورند (مصاحبه های شخصی نویسنده با ابراهیم خان بهارلو و امیرآقاخان بهارلو شیراز 1336 ش ).
مینورسکی بهارلو را نام دیگری برای ایل بارانی (یا بارانلو) یعنی ایل سلسلة حکام قراقوینلو می داند که شاخه ای از ایل ایوا (یا یوا کاشغری ج 3 ص 23) یکی از شعبه های اساسی اغز (اغوز/ غز * ) بوده است (مینورسکی 1955 ص 391 د.اسلام چاپ دوم ذیل ماده ). بااینهمه سومر نشان داده است که برای اثبات دلالت نامهای بهارلو و بارانی بر یک ایل گواهی وجود ندارد (ص 23ـ24). در زمان حکومت سلسلة قراقوینلو ایل بهارلو در مجاورت همدان می زیست و این امر باعث شد که مینورسکی این نام را برگرفته از نام دژ بهار در چهارده کیلومتری شمال غربی آن شهر بداند (1955 ص 392 د.اسلام چاپ دوم ذیل ماده ). اما این واقعیت که در سدة دوازدهم قبیله ای به نام بهارلو در آناطولی مرکزی (نیبور ج 2 ص 415) وجود داشته حاکی از آن است که چون نیاکان بهارلوهای ایران به نواحی همدان کوچیدند بخشی از این قبیله در آناطولی باقی ماندند و همچنین نام بهارلو پیش از این کوچ رایج بوده است . بنابر اطلاعات موجود ظاهرا ایل بهارلو هنگامی به اتحادیة عشایر قراقوینلو پیوسته که این اتحادیه به احتمال زیاد در پی تسخیر همدان به دست قرایوسف در 811 تشکیل یافته بود. به هر حال رهبران ایل بهارلو در عهد سلطنت جهانشاه (841 ـ872) به مقامی رسیدند. در آن دوره علی شکربیگ از عشیره بلال یا بولالو ایل بیگی (رئیس ایل ) بهارلو بود. به قول عبدالباقی نهاوندی شکربیگ یکی از تواناترین سرداران قراقوینلو بود و بیشتر نواحی غربی و جنوب غربی ایران در 861 به دست او فتح شد (ج 1 ص 46ـ 49). علی شکربیگ با خاندان قراقوینلو که حکومت را در دست داشتند پیوندهای زناشویی برقرار کرد اما چگونگی این پیوندها هنوز روشن نیست . به گفتة بابر * جهانشاه پاشابیگم دختر علی شکربیگ را به همسری برگزید (ص 49) اما به قول فضل الله روزبهان پسر جهانشاه محمدمیرزا بود که با آن زن ازدواج کرد (مینورسکی 1957 ص 42).
پسر علی شکربیگ پیرعلی بیگ (که گاه شیرعلی بیگ نیز خوانده شده است ) پس از پدر ایل بیگی بهارلو شد. وی یکی از صاحب منصبان جهانشاه بود و هنگامی که جهانشاه در 872 از اوزون حسن آق قوینلو شکست خورد به اتفاق ابراهیم بیگ نوة جهانشاه و چهار یا پنجهزار خانوار بهارلو به تیموریان خراسان پناه برد. در آنجا رهبران تبعیدی وارد خدمت ابوسعید * گورکان (متوفی 873) شدند. ابوسعید بازپسین فرمانروای تیموری بود که کوشید تا دوباره حکومت تیموری را از کاشغر گرفته تا ماوراء قفقاز به چنگ آورد (بابر همانجا). پس از اینکه ابوسعید نیز از اوزون حسن در 873 شکست خورد پیرعلی بیگ و ابراهیم بیگ به سلطان حسین بایقرا (حک : 875ـ912) که فرمانروای تیموری خراسان بود پیوستند. اوزون حسن بارها به حسین بایقرا نامه نوشت و بازگرداندن رهبران تبعیدی را خواستار شد (یکی از این پیامها در استانبول محفوظ است کتابخانة نورعثمانیه 4031 ش 51 مجموعة منشآت گ 3 پ ـ 7 پ ) اما چون پاسخی به اوزون حسن نرسید او سه سپاه به خراسان گسیل کرد (میرخواند ج 7 ص 16ـ17 وودز ص 125). بعدها پیرعلی بیگ از حسین بایقرا برید و به خدمت سلطان محمود سومین پسر ابوسعید درآمد که خود را در حصار شادمان (در تاجیکستان کنونی ) بر اریکة قدرت استوار کرده بود. در آنجا پاشابیگم ـ که بیوه شده و به دنبال برادرش پیرعلی بیگ به تبعید رفته بود ـ با سلطان محمود ازدواج کرد ( بابر همانجا مینورسکی 1957 ص 42).
پس از مرگ اوزون حسن در 882 پیرعلی بیگ کوشید تا دوباره قدرت پیشین خود را در ایران به چنگ آورد پس به اتفاق برادرش بیرام بیگ و یکی از برادران سلطان محمود به نام ابوبکر در رأس نیرویی مرکب از سپاهیان بهارلو و چغتای از راه سیستان و بم به ایالت کرمان حمله کرد. این سپاه عشایری کرمان و سیرجان را که چندان دفاعی از آنها نشد تصرف کرد و سپس به سوی فارس رفت . اما نیروی اعزامی پادشاه جدید آق قوینلو سلطان یعقوب * (حک : 883 ـ 896) آن سپاه را شکست داد. پیرعلی بیگ و بیرام بیگ و ابوبکر خانواده های خود را در سیرجان رها کردند و به گرگان گریختند. در آنجا نیرویی که حسین بایقرا فرستاده بود به آنان تاخت ابوبکر کشته شد و سران بهارلو گرفتار آمدند. آنها پیرعلی بیگ را کور کردند و بیرام بیگ را کشتند (مینورسکی 1957 ص 42ـ43).
پس از پیرعلی بیگ پسرش جان علی بیگ ایل بیگی بهارلو شد (بابر به اشتباه او را یارعلی خوانده است ). وی در بدخشان مستقر شد و در اواخر دهة 900 به خدمت بابر درآمد ( بابر ص 91). جان علی بیگ هنگامی که در 905 به نمایندگی از طرف بابر در ناحیة اندیجان می جنگید سنگی چنان محکم به سرش خورد که ] برای معالجه [ ناگزیر از شکافتن کاسة سر شدند (همان ص 109). با وجود این صدمه ها همچنان در خدمت بابر بود و به دنبال او تا کابل و سپس به هندوستان رفت (همان ص 546).
پسر جان علی بیگ سیف علی بیگ نیز در دربار بابر خدمت کرد پس از مرگ بابر به خدمت همایون (حک : 937ـ 963) درآمد و خود به هنگام مرگ حاکم غزنی بود. پسر سیف علی بیگ بیرام خان (متوفی 968) یکی از دولتمردان مشهور هندوستان در عهد مغول شد. وی خانبابای (محافظ و نگهبان) اکبر و نخستین خان خانان (وزیر اعظم ) او بود. بیرام همچنین دانشمند و شاعری برجسته و از حامیان هنر بود (رجوع کنید به بیرام خان * ).
سلطانقلی قطب الملک ـ ماجراجوی ترک که در 901 سلسلة قطب شاهی را در گلکنده در دکن بنیاد نهاد ـ نیز بهارلو بود (فرشته ص 167). این سلسله در طی تقریبا دو قرن فرمانروایی خود (901ـ 1098) فرهنگ هندی ـ اسلامی بارزی پدید آورد (رجوع کنید به قطب شاهیه * ).
در خلال دورة پس از سقوط قراقوینلوها بهارلوهایی که در غرب ایران مانده بودند بتدریج با چندین طایفة دیگر قراقوینلو در آزربايجان ساکن شدند. ظاهرا آنها با آق قوینلوها همکاری می کرده اند زیرا در 907 که شاه اسماعیل اول صفوی (حک : 905ـ930) در نخجوان به الوند بن یوسف از حکام آق قوینلو حمله کرد کسی به نام حسن بیگ شکر اوغلو از هم پیمانان الوندبن یوسف بوده است (روملوج 12 ص 80ـ81 خواندمیر ج 4 ص 463).
در دورة صفوی بهارلوها نقش عمده ای بر عهده نداشتند. به عقیدة ملکم ایل بهارلو یکی از هفت ایلی بوده است که تکیه گاه اصلی نخستین شاهان صفوی را تشکیل می دادند (ج 1 ص 326) اما هیچ منبع موثقی این ادعا را تأیید نمی کند. حسن روملو (ج 12 ص 211 602) تنها به دو تن بهارلوی سرشناس در آن دوره اشاره می کند یکی محمد بهارلو که در 922 فرمانده دژ بلخ بوده و دیگری ولی بیگ بهارلو که پس از مرگ شاه طهماسب در 984 به اتفاق بسیاری دیگر از سران قزلباش از اسماعیل میرزا برای رسیدن به تاج و تخت حمایت کرده است . از این گذشته در فهرست منجم باشی ـ که شامل نامهای هشت ایل عمدة قزلباش است ـ اسم بهارلوها نیامده است ( تذکرة الملوک ص 194).
امروزه بازماندگانی از ایل بهارلو در ترکیه و روسیه و ایران پراکنده اند. روستایی به نام بهارلو در شهرستان دیار بکر واقع در شرق آناطولی وجود دارد ( > فرهنگ جغرافیایی < ش 46 ص 69). در جمهوری آزربايجان افرادی از ایل بهارلو در ناحیة شوشا و زنگه زور یافت می شوند (ولیلی بهارلو ص 61). سه روستا نیز به نام بهارلو در جمهوری آزربايجان وجود دارد ( > فرهنگ جغرافیایی < ش 42 ج 1 ص 238). گروه دیگری از بهارلوها را می توان در آزربايجان ایران سراغ کرد. دانشمند فرانسوی اوژن اوبن که در 1324/ 1906 در آزربايجان سفر می کرد با بهارلوهایی برخورد کرد که در دشت دیزج رود واقع در شمال شرقی مراغه سکونت داشتند (ص 101). اینان می بایست همان گروهی باشند که شیل پیشتر عدة آنها را به دو هزار خانوار تخمین زده بود (ص 396). امروز این بهارلوها هویت ایلی خود را از دست داده اند و نامشان در هیچیک از فهرستهای ایلات آزربايجان نیامده است . اما منطقه ای که در آن به سر می برند شامل روستاهایی است که نامهایشان بسیار پرمعنی است مانند بولالو نام طایفة اصلی بهارلو در سده های نهم و دهم و آغاچ اری نام طایفة دیگری از قراقوینلوها. در آن حوالی روستاهایی هست به نامهای آلپاوت و بارانلو که نام دو طایفة دیگر از قراقوینلوهاست (رزم آرا ج 4 ص 37 41 72 99). در نقطه ای جنوبی تر (در ناحیة سنندج ) نیز روستایی به نام بهارلو وجود دارد (همان ج 5 ص 60).
در مشرق ایران برخی از بهارلوها در روستای بهارمرز دوازده کیلومتری جنوب درمیان نزدیک مرز افغانستان در جنوب خراسان زندگی می کنند. روستایی به نام بلال نیز در سه کیلومتری شمال غربی همان استان وجود دارد (همان ج 9 ص 60 65). به گفتة حسن فسایی (1312ـ1313 ج 2 ص 310) در خوارزم (خیوه ) نیز ایلی به نام بهارلو وجود دارد.
در استان کرمان عشیرة کوچکی به نام بربهارلو وجود دارد که محل سکونت آنها بین رابر و بزنجان است و در اواخر دورة قاجاریه متشکل از تقریبا چهل خانوار بوده است (فیلد ص 235).
سرانجام باید از ایل بهارلو در فارس یاد کرد. بنابر روایات ایلی این بهارلوها از شمال غرب ایران به این خطه آمده اند (مصاحبه های شخصی نویسنده با ابراهیم خان بهارلو و امیر آقاخان بهارلو شیراز 1336 ش ) اما این واقعیت که یکی از تیره های آنان مشهدلو خوانده می شود دال بر آن است که آنان از جملة بهارلوهایی هستند که پس از برافتادن حکومت قراقوینلو به خراسان گریختند. به عقیدة فیلد آنان در سده های دوازدهم و سیزدهم در فارس مستقر شده اند (ص 216) اما اگر آنها از خراسان آمده باشند این نظر نمی تواند درست باشد. شاید بتوان بربهارلوهای کرمان و بهارلوهای فارس را اخلاف بهارلوهایی به شمار آورد که پس از شکست علی بیگ و برادرش بیرام بیگ از قوای سلطان یعقوب آق قوینلو (در 883) در سیرجان رها شدند زیرا بربهارلوهای سیرجان و بهارلوهای فارس در ناحیه ای درست در جنوب غربی آن منطقه ساکن شده اند.
بهارلوهای فارس تا دهة 1280 کاملا چادرنشین بودند. ییلاق آنان نواحی رامجرد و مرودشت و کمین در شمال شیراز و قشلاق آنها در حوالی داراب و دشت ایزدخواست لارستان ] که بخش حاجی آباد در آن واقع است [ در جنوب شرقی استان فارس بود (فسایی همانجا). شیل شمار آنان را در 1266/ 1849 230 1 خانوار (ص 399) و ابت در 1267/ 1850 دو هزار خانوار تخمین زده است (ص 153). آخرین رهبر مهم آنان ملااحمدخان بزرگی از تیرة احمدلو بود که از 1268 تا 1275 منصب ایل بیگی داشت (فسایی 1312ـ1313 ج 2 ص 310ـ 311). پس از مرگ او کشمکشی خونین برای دستیابی به قدرت رخ داد قتل عامهای مکرری صورت گرفت و تلفات انسانی به حدی زیاد بود که ایل دیگر نتوانست قدرت سابق را بازیابد و افراد ایل چنین تشخیص دادند که دیگر شمارشان چندان نیست که بتوانند در کوچهای طولانی فصلی ـ که بدان خو گرفته بودند ـ شرکت جویند. بهارلوهای بازمانده در قشلاقهای خود سکونت کردند و با تحصیل درآمدی از کشاورزی و شبانی و نیز راهزنی امرار معاش می کردند. پلی که آنان را در فاصلة سالهای 1276ـ1286/ دهة 1860 دیده است می نویسد که ایشان «بسیار شریر و مشتی راهزن اند که با کشتن یکدیگر خود و کدخداهایشان را نابود کرده اند و آنچه از آنان باقی مانده معدودی سوار است که از اینجا به آنجا می روند و در راه خود به هرکس برخورند او را غارت می کنند» (ص 183). در نوشته های وان (ص 97) ویلسون (ص 47) دمورنیی (ص 103) سایکس (ج 2 ص 479) و دیگران ملاحظاتی مشابه مطالب مذکور می توان یافت . وصف راهزنیهای آنها در وقایع اتفاقیه نیز آمده است .
در 1278 ایل بهارلو جذب ایلات خمسه شد. این اتحادیه را والی فارس سلطان مراد میرزا برای مهار کردن نفوذ روزافزون اتحادیة ایلات قشقایی تشکیل داده بود (اوبرلینگ ص 65). ایل بهارلوی فارس در 1311 ش بالغ بر هشتهزار خانوار و متشکل از بیست تیره بود: ابراهیم خانی احمدلو اسماعیل خانی بوربور بکله جام بزرگی جرگه جوقه حاجی ترلو حاجی عطارلو حیدرلو رسول خانی سقز صفی خانی عیسی بیگلو کریملو کلاه پوستی مشهدلو ناصر بیگلو ورثه (کیهان ج 2 ص 86).
از جنگ جهانی دوم (1939ـ 1945) به این سو بهارلوها کاملا یکجانشین شده اند و در تمام سال در دهستانهای فسارود و خسویه و قریة الخیر در بخش داراب به سر می برند (رزم آرا ج 7 ص 88 165 171). به گفتة گرود پزشک انگلیسی که در اواخر جنگ به فارس سفر کرده بهارلوها «سازمان و خصایص ایلی را بسرعت از دست می دهند» (ص 44) «آنان که روزگاری بهترین سوارکاران و هول انگیزترین جنگجویان و راهزنان شرق فارس بودند متأسفانه در نتیجة ابتلا به مالاریا و بیماریهای ناشی از کثافات فزایندة مساکن خود رو به نیستی و انحطاط نهاده اند» (همانجا).
جمعیت ایل در 1336 ش به چهار هزار تن کاهش یافته بود (مصاحبة شخصی با امیر آقاخان بهارلو).
منابع : ابوبکر تهرانی کتاب دیار بکریه چاپ لوگال و سومر تهران 1356 ش غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر تاریخ حبیب السیر چاپ محمد دبیرسیاقی تهران 1362 ش حسینعلی رزم آرا فرهنگ جغرافیائی ایران ( آبادیها ) تهران 1328ـ1332 ش حسن روملو احسن التواریخ چاپ عبدالحسین نوائی ج 12 تهران 1357 ش محمد قاسم بن غلامعلی فرشته تاریخ فرشته کانپور 1884 حسن بن حسن فسایی تاریخ فارسنامة ناصری چاپ سنگی تهران 1312ـ1313/ 1989ـ1896 مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ 1311 ش محمدبن خاوندشاه میرخواند روضة الصفا لکهنو 1874 عبدالباقی نهاوندی مآثر رحیمی کلکته 1924 وقایع اتفاقیة : مجموعه گزارشهای خفیه نویسان انگلیس در ولایات جنوبی ایران از سال 1291 تا 1322 قمری چاپ سعیدی سیرجانی تهران 1362 فهرست ذیل ماده
K. E. Abbott، "Notes taken on a journey eastwards from Shira ¨z ... in 1850"، Journal of the Royal Geographical Society ، 27، 1857; Eugةne Aubin، La Perse d'aujourd'hui ، Paris 1908; Ba ¦bur، Emperor of India، The Ba ¦bur-na ¦ma ، English trans. by Annette Susannah Beveridge، London 1969; G. Demorgny "Les rإformes administrative en Perse"، pt. 1، Revue du monde musulman ، 12 (March 1913); EI 2 ، s.vv. "Baha ¦rlu ¦"، (by V. Minorsky)، "Bayra ¦m Khan"، (by A. S. Bazmee Ansari)، "K ¤ara ¦Gخzlد"، (by F. Sدmer)، "K ¤ut ¤b Sha ¦h ¦â" (by R. M. Eaton); Hasan Ibn H ¤asan Fasa ف ¦â، History of Persia under Qa ¦ja ¦r rule ، tr. H. Busse، New York 1972، 208ff.، 219، 221، 307، 336، 340ff.، 360ff.، 363ff.، 387، 388n.، 390، 391 n.، 418; H. Field، Contributions to the anthropology of Iran ، Chicago 1939; O. Garrod، "The nomadic tribes of Persia to-day"، Journal of the Central Asian Society ، 33، 1946; Gazetteer no. 42: U.S.S.R.، 2nd ed.، Washington D. C. 1970; Gazetteer no. 46: Turkey ، Washington D. C. 1960; A. Houtum- Schindler، Eastern Persian Irak ، London 1896; M. S. Ivanov، Plemena Farsa ، Moscow 1961، 50-52; Mah ¤mu ¦d b. Hدseyin Ka ¦ىg ¦ar ¦â، Div a ¦nد Lأgat-it-Tدrk Tercemesi ، tr. Besim Atalay، Ankara 1985-1986; J. Malcolm، The history of Persia ، London 1829; V. Minorsky، "The clan of the Qara-Qoyunlu rulers"، in Mإlanges Fuad Kخprدlد ، Istanbul 1955; idem، Persia in A. D. 1478-1490 ، London 1957; C. Niebuhr، Reisenbeschreibung nach Arabien und andern umliegenden Lجndern ، Copenhagen 1774; P. Oberling، The Qashqa ¦ Ýi nomads of Fa ¦rs ، The Hague، 1974; L. Pelly، "Brief account of the province of Fa ¦rs،" Transactions of the Bombay Geographical Society ، 17، 1963; M. L. Sheil، Glimpses of life and manners in Persia ،London 1856; F. Sدmer، Kara Koyunlular I ، Ankara 1967; P. M. Sykes، A history of Persia ، 3rd ed.، London 1951; Tda ¢kerat al-molu ¦k: a manual of S ¤afavid administration (ca. 1137/ 1725)، ed. & tr. by V. Minorsky، London 1943; M. H. Valili Baharlu، Azerbaycan، cog §rafi، tabii، etnograf i ve iktisadi mدlہhazہt ، Baku 1921; H. B. Vaughan، "A journey through Persia، 1887-1888"، Royal Geographical Society، supplementary papers ، III/2، 1892; A. T. Wilson، South west Persia ... 1907-1914 ، London 1941; John E. Woods، The Aqqoyunlu: clan، confederation، empire ، Minneapolis 1976.
/ اوبرلینگ ( ایرانیکا ) /
posted by 1:44 PM
بغایری
? طایفه ای ترک از طوایف معروف ایل گرایلی خراسان . تا اواخر دورة صفویه در کتب و اسناد تاریخی نامی از بغایری نیامده است . وجه تسمیه و معنای آن نیز دانسته نیست . ازینرو نمی توان میان این نام و لقب پادشاهان اللان (در قفقاز) که در قرون نخستین اسلامی «بغایر» خوانده می شده اند (ابن رسته ص 174) نسبتی قائل شد. با اینهمه سابقة حضور آنان در برخی مناطق خراسان به دورة ایلخانیان مغول می رسد زیرا گرایلیها که بغایری نیز تیره ای از آن است همراه هلاکو (حک: 654ـ663) به خراسان آمده بوده اند (اعتمادالسلطنه 1362ـ 1363ش ج 1 ص 160). این مردم از سه قرن پیش در بخشهایی از اسفراین و در بعضی روستاهای نیشابور و سبزوار زندگی می کردند (استرآبادی ص 79ـ80 اعتمادالسلطنه 1367ـ1368ش ج 1 ص 524). از میزان جمعیت این طایفه در قرون گذشته اطلاع چندانی دردست نیست اما چون بعضی مورخان عصر نادرشاه افشار (حک: 1148ـ1160) بارها از «غازیان بغایری » نام برده اند می توان پی برد که این طایفه در آن روزگار از جمعیت و نفوذ قابل توجهی در دستگاه حکومت برخوردار بوده است (مروی ص 152ـ153 397 438 485 887).
باقرخان بغایری در لشکرکشی نادر به سوی سپاه اشرف افغان از نخستین سرداران بود (مروی ص 153ـ154 استرآبادی ص 132ـ133). برخی از سران بغایری در زمان افشاریان به منصبهایی از قبیل سپهسالاری گرجستان و آزربايجان و حکومت فارس دست یافتند (مروی ص 460 باکیخانوف ص 150 کلانتر ص 35). دامنة قدرت و نفوذ سران بغایری به دورة زندیان و قاجاریان نیز کشیده شد (ساروی ص 36 سپهر ج 1 ص 9ـ10 غفاری کاشانی ص 105ـ106 187ـ192 گلستانه ص 324 آذربیگدلی ص 375). در طول سلطنت فتحعلی شاه قاجار (1212ـ1250) بعضی از امرای این طایفه چند بار به دشمنی با دولت قاجار برخاستند. مشهورترین آنان سعادت قلی خان بغایری و برادرانش بودند. وی سرانجام در 1233 تسلیم شاه قاجار شد و قلعه های بام و صفی آباد را به قوای قاجار تحویل داد (سپهر ج 1 ص 180 مفتون دنبلی ص 328). به هنگام شورش چند سالة محمدحسن خان سالار فرزند اللهیارخان آصف الدوله و حاکم خراسان که سلطنت ایران را حق خود می دانست گروهی از امرای طایفة بغایری در بسیاری از جنگهای او با قوای دولتی شرکت داشتند اما پیش از شکست قطعی شورش حسن خان از او کناره گرفتند و به قوای دولتی پیوستند (سپهر ج 3 ص 44 صدیق الممالک ص 87). قدرت امرای بغایری در طول سلطنت ناصرالدین شاه قاجار (1264ـ1313) بتدریج کاهش یافت و پیش از اینکه سلطنت او منقضی شود حکومت موروثی نیز از خانوادة امرای بغایری خارج شد. جمعیت این طایفه در این دوره دست کم 200 1 خانوار بود که بیش از نیمی از آنان در صفی آباد و بقیه در دهستان بام سکونت داشته اند (ییت ص 344 حکیم الممالک ص 314). امروزه بازماندگان این طایفه علاوه بر بام و صفی آباد در مشهد و تهران نیز پراکنده اند (میرنیا ص 37ـ38).
منابع : لطفعلی بیگ آذربیگدلی آتشکدة آذر چاپ جعفر شهیدی چاپ افست تهران 1337ش ابن رسته الاعلاق النفیسة ترجمة حسین قرچانلو تهران 1365ش محمدمهدی بن محمد نصیر استرآبادی جهانگشای نادری چاپ عبدالله انوار تهران 1341ش محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه مرآة البلدان چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث تهران 1367ـ1368ش همو مطلع الشمس چاپ سنگی تهران 1301ـ1303 چاپ تیمور برهان لیمودهی چاپ افست تهران 1362ـ1363ش عباسقلی آقا باکیخانوف گلستان ارم چاپ عبدالکریم علیزاده ... ] و دیگران [ باکو 1970 محمدتقی حکیم گنج دانش : جغرافیای تاریخی شهرهای ایران چاپ محمدعلی صوتی و جمشید کیانفر تهران 1366ش ص 341 713 علینقی بن اسمعیل حکیم الممالک روزنامة سفر خراسان چاپ ایرج افشار تهران 1356ش محمد فتح الله بن محمدتقی ساروی تاریخ محمدی یا احسن التواریخ چاپ غلامرضا طباطبائی مجد تهران 1371ش محمدتقی سپهر ناسخ التواریخ چاپ جهانگیر قائم مقامی تهران 1337ش ابراهیم بن اسدالله صدیق الممالک منتخب التواریخ تهران 1366ش ابوالحسن غفاری کاشانی گلشن مراد چاپ غلامرضا طباطبائی مجد تهران 1369ش محمدبن ابوالقاسم کلانتر روزنامة میرزامحمد کلانتر فارس چاپ عباس اقبال تهران 1362ش ابوالحسن بن محمدامین گلستانه مجمل التواریخ چاپ مدرس رضوی تهران 1356ش محمدکاظم مروی عالم آرای نادری چاپ محمدامین ریاحی تهران 1364ش عبدالرزاق بن نجفقلی مفتون دنبلی مآثر سلطانیه : تاریخ جنگهای ایران و روس چاپ غلامحسین صدری افشار ] چاپ افست تهران [ 1351ش علی میرنیا پژوهشی در شناخت ایل ها و طایفه های عشایری خراسان ... تهران 1369ش چارلز ادوارد ییت خراسان و سیستان ترجمة قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری تهران 1365ش .
/ علی پورصفر /
posted by 1:09 PM
بئش قارداش،
چشمه و آرامگاهی در آبادی کوچکی به همین نام در جنوب بجنورد. چشمة بش قارداش که از پنج چشمه تشکیل شده در دامنة کوه آلاداغ از زیرتپه ای با دیواره های صاف و به ارتفاع سی مترمی جوشد (اعتمادالسلطنه 1362ـ1363 ج 1 ص 131 سیدی زاده و عباسیان ص 162). این چشمه ها در استخری به هم پیوسته رود چهارمغان را تشکیل می دهند که از جنوب به سمت بجنورد جریان دارد و پس از مشروب کردن آبادیهای مسیر (رزم آرا ج 9 ص 59) به رودخانة سومبار (سمار سیمبار) می ریزد (حکیم الممالک ص 350 اعتمادالسلطنه 1367ـ1368 ج 1 ص 273 صادقی ص 49). آب بش قارداش از آبهای معدنی معروف خراسان و ایران محسوب می شود و دارای خواص درمانی است (سیدی زاده و عباسیان ص 167).
دربارة وجه تسمیة این محل روایات مختلفی نقل شده است . بش قارداش واژه ای ترکی است مرکب از «بش » (پنج ) و «قارداش » (برادر). اهالی براین باورند که هنگام هجوم مغولان پنج برادر تا پای جان در برابر آنان ایستادگی کردند و در همانجا دفن شدند همچنین پنج غارسنگی که این چشمه از آنها می جوشد سبب نامیدن آن به بش قارداش شده است (سیدی زاده و عباسیان ص 161).
مجاورت بقعه با چشمه درختان چنار سقاخانه و بناهایی از این قبیل از مشخصه های رایج در بسیاری از زیارتگاههای ایران است . افزون بر اینها عدد پنج که میان مسلمانان بویژه شیعیان مقدس است و کاربرد آن سنتی متداول در نامگذاری این گونه اماکن به شمار می رود ـ مانند بقعة امامزاده پنج تن گرمسار («راهنمای زیارتی ایران » ص 132) بقعة پنج تن در آمل و امامزاده پنج تن در استرآباد (رابینوص 74 116) ـ به پیشینة دینی بش قارداش قوت می بخشد.
از سابقة این بنا اطلاع درستی در دست نیست اما در 1300 بقعه ای نیمه ویران که تنها گردی گنبد آن باقی مانده بود در این محل وجود داشته است (سیدی زاده و عباسیان همانجا). ناصرالدین شاه در سفرنامه دوم خراسان (ص 97) به اعتقاد کردهای شادلو به این پنج برادر اشاره کرده است . در همین سفر سهام الدوله یارمحمدخان شادلو حاکم بجنورد مأمور شد که گنبد تازه ای درآن محل بسازد. وی بنایی جدید در این محل احداث کرد و پس از مرگ ناصرالدین شاه آن را به مقبرة خود اختصاص داد (سیدی زاده و عباسیان ص 165 ییت ص 180). بقعة جدید ساختمانی مربع شکل است که هر ضلع آن 8ر5 متر است و قبر سهام الدوله (متوفی 1321) با سنگی مرمرین در وسط آن قرار دارد (سیدی زاده و عباسیان ص 166). همچنین در این بقعه چند تن از افراد خاندان شادلو دفن شده اند.
گنبد و مناره های بش قارداش
ساختمان بنا از آجر و گچ و دارای سه اتاق است . هر اتاق به ایوانی گشوده می شود که با پلکانی مرمرین به کنارة استخر راه می یابد. چهار منار به ارتفاع 33ر12 متر در بخش بیرونی بنا و گنبدی به ارتفاع 8ر11 متر بر روی بقعه قرار دارد. ایوانها منارها و گنبد با کاشیکاری زیبایی تزیین شده است (همان ص 162). این کاشیها در 1336 ش جایگزین کاشیهای قبلی شده است . کاشیهای پیشین بنا که از بقعة مخروبة خواجه مهزیار در جاجرم آورده شده بود اکنون در گنجینة ایران باستان نگهداری می شود (همان ص 165). سقف اتاقها دارای گچبری است و ازارة آنها تا ارتفاع 5ر1 متر با مرمر پوشیده شده است . دو کتیبة مرمرین در یکی از اتاقها نصب شده است که در یکی سرگذشت بانی بقعه سهام الدوله حک و در آن تصریح شده است که این محل آرامگاه هیچ یک از انبیا اولیا و معصومان نیست و کتیبة دیگر وقفنامه ای است در شرح مقدار اراضی و آبی که به تعمیر و نگهداری بقعه اختصاص دارد (همان ص 166ـ167).
تا سال 1350ش در قسمت شمالی بنا نزدیک استخر سقاخانه ای آجری با تزیینات کاشی وجود داشته که اکنون اثری ازآن نیست (همان ص 162) گویا پیش از آن به صورت تپه ای سنگی بوده و جایگاه خاصی برای روشن کردن شمع داشته است (صادقی ص 79). در جنوب بنای فعلی بش قارداش گورهای قدیمی وجود داشته که اکنون بخشی از آنها در پی عملیات جاده سازی از بین رفته است (سیدی زاده و عباسیان ص 149). این بنا براثر زلزله وعدم مراقبت آسیب فراوان دیده و رونق گذشته را از دست داده است چندانکه در منبت کاری شدة زیبای آن که در ایوان میانی قرار داشته اکنون درمحل دیگری نگهداری می شود (همان ص 162). امروزه بش قارداش ـبا وجود داشتن درختان و چشمه ای که می توانست جنبة تقدس داشته باشد به سبب ویران شدن بقعة کهن و احداث مقبرة حاکم به جای آن ـ جنبة زیارتی و تقدس خود را ازدست داده است وتنها به دلیل خواص درمانی آب آن ونیز منظره و هوای دلپذیرش یکی از گردشگاههای مهم خراسان بویژه در مراسم سیزده بدر به شمار می آید (همان ص 167 ـ 168 صادقی ص 86 شکورزاده ص 109). گفته می شود که دراثر زلزلة 1375ش ارتفاع آب چشمه کاهش پیدا کرده است .
منابع : محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه مرآة البلدان چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث تهران 1367ـ 1368ش همو مطلع الشمس چاپ سنگی تهران 1300ـ1302 چاپ تیمور برهان لیمودهی چاپ افست تهران 1362ـ1363ش علینقی بن اسمعیل حکیم الممالک روزنامة سفر خراسان چاپ ایرج افشار تهران 1356ش یاسنت لویی رابینو مازندران و استرآباد ترجمة غلامعلی وحید مازندرانی تهران 1365ش «راهنمای زیارتی ایران » میراث جاویدان سال 1 ش 1 (بهار 1372) حسینعلی رزم آرا فرهنگ جغرافیائی ایران (آبادیها) ج 9: استان نهم (خراسان ) تهران 1329ش احسان سیدی زاده و علی اکبر عباسیان بجنورد گذرگاه شمالی خراسان : آثار وبناهای تاریخی و مذهبی شهرستان بجنورد مشهد 1372ش ابراهیم شکورزاده عقاید و رسوم مردم خراسان تهران 1363ش سلیمان صادقی جغرافیای شهرستان بجنورد مشهد 1373ش ناصرالدین قاجار شاه ایران سفرنامه دوم خراسان تهران 1363ش چارلز ادوارد ییت خراسان و سیستان ترجمة قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری تهران 1365ش .
/ اکرم ارجح /
posted by 1:07 PM
Wednesday, October 10, 2007
مرقات الصيبان
بو نصاب 1317 ده مشهد شهه رينده كرپيچي بويوندا 48 واراقدا چاپ اولموشدور.
بو نصاب گنجه لي سيدمحمد باقر مجتهدزاده 1317 قمريده اوچ ديل ايله (توركجه، عربجه و فارسجا) قوشموشدور.
نصاب تركي و فرس و عرب بخواه از من شنيده ورد زبان را زهر مساء و نهار خداي باشد (الله) تنكري (تاري) رحيم (رحم ائله يه ن) كارساز هر ناچار رجل چه؟ (مرد) كيشي، مرئه (زن) بگو آرواد چو زوج و شوي (ار) آمد تركي اي دلدار...
لغات سرحدّات ایران
مؤلف: مهندس عبدالرزاق بن محمد محسن، بغایری سبزواری (متوفای سال 1332هـ/1953م) موضوع: لغت زبان: ترکی، عربی و فارسي
posted by 12:30 PM
دره گه ز ائلگونو آييتيمي Dərəgəz Elgünü Ayıtımı (سرود مردم درگز)
كولونئل پوسيان وئبلاقيندان

قتل كلنل محمد تقي خان پسيان، تركهاى مقيم مشهد و ديگر شهرستانهاى خراسان را متاثر ساخت. آنها مجالس عزادارى برپا ساختند و در مجالس عزا مرثيه و اشعارى تركي سرودند و خواندند. يكى از آنها را مردم درگز نيز ميخوانند:
بير سنين تك هله دوغماز ننه اوغلان، كولونئل! وئرمه ييب سن كيمى ميهن يولونا جان، كولونئل!


بير سنين تك هله دوغماز ننه اوغلان، كولونئل! وئرمه ييب سن كيمى ميهن يولونا جان، كولونئل!
Bir sənin tək hələ doğmaz nənə oğlan, Kolonel! Verməyib sən kimi mîhən yoluna can, Kolonel!
ايسته دين خيدمت ائديب ميهنه دئينين وئره سه ن وطنى هم وطن اهلينى سن آزاد ائده سه ن اجنبى نٶكرينين اللرينى قطع ائده سه ن سنين، خايين ائله دى قصدينه قوربان كولونئل!
İstədin xidmət edib mîhənə deynin verəsən Vətəni həm vətən əhlîni sən âzâd edəsən Əcnəbi nőkərinin əllərini qət’ edəsən Sənin, xâyin elədi qəsdinə qurban, Kolonel!
سن خوراسان′دا تامام ياغيلارى قلع ائله دين هر خان، بگ و طاغى وار ايدى قلع ائله دين والينين اللرينى مسنديله ن قطع ائله دين تا اولا هموطنين دردلرى درمان، كولونئل!
Sən Xorasan’da tamam yâğıları qəl’ elədin Hər xan-o bəy və tâği var idi qəl’ elədin Vâlinin əllərini məsnədilən qət’ elədin Tâ ola həmvətənin dərdləri dərman, Kolonel!
سن-ي فرزند-ي وطن، آلت-ي ريندان اولدون قد علم ائيله دين- و واريد-ى مئيدان اولدون يار-و ياور سنى ترك ائيله دى٬ حئيران اولدون ائتديلر ايشلريوى بى سر-و سامان كولونئل!
Sən-i fərzənd-i vətən âlət-i rindân oldun Qəd ələm eylədin-o vârid-i meydân oldun Yâr-o yâvər səni tərk eylədi, heyrân oldun Etdilər işlərivi bî sər-o sâmân, Kolonel!
سنى نيرنگ-ى رونود سالدى بؤيوك داما او گون نئجه سالدين اؤزووو داما عجب باشى بوتون بيلمه دين كى نه اولار عاقيبتى، دالى ايشين؟ باغلادين اونلاريلان سن نئجه پئيمان٬ كولونئل؟
Səni neyrəg-i runud saldı böyük dâma o gün Necə saldın özüvü dâma əcəb bâşı bütün Bilmədin ki nə olar âqibəti, dâlı işin Bağladın onlarınan sən necə peyman, Kolonel!
سن قييام ائيله دين، آمما يولووا قويماديلار عهد-و پئيمان كى سنينله ن بگ-و خان باغلاديلار سن ايناندين اولارين قوولونا٬ گؤر نئيله ديلر نه خيانتله سنى قانيوا غلطان٬ كولونئل!
Sən qiyâm eylədin, amma yoluva qoymadılar Əhd-o peyman ki səninlə bəg-o xan bağladılar Sən inandın oların qovluna gör neylədilər Nə xəyanətlə səni qânıva qəltan, Kolonel!
سنه خايين دئمك اولماز، كى وطنخاه-ى ائل ايدين سنه ناشى دئمك اولماز، كى لياقتلى ايدين سنه عاجيز دئمك اولماز، كى شجاعتلى ايدين فقط آلداتدى سنى ياريله ياران، كولونئل!
Sənə xâyin demək olmaz, ki vətənxâh-i el idin Sənə nâşi demək olmaz, ki ləyaqətli idin Sənə âciz demək olmaz, ki şəcaətli idin Fəqət aldatdı səni yâr ilə yârân, Kolonel!
سن وطنخاه، وطن خاطيرينه جان وئردين قصد-ى خيدمتله نئجه اؤزووو قوربان وئردين ياخشى سن هموطنه درسيله ايمان وئردين گر آپاردين گورا سن آرزو-و آرمان كولونئل!
Sən vətənxâh, vətən xâtirinə can verdin Qəsd-i xidmətlə necə őzüvü qurban verdin Yaxşı sən həmvətənə dərsilə iman verdin Gər apardın gora sən arzu-vo arman, Kolonel!
قايناق: ايلات و طوائف درگز-سيد على ميرنيا
posted by 9:45 AM
Saturday, August 25, 2007
زبانهاي تركي در ايران
İRAN'DAKİ TÜRK DİLLERİ DIE TURKSPRACHEN IRANS
پر. در. گرهارد دوئرفرProf. Dr. Gerhard Doerfer ترجمه: مئهران باهاري
نت مترجم:
١- تركيشناس برجسته و آلتائيستيك مشهور پروفسور گرهارد دورفر٬ يكي از نامهاي بسيار مهم دنياي تركيشناسي (توركلوك بيليمي) معاصر٬ از سيماهاي برجسته سنت تركولوژي آلماني است. او به تعبيري پدر تركيشناسي ايران به شمار ميرود. وي آثار بسياري در باره تركيشناسي ايران و زبان و لهجه هاي تركي در ايران٬ به ويژه در باره تركي خلجي٬ لهجه هاي خراساني زبان تركي، لهجه سنقري تركي آزربايجاني٬ ديگر زبانهاي تركي اوغوزي در ايران و همچنين رابطه زبانهاي تركي و زبانهاي ايراني تاليف نموده است. وي نخستين كسي است كه زبان تركي خلجي را به عنوان زبان تركي مشخصي، به طور همه جانبه اي تدقيق و به عالم علم معرفي نموده است. گرهارد دورفر در اثر عظيم و حجيم (در چهار جلد٬ جمعا حدود ٢٧٠٠ صفحه) "عناصر تركي و مغولي در فارسي نوين" كه محصول رنج و فعاليتي فوق انساني است، ريشه شناسي تاريخي٬ تنقيدي و مقايسه اي هزاران كلمه تركي موجود در زبان فارسي٬ تاريخ تحول صورت هر كلمه و سير تحول معاني آنها٬ همراه با توضيحات و مدخلهاي بيشمار و گسترده را داده و براي اولين بار بسياري از نكات تاريك مبهم تركيشناسي٬ زبانشناسي٬ ريشه شناسي و ايراني شناسي را روشن نموده است.
٢- نوشته زير ترجمه يكي از مقالات پروفسور دوئرفئر در باره زبان و لهجه هاي تركي در ايران است كه به سبب نشان دادن سير تكاملي دانش ما از زبانها و لهجه هاي تركي در ايران در سٶزوموز درج مي شود. اين مقاله كه بيش از سي و پنج سال پيش نگاشته شده، يكي از نخستين كوششها در دسته بندي جامع زبان و لهجه هاي تركي در ايران ميباشد. از اينرو طبيعي است كه در آن نقصان و كمبودهائي وجود داشته باشد. برخي از اينگونه موارد با مرور زمان و تجمع و آناليز داده هاي نو و انجام بررسي هاي ميداني و آكادميك جديدتر تصحيح شده اند. از آن جمله:
الف- در مقاله ادعا شده است نفوس تركان ايران اعم از ترك، تركمن و خلج حدود يك ششم مردم ايران (حدود ١٧ درصد) است. در حاليكه امروز به قطعيت مي دانيم نفوس تركان ايران به تنهائي و بدون در نظر گرفتن تركمنها و خلجها بين دو تا سه برابر اين رقم يعني بين ٣٤ درصد تا ٥١ در صد جمعيت ايران است. ب- بربرها و يا هزاره هاي شرقي –كه در مقاله احتمال ترك بودن آنها مطرح شده است- گروهي تاجيك زبان در نواحي شمال شرقي و شرق ايران اند كه همراه با دره زينات و يا هزاره هاي غربي با نام عمومي خاورها شناخته مي شوند. پ- در مقاله از تركي آزربايجاني به شكل تركي آزري و يا آزري نام برده شده است. امروزه اجماع بر نادرستي اين نامگذاري و تمايل عمومي در جهت استعمال نكردن آن است.
٣- در اين مقاله جمعا از يازده زبان و لهجه (محتملا) تركي سخن رانده شده است. ما امروز مي دانيم كه اين يازده مورد را (با خارج كردن بربريها كه گروهي تاجيك زبانند) مي توان به صورت لهجه هاي سه زبان تركي، تركمني (شماره ٤) و خلجي (شماره ١٠) تصنيف كرد. در واقع آنچه در مقاله تحت عنوان زبان خراساني (شماره ١١) آمده چيزي به جز گروه لهجه هاي خراساني زبان تركي و آنچه تحت عنوان تركي آزربايجاني (آزري) (شماره ١)، ايناللو (شماره ٢)، قشقائي (شماره ٣)، سلجوقي (شماره ٥)، جغتائي و قپچاقي (شماره هاي ٧ و ٨) و زبانهائي تركي در مكران و بلوچستان (شماره ٦) آمده چيزي به جز لهجه هاي گوناگون داخل در گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي نيستند. بنابراين به جز تركمني و خلجي هيچكدام از اين لهجه ها كه در متن مقاله از آنها به شكل زبان ياد شده است، زبان مستقلي نبوده و همه – هم به لحاظ زبانشناسي، هم به لحاظ ادبي و هم به لحاظ سياسي- لهجه هاي زبان تركي در ايران به شمار مي روند.
٤- تصوير دقيق و تقسيم بندي زبانهاي رايج زبانهاي داخل به خانواده زبانهاي تركي در ايران چنين است: "زبان تركي" در ايران صرفا داراي دو گروه لهجه عمده متشكل از "آزربايجاني" (شامل همه لهجه هاي تركي رايج در شمال غرب و جنوب ايران از جمله قشقائي و ايناللو ... و همچنين لهجه سنقري در شهرستان سنقر آزربايجان و برخي از لهجه ها در شمال شرق ايران) و "خراساني" (شامل بسياري از لهجه هاي تركي در شمال شرق ايران و نيز لهجه ابيوردي در جنوب ايران) است. علاوه بر "زبان تركي"، از ديگر زبانهاي داخل در خانواده زبانهاي تركي، زبانهاي "تركمني"، "خلجي"، "قزاقي" و به مقدار بسيار كمي "ازبكي" و "اويغوري" نيز در ايران رايجند. متكلمين زبان خلجي در خلجستان آزربايجان جنوبي و متكلمين بقيه زبانهاي تركي فوق الذكر در شمال شرق ايران ساكنند.
مئهران باهاري
زبانهاي تركي در ايران
گرهارد دوئرفرGerhard Doerfer ترجمه: مئهران باهاري
ايران از جمله كم شناخته شده ترين مناطقي است كه به زبان تركي در آنها صحبت ميشود. در حاليكه حدود يك ششم مردم ايران به زبان تركي سخن ميگويند تمام لهجه هاي تركي رايج در ايران بسيار كم تدقيق شده اند. اين وضع ناشي از شرايط سياسي نيز هست. ايران كمابيش به مدت هزار سال تحت حاكميت خاندانها (و ارتشهاي) ترك قرار داشته است. و اين مسئله به نوبه خود سبب ايجاد درجه معيني از حس كينه گرديده است و از اينروست كه انتشارات مربوط به فرهنگ و زبان تركي از استقبال كمي برخوردار شده و با حسن نظر بدانها نگريسته نشده است. همانگونه كه قابل تصور است اين رويه به سبب حركات استقلال طلبانه آزربايجاني پس از جنگ جهاني دوم (اين نكته هم قابل ذكر است كه اين حركت به طور وسيعي از خارج حمايت ميشد) و جنگهاي طائفه اي بلا انقطاع قاشقايها تشديد شد. اما تحت تاثير گرايش به ليبريزاسيون كه در تمام شئون كشور در حال جايگيري است (گشايش مدارس و بيمارستانها، راهسازي، اصلاحات ارضي و غيره) امكانات شناخت و بررسي زبانهاي تركي ايران هم تدريجا افزايش مييابد. در تابلوئي كه از اين بررسي بدست ميآيد ايران نه تنها به عنوان كم شناخته شده ترين منطقه ترك زبان، بلكه در عين حال به صورت جالبترين آنها نيز جلوه گر ميشود. اين تابلو هنوز خطوط قطعي خود را پيدا ننموده است. در موارد بسياري فقط بعضي حدس و گمانها وجود دارد و در بسياري جاها نيز اشارات بسيار مبهم و طرحهاي ابتدائي در دست داريم. اما اين هم هست كه آينده محققا ارمغانهاي بسيار گرانقدري تقديممان خواهد كرد.
تاكنون وجود چهار زبان تركي در ايران مفروض بود. (اينها را نه زبان، گروه لهجه ها نيز ميتوان ناميد). در باره اين چهار گروه مختصرا توضيحي ميدهم:
١)- تركي آزربايجاني (آزري): جهت بدست آوردن محدوده انتشار اين زبان به نقشه موجود درPhilologiae Turcicae Fundamenta, I, Aquis Mattiacis ، 1959 مراجعه كنيد. اين زبان از سوي چندين ميليون تن، مخصوصا در شمال غربي كشور صحبت ميشود. مهمترين ناحيه اي كه بدان صحبت ميشود، تبريز است. اين زبان شناخته شده ترين زبان تركي در ايران است. در باره آن آثاري در مقياس وسيع از سوي اروپائيان منتشر شده است. (به Philologiae Turcicae Fundamenta صفحه ٢٨١ و كتابشناسي متعاقب آن مراجعه كنيد). در ايران نيز گهگاه در مورد تركي آزري ايران، كتب گرامر كوچكي منتشر ميگردد. در اينجا فقط به بهترينشان اشاره ميكنم. م. ع. فرزانه، مباني دستور زبان آزربايجان، تبريز، ١٣٣٤ شمسي. (اين دستور زبان، با نمونه قرار دادن اثر زير نوشته شده است: Muharrem Ergin, Osmanlıca Dersleri, I, Türk Dil Bilgisi, İstanbul 1958, 2. baskı 1962)
هر چند كه اين زبان نسبت به بقيه شناخته شده تر است اما نكات خالي بسياري در تدقيق آن نيز موجودند. اين مطلب را شماره آثار چاپ شده نيز روشن ميكند. در ايران پس از جنگ جهاني دوم در مورد دستور زبان تركي آزربايجاني فقط ٢٠ تدقيق چاپ شده است (اطلاعات مفصل در باره اين آثار را در اثر زير نشر خواهم كرد: Irano-Altaica, Current Trends in Linguistics IV) در مقابل در طول همين مدت در آزربايجان شوروي در باره زبان تركي آزربايجاني بيش از ١٠٠٠ اثر چاپ شده است. از مهمترين خلاءهاي موجود اين است كه شيوه هاي بسيار تركي آزري هنوز بسيار كم بررسي گرديده اند. به عنوان مثال، در ساحل جنوب شرقي درياي خزر، در گلوگاه و هشتيكه شيوه اي از تركي آزري وجود دارد كه در آن تغيير ü به u و ö به ə رخ داده است. (اين امر در نقشه Philologiae Turcicae Fundamenta اصلا نشان داده نشده است). به عنوان نمونه در اين شيوه اۆچ-٣ (üç) به اۇچ (uç) ، يۆز- ١٠٠ (yüz) به يۇز (yuz)، دؤرت-٤ (dört) به دَرت (dərt) ، گؤز-چشم (göz) به گَز (gəz) تبديل ميشود. بيشك بررسي شيوه هاي آزري ايران، تابلويي بسيار رنگينتر از آنچه از بررسي لهجه هاي تركي تركيه در آنادولو حاصل شد، بدست خواهد داد.
٢)- ايناللو و ٣)- قشقائي: اين دو فوق العاده به تركي آزري شبيه اند. حتي ميتوانند به عنوان لهجه هاي تركي آزري نيز نشان داده شوند. در جنوب شرقي شيراز (ايناللو) و در شمال غربي آن (قشقائي) صحبت ميشود. جهت بررسيهاي چاپ شده در موردشان مراجعه كنيد به PTF ص ٢٨١. با وجود اينكه مئنگس (Menges) ملزمه بسياري در مورد اين زبانها گردآوري نموده بود، متاسفانه هنوز به چاپ نرسيده اند. به عقيده وي (بر خلاف بسياري از توركولوقهاي ديگر) اين زبانها نميتوانند به عنوان شيوه هاي تركي آزري قبول شوند و به لحاظ خصوصيات عديده اي، بيش از تركي آزربايجاني به تركي تركيه نزديكترند. در باره لهجه قشقائي مقداري ملزمه نيز از سوي دانشجويانم در سال ١٩٦٨ جمع آوري شده است. (مقايسه كنيد با ماده ١٠). چاپ و انتشار هر چه سريعتر تمامي اين ملزمه ضرورت دارد.
٤)- تركمني: طبق نقشه Philologiae Turcicae Fundamenta در منطقه اي كه از قسمت جنوبي جمهوري تركمنستان شوروي (به طور تقريبي از گرگان) و از ساحل جنوب شرقي درياي خزر آغاز ميشود و به صورت قوس وسيعي تا مرز افغانستان (و در ادامه آن تا نواحي داخلي افغانستان هم) امتداد مييابد، صحبت ميشود. (براي عدم تطابق كامل نقشه هاي داده شده با واقعيت به ماده ١١ نگاه كنيد). تركمني ايران (بر خلاف تركمني شوروي) بسيار كم تدقيق شده است. بيشك گهگاه ملزمه اي از اين زبان نيز چاپ و در باره شان بررسيهاي علمي هم صورت ميپذيرد. مثلاYusuf Azmun, Türkmen Halk Edebiyatı Hakkında, s. 38, (Reşid Rahmeti Arat için, Türk Kültürünü Araştırma Enstitüsü Yayınları, 19, Seri: I Sayı: A 2, Ankara 1966) اما در نگاه كلي، اين بررسيها بسيار نارسا ميباشند.
ميشود گفت كه حتي چهار زبان تركي شناخته شده ايران هم تاكنون بسيار كم بررسي شده اند و شيوه هاي اين زبانها غالبا يا اصلا شناخته نشده اند و يا بسيار كم تدقيق گرديده اند. اكنون ميخواهم در مورد زبانهاي تركي ايران كه تاكنون ناشناخته مانده اند صحبت كنم. نخست پنج زبان را كه به شكلي قطعي تثبيت نگرديده اند، اما به طور مبهم اشاراتي بدانها شده است، ميشمارم:
٥)- درK. H. Menges, Research in the Turkic dialects of Iran (Preliminary report on a trip to Persia), Oriens 4 (1951), s. 279 از زبان سلجوقي كه در جنوب و جنوب غربي كرمان بدان صحبت ميشود بحث شده است. يعني زباني تركي در محلي بسيار دور افتاده در شرق ايران. افسوس كه مئنگئس نتوانست فرصت تدقيق زبان سلجوقي را پيدا كند.
٦)- به نظر مئنگئس، ص ٢٧٩، در بلوچستان و مكران يعني كاملا در جنوب شرقي ايران نيز تركاني هستند. اما حتي نامهاي اين قبايل ترك نيز دانسته نيست. از اينرو موجوديت و يا عدم موجوديتشان به قدر كافي شبهه دار است.
٧)- و ٨)- طبق نامه Làszló Szimonisz (Bloomington) كه به سال ١٩٦٥در جنوب ايران بوده است، در جنوب تهر
|